بکهیون خبر نداشت بقیه روزهای قبل ازدواجشون رو چطوری میگذرونن. صبح توی نوشتههای پنتون مردم دربارهی ازدواج و خاطراتشون و اتفاقاتش سرچ کرد ولی هیچ کدوم شرایط اون رو نداشتن؛ قرار نبود به یه دروغگو به دروغ قول وفاداری بدن. دختر حامله نبود فقط میخواست به یه بهونهای باهاش ازدواج کنه. عاشقش بود و میدونست فقط همین شکلی میتونه راضیش کنه. بک ناراضی نبود. چون هیچ وقت حقیقت رو دربارهی چانیول بهش نگفت به خودش اجازه نمیداد دلخور بشه.
ماموریتش با گذر زمان وزن بیشتری روی شونههاش میگذاشت. انتظار نداشت بازی دادن پارتنر سابقش انقدر کار سختی باشه. میترسید آخر بازی بفهمه خودش کسی بوده که مثل یه وسیله باهاش بازی شده. حقیقت دربارهی حاملگی رو تو پنتون یکی از دوستهای لورا به اسم جونگکوک پیدا کرد. صندلی کنار پنجره توی فرودگاه بهش نرسید. برای اینکه از وقتش استفادهی بهتری کرده باشه دنبال اسمهایی که توی پنتونهای لورا تکرار شده بودن گشت. اسم جونگکوک به دفعات ذکر شده بود. ظاهرا همدیگه رو از دوران دبیرستان میشناختن.
طبق خواستهی لورا وقتی به پاتربرد رسید اول به خانوادهی پارک سر زد. سر و وضعش رو مرتب کرد. رژ لبی زد که فقط رنگ طبیعی لبهاش رو بیشتر منعکس کنه و خط چشمی کشید که پف ناشی از کم خوابی رو بیاهمیت نشون بده.
ساختمون خونهی پارک از سن بکهیون بیشتر بود. هر چند توی این مدت چندین دفعه بازسازیش کرده بودن. اوایل دیوارهای سیمانی خاکستری داشت. وقتی روی سیمانها هم جلبک رشد کرد بالاخره صاحب خونه، پدر آقای پارک رضایت داد ظاهرش رو مرمت کنن و از نو بسازن. ساختمون یک نمای گرانیتی و بعد از اون هم آجری رو تجربه کرد. به نظر بک، خونه فقط خسته و کهنه به نظر میاومد. جایی که هیچ توجهای به خودش جلب نمیکنه.
هر چند نظرش دربارهی داخل خونه چیز دیگهای بود. نه اینکه دکور خیلی عجیب یا مدرنی داشته باشه بلکه نور آفتابی که از پنجرهها روی فرش هال میافتاد و با صدای خندهی چانیول ترکیب میشد حسش رو از تمام دنیا متمایز میکرد. با دیدن چانیول پشت میز آشپزخونه و شنیدن صدای بمش در جواب حرف پدرش نفسش رو حبس کرد.
هر چقدر هم احساسات توی قلبش جوش و خروش میکردن بار هم به ماموریتش اهمیت بیشتری میداد. از وقتی که اون عکس دو نفره رو دیده بود شک نداشت که پیش چانیول برمیگرده. برای همین خودش رو بیخیال جلوه داد و مثل یه دوست قدیمی احوالپرسی کرد. دستش رو جلو برد و محکم دست داد. ازش دربارهی کارش پرسید. طعنه زد. «امیدوارم حسابی موفق باشی لویی» چانیول هم بهش تیکه انداخت. «همیشه یه چند سالی طول میکشه تا وضعیت ثابت بشه، برای روابط هم همینطوره.» تظاهر کردن جلوی چان کار سختی بود.
جلوی موهای آقای پارک از آخرین بار تارهای سفید بیشتری داشت. اگه کنار چانیول میایستاد قدش تا نزدیکی چشمهای پسر میرسید. شباهت زیادی بهم نداشتن. آقای پارک برای داشتن پسری به سن و سال اون زیادی جوون به نظر میرسید. بکهیون هیچ وقت سن واقعیش رو نپرسید و تاریخ تولدش رو چک نکرد ولی بعید میدونست بیشتر از چهل و پنج باشه.
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)