47

18 7 0
                                        

بکهیون سریع خودش رو جمع کرد. با نوک انگشتش لپ‌های چان رو نوازش کرد. «ولی فکر نمی‌کنم هیچ وقت موفق بوده باشم.» بغلش کرد. سرش رو توی گودی گردنش فرو برد. بوی بچه می‌داد؛ بوی نوزاد. بوسه‌ای روی پوست سفید گردنش گذاشت. زمزمه کرد. «دلم برات تنگ شده بود چان.»

چانیول در جواب لب‌هاش رو بوسید. اولین بوسه‌شون بعد از اون شب جلوی بقیه بود. کمرش رو گرفت و روی تخت دراز کشید. گوشه‌ی چشم‌هاش تکونی خورد. لبخند می‌زد. هر اتفاقی هم افتاده بود اون‌ها توی اون لحظه همدیگه رو کنار هم داشتن. بوسه‌هاش روی پوستش پایین‌تر اومدن. دست گرمش رون پاهای بک رو نوازش کرد.

اون لحظه می‌تونست به سکس ختم بشه ولی با صدای زنگ در از هم فاصله گرفتن. فحشی داد. لویی هوفی کشید و بیرون رفت. در رو که باز کرد. با سهون مواجه شد. پالتوی سبز بلندی به تن داشت و موهای نرمش رو به عقب شونه کرده بود. «باید با بکهیون حرف بزنم؛ با یکم قهوه» بدون موافقت صاحبخونه وارد شد. بکهیون صورتش رو شست و بالم لبی زد. بعضی اوقات موقع گریه قیافه‌ش شبیه مرده‌ها می‌شد. از شانس خوبش این بار جزوش نبود. وارد هال که شد سهون با فنجون قهوه‌ی جلوش، روی مبل نشسته و پاهاش رو روی هم انداخته بود.

«تا حالا پستکارت‌های بکی رو خوندی؟»

بکهیون چشم‌هاش رو ریز کرد. «نه. خبری شده؟» سهون کیف مستطیل شکلی که با خودش آورده بود رو روی میز گذاشت. عدد قفلش رو زد و دسته‌ش رو گرفت و باز کرد. لپتاپی داخلش بود. «قبلا دسترسی به نوشته‌هاش نداشتم. ولی امروز یه اخطار ازش بهم رسید.» مفهومش رو می‌فهمید. اخطار یعنی یه تصمیم خطرناک. چیزی که اگه اتفاق بیفته جبران نمی‌شه.

با گوشیش اکانت خودش رو چک کرد. دو خط بالای صفحه‌ش قرمز و پهن بودن. اون هم یه اخطار داشت. روی لینک که کلیک کرد یکی از پستکارت‌های اکسترا بکی باز شد. «حالا که نشد چانیول رو بکشم دلم می‌خواد خودم رو بکشم. جدی نیستم می‌دونم سیستم اخطار می‌ده... احمق نیستم. ولی قرص‌هام خیلی وقته اثر خودشون رو از دست دادن. می‌ترسم خودم رو هم از دست بدم. بیماریم داره پیشرفت می‌کنه. دیروز دوباره غش کردم ولی چانیول فکر کرد فقط خوابیدم.

ولی من از خوابیدن متنفرم. شب‌ها حتی سه ساعتم نمی‌خوابم. خواب برای بیماری خوب نیست. امروز صبح از طبقه‌ی اول افتادم روی درخت. دفعه‌ی اول هم نبود. نمی‌تونم با دقت قبل بپرم و از هر جایی که می‌خوام آویزون بشم. حالا که برای چانیول یه شرایط باثبات درست کردم ترجیح می‌دم برم بالای یه ساختمون بیست طبقه و از پشت بوم دستم رو بگیرم و بپرم روی بالکن پایین یا پرت بشم پایین. همه هم احتمال بدن یه تصادف بوده؛ یه بدبیاری.

بیماریم داره بدتر می‌شه. صداهای تو سرم واقعی‌تر به نظر میان. اگه من نباشم چانیول هم چیزی رو به یاد نمیاره. به هر حال فقط منم که واقعیت رو می‌دونه. چانیول هم توی اتاقشه. اگه من از خونه برم بیرون، اتفاقی که براش نمی‌افته؟»

بکهیون آب دهنش رو قورت داد. «الان کجاست؟ یولی کجاست؟» سهون قهوه‌ي سیاه‌ش رو با قاشق هم زد. چیزی برای مخلوط کردن نداشت فقط می‌خواست استرسش رو بروز بده. «جونگین رو فرستادم دنبال چانیول، میان اینجا. و اگه می‌دونستم بکی کجاست اینجا نبودم.» چانیول سعی کرد به خودش مسلط باشه. «بهش زنگ بزن.» سریع گفت «برنمی‌داره.»

«اگه صد بار زنگ بزنی شاید جواب بده.»

بک دستش رو روی شونه‌ی چان گذاشت. «اگه گوشیش پیشش بود سیستم آدرسش رو ردیابی می‌کرد و می‌داد.» ولی چانیول ناامید نشد و تماس گرفت. برخلاف انتظار همه، بکی با اولین زنگ جواب داد. «تو اون چانیولی نیستی که باید بهم زنگ بزنه...» سهون گوشی رو ازش قاپید. «کجایی بکهیون؟»

قلب سهون انقدر محکم توی سینه‌ش می‌کوبید که بکهیون تصور کرد شاید اون عاشق بکیه. صدای پسر رو از پشت تلفن می‌شنید. شمرده و واضح حرف می‌زد. لحنش شبیه کسی نبود که می‌خواد خودش رو بکشه. «تو یه جایی نزدیک بخش مدیریت کارخانه‌ی قهوه‌ی لوکی، جلوی چشم‌های درشت یکی از سربازها نشستم.»

«کجا؟»

«تو ماشین یکی از سربازهام... نمی‌فهمم چرا سیستم به همه اخطار داده. من اگه می‌خواستم خودمو بکشم که تو پستکارت نمی‌نوشتم.»

لویی گوشی رو گرفت. «می‌شه با سرباز کنارت حرف بزنم؟» به محض اینکه سرباز بیچاره پشت خط اومد بهش غر زد. «کیونگسو؟ تو سربازی؟» کیونگ خندید. «تازه بکهیون هم سربازه. باورت می‌شه؟ حتی خودت هم سربازی.» آهی کشید. «بیا خونه‌ی من. کی می‌رسی؟»

«خیلی زود.»
-
چند لحظه بعد جونگین مشتش رو به در ورودی می‌کوبید. «بکی رو پیدا کردین؟» بکهیون در رو باز کرد. چانیول یه عصای پزشکی زیر بغلش داشت. پانسمان دست‌هاش هم سر جاشون نبودن. حالش از چند روز پیش بهتر به نظر می‌رسید. لب‌هاش این بار نرم بودن و به سرخی می‌زدن. پفی که دور چشم‌هاش داشت هم رفته بود. لبخندی زد. «من هنوز زنده‌م» به سمت هال راهنما‌ییشون کرد.

لویی به تصویر اون پنج تا پسر که مثل قطار وارد شدن خیره شد. پشت سر دو تا پسر قد بلند دو تا پسر کوتاه هم قدم برمی‌داشتن. بکهیون از دیدن اسکچ بیون و کیونگسو چشم‌هاش گرد شد. موقعی که در رو باز می‌کرد اون دو تا اونجا نبودن. «شماها کی اومدین؟» کیونگ طوری که انگار خونه‌ی خودش باشه روی مبل لم داد. «همین چند ثانیه پیش... چانیول کلیدش رو بهم داده که هر چند وقت بهش سر بزنم. اگه یه وقت توی خونه مرده بود جسدش بو نگیره.»
صدای «اوه... عالیه»ای از دهن سهون در اومد. بکهیون با اینکه خودش استاد شوخی بود اخمی کرد. از تصور مردن دوست‌پسرش خوشش نیومد. به آشپزخونه رفت. تعداد اعضای حاضر رو با انگشت شمرد و به همون میزان لیوان برداشت. توی کابینت‌ها چند بسته از چای‌های مختلف پیدا کرد. اون عاشق مزه‌ی چای‌ بود. نفسش توی سینه حبس شد. چانیول واقعا طوری زندگی می‌کرده که انگار بکهیون به زودی برمی‌گرده.

وقتی برگشت همه مرتب گرد روی مبل‌ها و دور میز نشسته بودن. لیوان‌ها رو وسط گذاشت و کنار لویی نشست. اسکچ بیون هوفی کشید. «یعنی باورم کنم سیستم به همه‌تون اخطار داده؟» همه هماهنگ مثل پرنده‌ سر تکون دادن. سهون کنترل صحبت رو به دست گرفت. «بکی تو همه‌مون رو سکته دادی برای همین بحث رو طولانی نمی‌کنم. کدوم بیماری؟»

Not - [completed]Where stories live. Discover now