26

13 5 0
                                        

دوازده سال قبل:

بکهیون ته کلاس نشسته و پاهاش رو روی میز انداخته بود. چای لورل و دارچینش رو با قاشق چوبی هم زد. کلاس تا قبل از اینکه بارون شروع به باریدن کنه خالی بود. کتاب اناتومی سمومش رو برای بار دهم می‌خوند. توی قانون آموزشی سیستم هیچ درسی رو با یه بار خوندن و امتحان دادن پاس نمی‌شد. حداقل باید تو ده بازه‌ی زمانی متفاوت و هر بار سه نوع مختلف عملی، تئوری و شفاهی آزمون می‌داد و نمره‌ی بالای نود و پنج می‌گرفت.

کار سختی براش نبود فقط از خوندن کتاب‌های تکراری خسته می‌شد. در عوض می‌تونست ثروتمند زندگی کنه. با دیدن دختری که به سمتش می‌اومد کتابش رو بست و جزوه‌ای مربوط به هندسه باز کرد. چشم‌های زیادی منتظر بودن ببینن چی می‌شه. بک پستکارتش رو دیروز خوند. دختر می‌خواست با یه جعبه شکلات بهش اعتراف کنه و هیون هم یه درس زندگی در اجتماع رو توی سیستم گذرونده بود.

دختر جعبه‌ی قهوه‌ای با ربان صورتی رو روی میزش گذاشت. بک ابرویی بالا داد و گردنش رو خم کرد. منتظر ادامه‌ی سناریو موند.

«بکهیونا من... من ازت خوشم میاد.»

«تو هنوز سیزده سالت نشده.»

پسری از پشت سرش گفت. «اوو بکهیون تو خودت هم سیزده سالته. حداقل یه دلیل بهتر بهش بده برای اینکه ردش کنی.» بک لبخندی زد. «من ازدواج کردم.» صدای خنده و قهقهه توی کلاس پیچید. گوشیش رو برداشت و به اسکچش پیام داد. «می‌تونی بیای؟ باید برم شر سم‌ها رو از سرم کم کنم.» کتاب آناتومیش رو برداشت و از جمع بیرون زد.

وارد باغ پشت حیاط ساختمون شد. کمتر کسی به اون محوطه می‌رفت. از پشت پرچین‌ها رد ‌شد و طی چند دقیقه اسکچش از همون جا به مدرسه اومد. هیچ کس ‌نفهمید که در اصل دو تا بکهیون متفاوت سر کلاس‌ها شرکت کردن.

ماشین سیستم بیرون در منتظرش بود. صندلی جلو سوار شد. کالر لویین روی صندلی راننده نشسته بود. از اولین باری که وارد سیستم شد بهش آموزش می‌داد. نقاب بی‌طرحی نیمی از صورتش رو پوشونده بود. «روز خوبی داشتی بکهیون؟» کف دست‌هاش رو بهم کوبید. «یه دختره بهم اعتراف کرد.» لویین زبونش رو روی لبش کشید. «قبول کردی؟»

«معلومه که نه.»

مرد نیشخندی زد. «از پسرها خوشت میاد؟» بک صداش رو کشید. «استاد»

«من خودم از پسرها خوشم می‌اومد.»

«نمیاد دیگه؟»

جمله‌ی غمگینش رو با لحن سرحالی به زبون آورد. انگار خبر رفتن به اردو یا پیکنیک باشه. «اونی که دوستش داشتم دیگه پیشم نیست. دوست ندارم یکی دیگه پیدا کنم.» در جوابش قهقهه زد. «ولی من پیدا کردم.» داشت تیکه می‌انداخت. «امکان نداره.» بک دوباره ورقی به کتابش زد. «به هر حال می‌خوام زودتر کارهای امروزم رو تموم کنم و برم خونه‌ی پارک‌ها» استادش یه لحظه سرش رو از خیابون گرفت و نگاه‌ش رو به پسر داد. «پسر خانم پارک برات جالبه؟ نه؟»
«همه‌ی پنتون‌هاش رو خوندم. می‌خوام باهاش صمیمی بشم. باید کلاس‌هام رو فشرده‌تر بزاری. وقت آزاد لازم دارم.»

Not - [completed]Where stories live. Discover now