*5

40 11 0
                                        

چانیول پیش خودش فکر کرد. «منطقیه که نمی‌تونم قیافه‌ش رو ببینم.» برعکس روی صندلی زیر نور نئونی بنفش اتاق نشسته بود. پسر مرواریدی لبه‌ی تخت نشسته و به دست‌هاش تکیه داده بود. نیم ساعتی می‌شد که از سالن آمفی‌ تئاتر به یکی از اتاق‌های هتل اومده بودن.


چانیول با تمام توجه‌ش به چهره‌ش خیره شد. سعی داشت جزئیاتش رو درک کنه. روی بینیش چسب زخم پهنی داشت که تا روی گونه‌ش می‌اومد. سایه‌ی دور چشم‌هاش پلکش رو محو کرده بود. رنگ ابروهاش هم به سفیدی می‌زد. می‌دید که با رژلب خط لبش رو مخفی کرده.

فقط صدای هواکش یکی از اتاق‌های بیرون می‌اومد. زمزمه کرد. «انصاف نیست که تو قراره همه‌‌ي بدن منو ببینی ولی من حتی نمی‌تونم چهره‌ت رو تشخیص بدم.» موش رو پشت گوشش داد. «بابتش پول دادم.» آهی کشید. «ولی من که قرار نیست بابتش پولی بگیرم.» از جاش بلند شد. پتو رو کشید و چروک‌هایی که زیرش افتاده بود رو صاف کرد. «خب چرا بیخیال این کار نمی‌شی؟» چانیول هم بلند شد. «چون کار دیگه‌ای گیرم نمیاد.»

بکهیون در جوابش قهقهه زد. «تک تک کارهای ممکن رو گشتی؟» چان مزه‌ی تلخی رو زیر زبونش حس می‌کرد. «کل رزومه‌م کار تو یه بار و یه بدن‌فروشیه. می‌تونم نون بپزم و دیگه هیچ چیزی تو زندگیم بلد نیستم. این شکلی نیست که تو خیابون راه برم و مردم با احترام باهام برخورد کنن.»

یکی از دست‌های چان هنوز روی تکیه‌گاه صندلی بود. «خب بیخیال درد و دل... کی قراره شروع کنیم؟» بک دستش رو نزدیک دست پسر روی صندلی گذاشت. «باید از درد و دل شروع کنیم.» چان شونه‌ش رو نوازش کرد. «من روانشناس نیستم.» نشست. انگشت‌هاش رو توی هم فرو برد. شبیه رئیسی بود که دعا می‌کرد. قدرتمند و امیدوار به نظر می‌رسید. «قراره تو یکی دو ماه آینده با یه نفر ازدواج کنم.» چانیول لب پایین خودش لمس کرد. «شیطنت قبل تعهد؟»

بکهیون از شنیدن همچین جوابی آهی کشید. از اینکه شبیه مردی که حتی نمی‌تونه وفادار باشه به نظر رسیده بود بدش اومد. «بزار حرفم رو بزنم بعد صحبتم رو قطع کن... ازدواجمون از روی علاقه نیست. سال‌هاست پسره رو ندیدم. من شغل خوبی دارم. اونا دارن مجبورم می‌کنن. می‌گن دیوونه و ترسناکم.» وسط حرفش پرید و بشکنی زد. «یکم دیوونه به نظر میای.» فحشی داد. «عوضی. از زندگی الانم خوشم میاد. دوست ندارم یه نفر دیگه بیاد تو خونه‌م.» چانیول طوری که انگار یه اصطلاح اشتباه رو تصحیح می‌کنه گفت «خونه‌تون نه خونه‌ت.»

گوشه‌ی لب‌هاش رو به پایین متمایل شدن. «رئیس‌هام دیگه نمی‌تونن مدیریتم کنن، می‌خوان یکم قابل کنترل بشم.» کنجکاوی چان تا حدی تحریک شده بود. «و چرا یه پسر باید بتونه کنترلت کنه؟» روی صندلی نشست. «چون سال‌هاست پسره رو دوست دارم.» نوبت چان بود که بخنده. «واقعا دیوونه‌ای. کی بدش میاد با عشقش ازدواج کنه؟ اگه همین امشب یه غریبه بهم پیشنهاد ازدواج می‌داد قبول می‌کردم.» بدون مکث گفت «خب لعنت بهت. گفتم وقتی دارم حرف می‌زنم چیزی نگو»

روی تخت نشست. «اوکی، فقط می‌شه روی تخت بشینی؟» سرتکون داد و ایستاد. «شرایط من و تو فرق می‌کنه. دوست ندارم به خاطر کاری که انجام می‌دم محدودم کنن.» چان می‌خواست بگه «معلوم نیست بعد از ازدواجت اوضاعت چه طوری باشه.» ولی حرفش رو خورد.

ادامه داد «ترجیح می‌دادم توی تیمارستان بستریم کنن. واسه‌ي چی باید پای اون پسره رو هم به این ماجراها باز کنن؟ چرا دارن از نقطه ضعفم استفاده‌ می‌کنن؟» به اینجای مکالمه که رسید چان دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه. «ربطش به اینجا اومدن چیه؟» بک چشم غره‌ای رفت. «اگه بیشتر حرف می‌زدم بهتر بود. می‌خوام سعی کنی باهام بخوابی تا بفهمم تو شرایطش چطوری می‌تونم بهش حمله کنم.»

حالت چهره‌ی چان عوض شد. «داری ازم می‌خوای کمکت کنم همسر آینده‌ت رو بزنی؟ فکرشم نکن.» بک آهی کشید. «نه گوش کن.. اگه هیچ وقت باهاش نخوابم ‌نمی‌تونه باهاش کنترلم کنه.» فکر کرد چه جمله‌ای می‌تونه قانعش کنه. «تو همین الانش هم اون پسره رو دوست داری بدون سکس هم می‌تونه کنترلت کنه.»

بک کف دو دستش رو بهم چسبوند. «نه گوش کن. اگه باهاش ازدواج کنم همه می‌فهمن پس اگه یه نفر بخواد بهم آسیب بزنه می‌تونه بره سراغ اون.» چانیول اول از خودش پرسید «برای چی یه نفر باید بخواد بهش آسیب بزنه.» اطلاعاتی که تا الان به دست آورده بود رو کنار هم گذاشت. کاری که می‌تونست هم زندگی شخصی رو کنترل کنه و هم درامد قابل توجه‌ای داشته باشه. از تصور جواب چشم‌هاش گرد شد. «برای پنتون کار می‌کنی؟»

«کسایی که برای پنتون کار می‌کنن نمی‌تونن به کسی درباره‌ش بگن.»

چان این رو جواب مثبت در نظر گرفت و لبخندی زد. صدای زنگ گوشی بکهیون در اومد. گوشی رو برداشت و تماسش رو پاسخ داد. از اتاقی که بودن بیرون اومد. نمی‌خواست کسی مکالمه‌ش رو بشنوه. با این حال چان از لای در حرف‌هاش رو شنید. «بکهیون بهت گفتم که حالم خوبه. اذیتم نکن. یعنی می‌گی باید دنبال لویی هم راه بیفتم؟ امشب نمی‌شه. اومدم بار. می‌خوام خوش بگذرونم.»

گوشی رو قطع کرد و توی اتاق برگشت. انگشت‌هاش هنوز روی دستگیره‌ی در بود که چانیول رو دید. پسر پشت بهش روی تخت دراز کشیده بود. موهای نرمش به بازوش می‌خوردن. پایین لباسش چروک خورده و بالا رفته بود و کمی از پوست کمرش رو نشون می‌داد. هیچ چیز خاص و عجیبی درباره‌ش وجود نداشت. فقط یه پسر منتظر که روی تخت دراز کشیده بود.

همین چیزی بود که بکهیون رو شوکه کرد. وقتی که ازدواج می‌کردن قرار بودن هر روز چانیولی رو ببینه که راحت و آزاد توی خونه‌ش می‌چرخه. لیوانی که ته‌ش مشروب مونده رو روی اپن ول می‌کنه، موقع آشپزی آردش رو روی میز می‌ریزه، لباس‌های کثیفش توی ماشین لباس‌شویی می‌چرخه، روی مبل لم می‌ده و تلویزیون می‌بینه و پتوی تختش نامرتبه. اگه با هم ازدواج می‌کردن هر روز چانیول واقعی رو توی خونه‌ش می‌دید. چانیولی که بعد از خواب سر ظهر بک محو نمی‌شد. کسی که فقط توی ذهنش نبود.

نفس عمیقی کشید. «انجامش می‌دی یا نه؟» چانیول نشست. «ولی این واقعا از لحاظ اخلاقی اشتباهه.» شونه بالا انداخت. «منم نیومدم جایی که از لحاظ اخلاقی درست باشه.» تردیدش رو که دید ادامه داد. «کمکت می‌کنم از اینجا فرار کنی.» با تصور فرار هوا توی ریه‌ش حبس شد. پرسید. «خودمم می‌تونم از این ساختمون برم بیرون. جایی رو ندارم که بخوام بمونم.» به سمتش مایل شد. «کمکم کن، کمکت می‌کنم.»

نوشته شده توسط اسکچ اکسترا ۲۲ اکتبر 20XX



Not - [completed]Where stories live. Discover now