بکهیون بعد از سالها مینویسه. پشت لپتاپش نشسته، همون شلوارکهای کوتاه و رنگی همیشگیش رو به تن داره. حتی با اینکه گاهی سردش میشه به انداختن یه پتوی سایز کوچیک کودکانه با طرح آب قناعت میکنه. از طعم جدید چای گیاهی که کشف کرده ذوق داره و انگشتهاش رو انقدر سریع روی کیبورد میکوبه که صدای دکمههاش باهم قاطی میشه.
درسته بکهیون برگشته؛ من برگشتم.
انگار پنج سال پیش از روزی که از چانیول جدا شدم از خودم هم جدا شدم. ذهن و قلبم انقدر بهم ریخته شده بود که خودم رو بینشون گم کردم. از بیرون به بکهیون نگاه میکردم و از خودم میپرسیدم چقدر زندگیش راحتتر و منطقی به نظر میاد. در حالی که توی فکر و روح من هزاران مشغله و نگرانی جا شده. برای همین تصمیم گرفتم اون پوستهی توخالی، اون ظاهر رو بنویسم. نیاز نبود آخر شبها با احساسم مواجه بشم.
حالا که به اون زمان فکر میکنم انگار مشکل من از خیلی قبلتر شروع شده بود. جدایی از چان فقط دومینویی بود که ضربهی اصلی رو زد. زنجیره از جای دیگهای چیده شده بود.
شاید اون اتفاق توی دانشگاه بود که هیچ وقت دربارهش ننوشتم. حتی فراموشش کرده بودم. اگه چانیول امروز ازش حرف نمیزد یاد اون روز و تاثیری که روی من گذاشت نمیافتادم.
یه سال شاید هم کمتر قبل از جداییمون بود. یه آزمون عملی توی آبهای آزاد داشتیم. جای خطرناکی نبود. حتی مردم عادی هم اونجا شنا میکردن و یه سری مراکز تفریحی و گردشگری هم وجود داشت.
بخشی که آبش مثل یه دریاچه راکد و آروم بود رو برای محل آزمون انتخاب کردن. طرف دیگهی اون آبها به یه پارک جنگلی و شکارگاه میرسید. یه گروه پونزده نفره بودیم که به پنج تا دستهی سه تایی تقسیم شدیم. توی آب رو هم با قایقهایی به چند بخش جدا کردن.
آزمون جالبی بود و مردمی هم برای تماشا اومده بودن. بعضیها حسودی میکردن که چرا امتحانهاشون مثل ما نیست. قرار بود سرعت عمل گروهی ما سنجیده بشه. یه نفر توی قایق اول و یه نفر توی دومی میموند. پلاکی رو به نفر اول میدادن و اون از نقطهی شروع شنا میکرد تا قایق اول. عضو قایق اون رو میگرفت و به قایق دوم شنا میکرد. آدم قایق دوم هم از مسیر دیگهای به نقطهی پایان میرفت.
من اون کسی بودم که باید به خط پایان میرسید. مسابقه خوب پیش رفت. نمیدونستم بقیهی شناگرها کجان چون مسیر مسابقهی هر کسی متفاوت بود. ولی از صدای تشویقها حدس میزدم که کارم رو خوب انجام دادم. هر چند هیچ وقت نمیشد نتیجهی واقعی یه آزمون رو قبل اتمامش دونست. بعضی اوقات با اختلاف یک ثانیه اول یا دوم میشدیم.
فقط چند متر تا نقطهي پایان مونده بود. اون پرچم قرمزی که توی خشکی با باد تکون میخورد رو به وضوح میدیدم. صدای مبهم گریه و درخواست کمکی رو شنیدم. انگار یه نفر داشت غرق میشد. در حد یه پلک زدن به سمتش نگاه کردم. یه دختر جوون توی آب بود. با من ده ثانیهای فاصله داشت.
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)