پس از حملهی لیشا به پایتخت و از دست رفتن سنگ روح، اوضاع بیش از پیش به فروپاشی نزدیک شد تنها یک جرقه دیگر کافی بود تا همهچیز از هم بپاشد و این اتفاق با ناپدید شدن ناگهانی شیئو رخ داد سایهی سنگین شاهان ارواح که زمانی از ذهنها پاک شده بود دوباره بر سر مردم بازگشت و ترس مانند سمی به وجودشان نفود می کرد قبایل بهجای پیروی از استاد اعظم تنها به فکر حفاظت از سرزمینها و خانوادههای خود بودند در این آشفتگی جی هوان دستور داد تمام کشور را برای یافتن شیئو زیرورو کنند هر جاده، هر کوهستان و هر ویرانه اما کوچکترین اثری از او به دست نیامد.
روزها در تلاش برای کنترل رهبران قبایل و متقاعد کردنشان سپری شد اما هرکدام به بهانهای از همکاری سر باز میزدند و به مشکلات داخلی خود مشغول بودند پس از سروکله زدن های بیهوده صبر جیهوان بالاخره تمام شد، یک روز بدون هیچ حرفی کاخ را ترک کرد و راهی شهری قدیمی شد.
این شهر که به صورت پلکانی بنا شده بود بهخاطر خانههای مجلل و معماری منحصربهفردش شهرت داشت اما اکنون جزء خرابهای بی روح چیزی از آن باقی نمانده بود خیابانهای سنگفرش شدهی زیر لایهای از خاک و علفهای هرز پنهان شده بود و باد گرد و غبار را میان کوچههای متروکه پراکنده میکرد.
جی هوان با گام هایی ارام از میان آوارها عبور میکرد دستش را پشت سر برد و بادبزنش را با هر گام محکمتر در مشتش میفشرد انگار که با این کار تلاش میکرد جلوی یادآوری خاطراتش را بگیرد این شهر که روزگاری مقر قدرتمندترین خاندان های تهذیبگیری جهان بود که برای هزاران سال حکومت کردند و در هر صد سال، یکی از اعضای آنها به عنوان یک خدا عروج میکرد اکنون، چیزی جز عمارتهای ویران که تنها سایهای از گذشتهی پر افتخار خود را به نمایش میگذاشتند دیده نمیشد و او آخرین بازماندهی خاندان جی مانند یادگاری زنده از آن شکوه از دسترفته میان این خرابهها قدم برمیداشت.
هنگام رسیدن به ورودی عمارت ققنوس طلایی در بالاترین قسمت شهر قدمهایش سنگین شد خاطراتش هنوز مثل زخمهای تازه میسوختند، صدای باران و فریادهای وحشتزده همچنان در گوشش میچید پیکر بیجان مادرش را در آغوش گرفته بود و نشان خانوادگی شکسته پدرش غرق در خون با فاصلهای نه چندان دور از او روی زمین افتاده بود شهر در آتش میسوخت و مرد سیاهپوش با آرامش عجیبی از میان دود و خاکستر از جلوی چشمانش دور میشد.
نفس عمیقی کشید شمشیر را از کمرش باز کرد و روی زانوهایش نشست سه بار رو به باغی پر از گلهای صدتومانی در مرکز عمارت تعظیم کرد در آخرین تعظیم بغضش را بهسختی قورت داد و پیشانیاش را به زمین چسباند بیآنکه جرأت کند سرش را بلند کند ناخن هایش را به زمین کشید انگار که میخواست خودش را همراه این شهر برای همیشه به فراموشی بسپارد.
YOU ARE READING
𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔
Historical Fiction🍀این رمان به سبک: Heaven Official's Blessing , Husky, mo dao zu shi ، the untamed ⟨تو... پشت همهی این اتفاق ها بودی چطور تونستی باهام اینکارو بکنی⟩ ﴿عزیزم نمیدونی توی دنیای تاریکی که برام ساختی زندگی کردن چقدر میتونه سخته باشه الان تنها چیزی ک...
