_
__
بکهیون موهاش رو با کش موی سیاه و باریک دوستدخترش بست. به تازگی در حد بستن بلند شده بودن. کشوی دوم رو بیرون کشید. داخلش به سایزهای یکسان طبقهبندی شده بود و درون هر کدوم یه عینک آفتابی قرار داشت. صداش رو کشید. «پنتون، یه آهنگ باحال بزار.» صدای رباتیک سیستم از توی گوشیش بلند شد. «موسیقی بیکلام؟» عینک دور مشکلی با دستههای آبکاری طلا رو برداشت، اون رو زد و جلوی آینهای که حالا تیره میدیدش ژست گرفت. «آره، یه باحالشو»
سرش رو خم کرد و زیر چشمی نگاهای به نیم رخش انداخت. «اه زشته.» بکی که همهی مدت گوشهی اتاق دست به سینه منتظرش نشسته بود غر زد. «نمیخوای بجنبی؟ داره دیر میشه.» بک عینک ظریفتری با دستههای نقرهای رو روی نوک بینیش گذاشت. بوسهای به خودش فرستاد. «باشه همزادم. تا ماشین رو روشن کنی اومدم.»
همزاد واژهای بود که سیستم برای سربازهای مثل اون استفاده میکرد. همزادها، آدمهایی بودن با ژنتیک مشترک که برای سیستم پنتون به دنیا میاومدن. پروژهای که سی سال قبل به مدت چند سال اجرا شد ولی خیلی زود به خاطر موارد اخلاقی و عوارض جانبی بسته شد.
با وجود حرفش بکی حتی زاویهی نشستنش رو هم تکون نداد. «واقعا میخوای برای اهدای مقامت دیر برسی؟» بکهیون زبونش رو روی لبهای نرمش کشید. «سیستم میتونه یکم واسهم صبر کنه.» بکی سرش رو به چپ و راست حرکت داد. آروم طوری که همزادش بشنوه ولی اون خطاب نکرده باشه گفت «این به عروسیش هم دیر میرسه.» دو طرف عینکش رو گرفت، تا لبهاش پایین آورد و یکی از ابروهاش رو بالا انداخت. «حدس بزن کی باکره میمیره.» بکی ترجیح میداد این بحث رو سریع جمع کنه نه بخاطر اینکه از تنها مردن ترسی داشت بلکه نگران بود بحث به دوستدختر الان بکهیون برسه.
بکی ده سال پیش به مقام اسکچ رسید و بکهیون تا ده ساعت بعدی توی جایگاه براش قرار میگرفت. تو سلسله مراتب سیستم ده مرحله برای سربازهای بخش دی، بخش بی و سی وجود داشت. اسکچ مقام دوم بخش دی و براش مقام دوم بخش بی بود. هر چقدر جایگاه یه سرباز بالاتر بود، قدرت، نفوذ و درامدش توی سیستم هم بالاتر میرفت.
بکی وقتهایی که بکهیون دبیرستانی بعد از مدرسه تا نیمه شب تمرین میکرد رو به یاد میآورد. بکهیونی که اگه پاش آسیب میدید با دستهاش تیراندازی تمرین میکرد و اگه دستش آسیب میدید حرکات رزمی پا رو تمرین میکرد. موقع امتحانهای مدرسهش اناتومی بدن رو برای بار هفتم میخوند. میدونست چقدر برای رسیدن به این جایگاه تلاش کرده، نمیخواست بهش بگه طبق قانون پنجاه و هشتم خط ششم، سربازهای مقام اول و دوم حق قرار گذاشتن یا ازدواج کردن با شهروندهای معمولی رو ندارن. این آخرین روزی بود که بکهیون میتونست پیش دوستدخترش باشه. نیازی نبود ذوقش رو خراب کنه.
بکهیون هماهنگ با آهنگ میرقصید. تو زندگیش حتی یه کلاس رقص هم برنداشته بود و بدن عضلهایش برای حرکت با موسیقی زیادی خشک بود. برخلاف اون بکی به لطف پارکور بدن منعطف و نرمی پیدا کرده بود. به خاطر دفعات بیشماری که توی بارها و پارتیها گوشهی دیوار نشست و به رقص مردم خیره شد میتونست بهتر از بکهیون برقصه.
این تنها ویژگی شخصیتی بین اون دو تا بود که بکی رو آدم سافتتری نسبت به بکهیون میکرد. وقتی چراغ سبز جلوی در دفترش توی ساختمون سیستم روشن بود کارمندها با احتیاط از پشت درش رد میشدن. اگه وارد اتاق کاری میشد بدون اینکه حرفی بزنه پچپچها میخوابید و حواسها جمع میشد. اگه میخواست دستوری بده سربازها برای گرفتنش رقابت میکردن. بعضیها دور از چشمش میگفتن «دستکاری ژنتیکی شده، احساساتش رو خاموش کردن.»
خود بکی به هیچ کدوم از این مزخرفات اعتقاد نداشت. قدرتش رو تو نامرئی بودن میدید. میتونست یه جایی توی بار بشینه و به چانیول خیره بشه که کسی متوجهش نباشه. میتونست تو اتاقی گریه کنه که هیچ دکتر و پرستاری نبینه. میتونست جایی عشق بورزه که کسی ازش خبر نداره.
میتونست اون چانیولی رو دوست داشته باشه که هیچ کس از وجودش حرف نمیزنه. اگه مردم فکر میکردن اون بیاحساسه فقط به خاطر این بود که برخلاف بکهیون اون چانیولش رو به هیچ کس نشون نمیداد. این چیزها رو فقط برای پنتون تعریف میکرد. سیستم پنتون بخاطر همین اونجا بود. آدمها رو میدید، حرفهاشون رو میشنید و قضاوت نمیکرد حتی آدم هایی مثل بکی رو.
بکهیون گوشیش رو برداشت. برای دوستدخترش، لورا، پیامی تایپ کرد. «پارتی امشب تو عمارت، کوچیک نیست. دوستهات رو بیار.» آهنگ رو قطع کرد و کتش رو پوشید. «آمادهم. بریم؟» بکی یه دفعهای ازش پرسید «لورا رو بیشتر دوست داری یا چانیول رو؟» اخمهاش تو هم رفتن. «منظورت چیه؟ تازه از خواب بیدار شدی؟ اگه نمیدونی چه سالی هستیم بزار یادت بیارم پنج ساله با چانیول کات کردم.» بکی از حرص اینکه همزادش تصور کرده اون دوباره تاریخ رو قاطی کرده دستهاش رو بالا گرفت و با انگشتهاش شمرد. «نه پنج ساله که پاتربرد زندگی میکنه. چهار سال پیش هنوز در ارتباط بودین. سال سوم ندیدیش، این دو سال اخیر رو هم که بخاطر لورا دیدیش.»
بکهیون چشمهاش رو ریز کرد. «چرا چیزهایی که خودم میدونم رو بهم میگی؟» بک قدم برداشت و جلوش ایستاد. عینک گرون روی چشمهاش رو برداشت و روی صورت خودش گذاشت. به تصور خودشون تو آینه نگاه کرد. «نمیتونم باور کنم چانیولت رو فراموش کرده باشی.» بکهیون عینک دیگهای رو از توی کشو برداشت. «خیلی وقته که چانیول من نیست. وقتی منو نمیخواد چه کاری از دستم برمیاد؟» لبخندی زد. خیالش راحت شد. «خوبه که چانیول رو بیشتر دوست داری.»
--
نوشته شده توسط کالر لویین، ۲۹ آگوست 20XX
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)