Part 46

101 19 21
                                        

چند بار... چند بار این جمله در ذهنش چرخ خورده بود؟
«چی قایم کردی؟ تو این دفترچه لعنتی چی رو ازم مخفی کردی؟»

جوابی نداشت.
نمی‌خواست هم داشته باشد.
هر بار که فکر می‌کرد به تهِ مسیر رسیده لایه‌ای تازه، سیاه‌تر و عمیق‌تر زیر پوستش نمیان میشد پیشانی‌اش از عرق خیس شده بود وچشمانش از خشم برق می‌زدند مثل گرگی زخمی که مدت‌ها زیر باران زنده مانده باشد موهای بلند و جوهری‌اش را از صورتش کنار زد صدایش گرفته بود انگار واژه‌ها از گلویش رد نمی‌شدند فقط کلماتی را خش‌دار زیرلب زمزمه میکرد:
«کافیه... بسه دیگه... نمی‌خوام بدونم... نمی‌خوام...»

بدون اینکه حتی لحظه ‌ای پشت سرش را نگاه کند از اتاق بیرون رفت دفترچه را زیر ردایش پنهان کرد؛ ترجیح می‌داد خودش را گول بزند که چیزی ندیده...پله‌های سنگی را یکی‌یکی به سمت سیاه‌چال پایین رفت :
«نمی‌تونم... نمی‌تونم بکشمش هنوز نه....»

نفس عمیقی کشید پله‌ها سرد بودند، انگار پایش را روی تیغه‌ی چاقو می‌گذاشت با حقایقی که در آن اتاق فهمیده بود هیچ جایی برای رحم باقی نمی‌ماند همه‌ی این سال‌ها، او را زیر نظر گرفته بود فقط به چشم پوسته یا بدنی تازه تا معشوقه‌اش را دوباره به زندگی برگرداند.
لیشا بار ها هشدار داد ولی او؟ کور بود؛ کور و مشتاق توجه مردی که هرگز به آن تعلق نداشت.
حالا دیگر برای پشیمانی دیر شده بود در دلش دیگر نه نفرت مانده بود و نه خشم، فقط چیزی درونش پوسیده بود... چیزی که هنوز اسمی برای آن نداشت.
باید شکنجه‌اش می‌داد آن‌قدر که خودش با زبان خودش، جای دریچه‌ی دوم را لو بدهد و این‌بار‌‌ برای همیشه همه چیز تمام شود با شنیدن صدای زمزمه‌ای آرام کنار در زندان ایستاد.

پسر ضعیف، با لب‌های خشکیده سرش را را به دیوار نم‌گرفته‌ی سلول تکیه داده بود و به نور خفیف ماه که از میان میله‌های زندان بر صورتش می‌تابید نگاه میکرد لب‌هایش آرام آهنگی را زمزمه می‌کرد، موهای طلایی رنگش با رگه‌های مشکی، کبودی های صورتش را مخفی میکرد انگار که به سختی می‌خواست جلوی تغییر رنگشان را بگیرد تکه‌های پاره‌شده‌ی لباسش را دور خودش پیچیده بود و رد زخم هایش آن ها را رنگین میکرد بدنش از درد خفیف میلرزید و تیغه‌ی شمشیر شکسته ‌ای را در آغوش گرفته بود با همه‌ی این ها به طرز شگفت‌انگیزی هنوز زیبا به نظر می‌رسید زیبایی تکرار نشدنی، مانند خدای زمینی لقبی که با آن شناخته میشد نگاه خیره‌اش را از او گرفت و مشتش را به در فلزی زندان کوبید.
پسر رنگ‌پریده سرش را به سمت او چرخاند.

پسر رنگ‌پریده سرش را به سمت او چرخاند

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔Where stories live. Discover now