هنگامی که به هوش آمد، نور خورشید چشمانش میسوزاند سوزشی وحشیانه در سرش پیچید و نفسش را بند آورد پلکهایش سنگین بودند، اما درد چیزی نبود که اجازهی خوابیدن به او بدهد تمام بدنش از تب میلرزید بوی تعفن جسد و خون خشک شده در فضا باهم تنیده شده بود.
سرش را بالا اورد و سعی کرد بدن بیجانش را تکان دهد دستهایش پشت سرش بسته شده بود، زنجیرها آنقدر محکم بودند که حس میکرد پوستش را میبرد و تکان دادن انگشتانش دردناک بود به اطراف نگاهی انداخت چندین نفر از اساتید کوهستان ، شاگردان و مردم عادی نیز مانند او بسته شده بودند بعضی بیهوش، بعضی در حال ناله، و برخی... دیگر نفس نمیکشیدند.
سایهای مقابلش حرکت کرد و صدایی آشنا در گوشش پیچید صدایی آرام اما برندهتر از تیغهی شمشیری که در دستانش بود.
شیئو، در حالی که شمشیر مشکی و بلندش را با پارچهای خونآلود تمیز میکرد سرش را کمی کج کرد.
جی هوان مانند همیشه نگاهش به سمت آن دو گوی طلایی چشمانش کشیده شد زمان برای او لحظهای از حرکت ایستاد نوری که زمانی در آنها میدرخشید هنوز زنده بود، اما حال رنگی سرخ به خود گرفته بود همان رنگ سرخی که در تاریکترین کابوسهایش او را دنبال میکرد.
سایهی گذشته بر ذهنش چنگ انداخت خاطراتی که همیشه میخواست دفن کند با بیرحمی در مقابل چشمانش جان میگرفتند پیکر بیجان مادرش در دستانش سنگینی میکرد، گرمایش از میان رفته بود اما رد بوی آرامش بخشش هنوز در هوا معلق بود جی هوآن نفسش را در سینه حبس کرد نگاهش پر از وحشتی شد که هیچگاه از او جدا نمیشد. در میان تاریکی آن شب شوم، تنها یک چیز را میتوانست ببیند چشمان سرخ آن مرد غریبه از پشت نقابش که چیزی جز ویرانی در خود نداشت.
صدایی او را از خاطراتش بیرون کشید:
‹بلاخره به هوش اومدی، عالجیناب.›
جی هوان تلاش کرد روی پاهایش بایستد، اما ضعف و درد، زانوهایش را به لرزه انداخت. با تکیه بر تیرک چوبی، صاف نشست و با صدایی خشدار زمزمه کرد:
چرا... من هنوز زندهام؟
شیئو نیشخندی زد و انگشتانش روی لبهی تیز شمشیر لغزیدند، خطی باریک از خون روی تیغه چکید.
‹چه سوال عجیبی!›
_انتظار داشتم تا الان انتقام خواهرت رو از من گرفته باشی دیگه دنبال چی هستی؟
‹مسلماً نمیذارم به این راحتی بمیری›
سکوتی مرگبار میانشان افتاد شیئو لبخند زد، لبخندی که هیچ گرمایی در آن نبود تنها سرشار از حسی بود که جی هوان را به لرزه انداخت همان لبخند، همان نگاه، همان سرمایی که بر ستون فقراتش چنگ انداخت و برای او یک معنا داشت بازگشت.
اما بازگشت چه کسی؟
تنها عشق زندگیاش؟ یا قاتل خانواده و قبیلهاش؟
قلبش بیاراده به تپش افتاد، تنها برای لحظهای کوتاه به خودش اجازه داد خوشحال شود اما سایهای در اعماق وجودش لبخند او را پاک کرد-حسی تاریک و گیجکننده، آنقدر خاموش و قوی که از تصورش هم وحشت داشت.
خون.
فریادها.
التماسهایی که هیچگاه شنیده نشد.
و خنجری... که با دستان خودش در سینهی او فرو کرده بود.
نه، نمیتوانست واقعی باشد. اما او آنجا بود.
زنده.
واقعی.
خودش بود؟
ESTÁS LEYENDO
𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔
Ficción histórica🍀این رمان به سبک: Heaven Official's Blessing , Husky, mo dao zu shi ، the untamed ⟨تو... پشت همهی این اتفاق ها بودی چطور تونستی باهام اینکارو بکنی⟩ ﴿عزیزم نمیدونی توی دنیای تاریکی که برام ساختی زندگی کردن چقدر میتونه سخته باشه الان تنها چیزی ک...
