نگاهش از نوک موهای آشفتهی پسر تا لبهی لبخند شیطنت آمیزش سُرخورد لحظهای پلک زد چشم هایش را چرخاند و او را در یک حرکت از تخت پایین انداخت.
‹برام دوباره دردسر درست نکن هوان تازه بانو لینگ برای مراسم اومده باید باهاش شام بخوری یادت که نرفته ؟›
پسر موهای پریشانش را کنار زد: اخ... اینطوری با شاگردت که تازه مسابقه رو برنده شده رفتار میکنی؟ دقیقاً بخاطر همین میخوام بیرون شام بخورم.
‹چیکار کنم آخرش که باید با یکی از اونا ازدواج کنی›
اخم هایش کمی جمع شد: لازم نیست تو یادآوری کنی... راستی این دفعه چند روز میمونی؟ یا بهتره بپرسم، کی قراره برگردی؟
‹نمیدونم... شاید برای مراسم بعدی›
انگشتش را زیر چانهی دائولیان گذاشت و سرش را بالا آورد لحنش آرام بود: میدونی که اگه واقعاً بخوام ببینمت، لازم نیست تا مراسم صبر کنم.
دائولیان با خندهای کوتاه سرش را عقب برد:
خیلی تغییر کردی، هوان جی...
‹تو هم فقط هیلکت بزرگتر شده شیزون›
‹اینو تعریف حساب میکنم بطری شراب را برداشت و باز کردن بوی تندی در اتاق پیچید نگاهش را از او گرفت هوان خودت میدونی چرا ارتباطم رو باهات قطع کردم.›
پوزخندی زد و بطری را از او گرفت:
مشکلی باهاش ندارم.... با چشمش به بازوهایش اشاره کرد اگه همینطور ادامه بدی عضله هات دیگه تو لباس جا نمیشن
دائولیان خندید دستش را میان موهای طلاییاش کشید : موهات بلندتر شده اگه مثل قبل دوش بگیری چند سال دیگه چیزی ازش نمیمونه.
_وقتی داخل عمارت زندگی میکردی، هر بار همین رو میگفتی.
‹ هنوزم نظرم عوض نشده›
پسر از اتاق بیرون رفت و نگاهش را عقب کشید: میبینی که موهام هنوز سالمه داره دیر میشه شیزون بریم.
‹فعلاً سالمه، باهات میام ولی... زود برمیگردیم باشه ؟ ›
_قبوله ، میدونی اصلا انتظار نداشتم امروز برای مسابقه بیای و حتی بخاطر من با اونا درگیر بشی.
‹ در واقع یه جلسهی محرمانه باهاشون دارم البته با اتفاقی که افتاد دیگه ندارم.›
_محرمانه؟ هه... یعنی چی؟ قراره رهبر هر حزبی که جذاب بود رو ببری توی تخت؟
آرام به پیشانیاش زد:
اینجا قبیلهی چن نیست شاهزاده... انجام دادنش کار سختیه و چیزی از تو محرمانه نمیمونه، هوان.
_هومم شاید...توی قبیلهی چن وقتی با رئیس بخوابی، چیزی گیرت میاد؟
‹اگه موفق شدم بهت خبر میدم حالا که فکرش رو میکنم ایدهی خوبیه دارم گروه خودمو میسازم باید کمکم بین قبایل دیگه شناخته بشم›
BINABASA MO ANG
𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔
Historical Fiction🍀این رمان به سبک: Heaven Official's Blessing , Husky, mo dao zu shi ، the untamed ⟨تو... پشت همهی این اتفاق ها بودی چطور تونستی باهام اینکارو بکنی⟩ ﴿عزیزم نمیدونی توی دنیای تاریکی که برام ساختی زندگی کردن چقدر میتونه سخته باشه الان تنها چیزی ک...
