Flash Back

222 40 48
                                        

رعد و برق، آسمان شب را به روشنایی بی‌رحمی درمی‌آورد و انعکاس خون در باران، همراه با فریادهای هراسان سربازان و خدمتکارانی که از هیولاهای بیدار شده از آتش دوزخ می‌گریختند، تصوری هولناک به نمایش می‌گذاشت در دل این هیاهوی مرگبار، پسری روی زانوهایش افتاد بی‌توجه به آنچه در اطرافش رخ می‌داد پیکر بی‌جان زنی را در آغوش گرفت تنش از سرمای شب یا غم می‌لرزید موهای طلایی‌اش مانند هاله‌ای نورانی چهره‌ی خون‌آلود او را مخفی می‌کرد.

با انگشتانی سوخته از فشار بیش‌ از حد بر هسته‌ی طلایی‌اش به گونه‌های سرد و بی‌روح زن دست کشید چشم‌های سبز درخشانی که زمانی پر از زندگی و عشق بودند حالا رو به خاموشی ابدی می‌رفتند با تلاشی بی نتیجه سعی می‌کرد جلوی خونریزی تیغی را که در بدن زن فرو رفته بود بگیرد با صدایی لرزان نالید:
«مامان… تنهام نذار خواهش می‌کنم… من بدون تو چطور زنده بمونم؟ یکی کمک کنه… بابا…»

گریه و التماس‌هایش دل هر کسی را به درد می‌آورد آخرین قطره از انرژی معنوی‌اش را به مادر منتقل کرد اما دیگر راه نجاتی وجود نداشت حتی دریایی از انرژی هم نمی‌توانست روحش را که با باران خونین به جهان مردگان سفر کرده بود بازگرداند.

مردی سیاه‌پوش مانند سایه‌ای از جهنم در مقابل او ظاهر شد نگین یشمی در دست داشت آن را جلوی پای پسر انداخت چشمان مه آلودش را بالا اورد با دیدن او بدنش منقبض شد و به سختی نفس میکشید آن نشان پدرش بود، خاطراتش مانند باد از جلوی چشمان گذشت خنده های شیرین مادرش و آغوش گرم پدرش... همه چیز در یک شب نابود شد آن مرد عمارتشان را به قبرستانی از جسد سربازان تبدیل کرد بود با قتل عام مردم قبیله اش جویی از خون به راه انداخته بود، هنوز می‌توانست گرمای پیکر بی جان مادرش را حس کند و حالا بار دیگر باید با مرگ پدرش رو به رو میشد این کابوس تمامی نداشت شعله‌های خشم و انتقام در وجودش زبانه می‌کشید نور طلایی اطرافش چشمک زد زیر درخشش جریان معنوی ارواح شیطانی اطرافش به خاکستر تبدیل شدند شمشیرش را در دست گرفت: ⟨امشب همه چیز رو تموم کن یا مطمئن باش تا آخرین روز که نفس میکشم دنبالت میام و برای تو و مردمت زندگی‌ای میسازم که هر روز آرزوی مرگ کنی⟩

 همه چیز در یک شب نابود شد آن مرد عمارتشان را به قبرستانی از جسد سربازان تبدیل کرد بود با قتل عام مردم قبیله اش جویی از خون به راه انداخته بود، هنوز می‌توانست گرمای پیکر بی جان مادرش را حس کند و حالا بار دیگر باید با مرگ پدرش رو به رو میشد این کاب...

¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.


مرد مدتی به وضعیت ترحم انگیز او نگاهی انداخت چهره اش را زیر نقاب نقره ای رنگی مخفی کرده بود و فقط چشمان سرخش که زیر نور ماه می‌درخشید دیده میشد انگار از تماشای این صحنه لذت میبرد یا میخواست تحمل پسر لرزان رو به رویش را امتحان کند تکان آرامی به شمشیر داد که باعث شد عمارت های باشکوه اطرافش  میراث چند هزار ساله‌ی خاندان جی در اتش انتقام او بسوزد تیغه‌ی شمشیر را زیر چانه اش برد و سرش را بالا آورد با صدایی گرفته گفت " تا اون روز منتظرت میمونم "

𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔Donde viven las historias. Descúbrelo ahora