برای بررسی سابقههای قتل توی اتاق جلسه نشستن. بکهیون به زور بعد از بوسهی هیجانانگیزش با لویی ذهنش رو جمع کرد و سراغ پروندهها رفت. پرسید «اینا همهی قتلهایی هستن که تا حالا اینجا اتفاق افتاده؟» سهون پوشهای که دستش بود رو تکون داد. «این برای لارکه.»
پروندههایی که واسهی چیزهای ساده مثل دعوای خیابونی یا بقیهی قتلهای غیرعمد بود رو کنار گذاشتن. با اینکه حجم زیادی از پروندهها کم شد. اول سراغ قتلهای سال اخیر رفتن.
کاغذ تقریبا سفید اول مربوط به جونمیون میشد. «قربانی: کیم جونمیون، سن: بیست و شش، محل حادثه: کوچهی ماریمبا، ساعت اتفاق: سه ظهر. شاهدی وجود نداره. قربانی نجات پیدا کرده. ابزار قتل: چاقو سنگ سطح خشونت: سی» سهون گفت «میتونیم صبر کنیم خودش بهوش بیاد.» اسکچ بکی سرتکون داد و پوشهی بعدی رو برداشت. برای لورا بود. «قربانی: پارک لورا، سن: بیست و سه، محل حادثه: بار یتی، نوع قتل: غیر مستقیم، سطح خشونت: اف، کسی چیزی ننوشته اما لوهان اون شب و اون زمان از جلوی بار رد شده. قربانی گم شده.» پرسید «لوهان میشناسید؟»
بکهیون پشت گردنش رو با نوک انگشت ماساژ داد. «فکر کنم همسایهی مامانمه.» دفترچهش رو برداشت و توی لیست کارهاش نوشت «دیدار با لوهان» بعد هم گفت «فردا من و سهون میریم سراغ لوهان، یولی تو هم با جونگین برید پیش جونگکوک.» همه طوری در جواب براش بکهیون سر تکون دادن و بله گفتن که انگار سالهاست اون رئیسه.
قربانی بعدی خود چانیول بود. «قربانی: پارک چانیول، سن: بیست وشش، محل حادثه: صخرههای کلیف، ساعت اتفاق: نیمه شب. تنها شاهد بیون بکهیونه. قربانی نجات پیدا کرده. اظهارات شاهد: مرد قد بلند بوده، سلاح نداشته و با سنگ حمله کرده و جسد رو توی آب از بین ببره. احتمالا نمیخواسته مرگ قتل به نظر بیاد. اظهارات قربانی: مرد منو میشناخت. ولی امکان نداشت چشمهاش رو تا حالا دیده باشم. پشت تلفن با یه زن حرف میزد و ازش دستور میگرفت. قبلش یه هفته تو یه اتاق بدون غذا زندانی بودم و اون مرد موهام رو کوتاه کرد و روی ترقوهم یه برش کوچیک انداخت.»
بکهیون ازش پرسید «مثل این؟» بعد با دست یقهی لباس لویی رو گرفت و پایین آورد. جای بریدگی کوچیکی به چشم میخورد. یولی هم لباسش رو پایین کشید و رد زخمش رو نشون داد. «اره.» سهون توی کاغذش نوشت «قاتل سعی داشته جسد یولی رو به جای لویی جا بزنه.»
پروندهی بعدی یه مقتول واقعی داشت. «مقتول: کیم سومین، سن: شصت و دو، شغل: معلم بازنشسته، علت مرگ: داروی اشتباه. بدون شاهد. محل مرگ: خانه.» جونگین پیش خودش زمزمه کرد. «شاید حواسش نشده خودش اشتباه داروش رو خورده.» اسکچ بیون به یولی اشاره کرد. «اره خب پیش میاد.»لویی نیشخندی زد. «اون شب، بخاطر مرگ یه پیرزن توی رختخوابش کابوس من رو دیدی؟» بک اخمی کرد. «نه بخاطر چانیول بود.»
چانیول با دست باندپیچی شدهش پوشهی دیگهای رو باز کرد. «مقتول: کانگ سونی. سن: شش، علت مرگ: غرق شدن. محل قتل: پارک نورلند، مردمی که اون روز برای پیکنیک اومده بودن دیدن که یه بچه غرق شد. کسی مطمئن نیست که قاتل رو دیده یا نه.» جونگین کف دستهاش رو بهم کوبید. «مطمئنید اینا واقعا قتله؟ من گشنمه.» بعد هم بلند شد.
اسکچ بکی سرش غر زد. «بشین سر جات سرباز کای. معلومه که قتله. اون بچه یه چیزی فهمیده که نباید میفهمیده. مظنون قبل از اینکه به سن نوشتن پستکارت برسه اون رو کشته. باید جاهایی که رفته رو بررسی کنیم مظنون باید اطرافش باشه. اون زن هم معلم بوده. این شهر قبلا فقط دو تا مدرسه داشته. یعنی احتمالا شناخت خوبی نسبت به اکثر خانوادههای این شهر داشته. سابقهی دانشآموزهاش و آدمهایی که اخیرا باهاشون در رفتوآمد بوده رو چک کنین.»
کای در گوش چانیول پچ پچ کرد. «خیلی خشنه. چطوری باهاش کنار میای؟» ذهن سهون هم به پیتزای سرد توی یخچال فکر میکرد. برای همین هم وقتی اسکچ بیون کف دستش رو روی شونهش گذاشت و پرسید «پس فهمیدی باید چیکار کنی سهون؟» طوری از جا پرید که انگار حشره نیشش زده. لویی هم تصور کرد که اگه سهون کمتر عضلههای صورتش رو تکون بده چطور میشه. «میشه یه لحظه بدون اینکه دهنت رو مثل ماهی باز کنی تعجب کنی؟»
از حرفش اسکچ بیون لبخند ریزی زد ولی با دیدن نگاه یولی روی خودش لبخندش رو خورد. بکهیون ایستاد. «اگه یکم دیگه اینجا بمونیم تبدیل به جلسهی احمقها میشه.» چون خودش هم هنوز به بوسهش با لویی فکر میکرد گفت «برای امشب بسه. شام چی سفارش بدم؟»
سهون و کای جز اولین نفرات از اتاق فرار کردن. سه نفر بعدی هم پشت سرشون بیرون رفتن. چند دقیقه بعد چانیول تنها روی صندلی نشسته بود. پای چپش رو بالا آورد و روی رون راستش گذاشت. سعی کرد مچش رو به چپ و راست تکون بده ولی در عوض از درد نفسش رو حبس کرد و بیخیالش شد.
موقع بالا رفتن از پلهها در حدی زجر کشیده بود که دلش نخواد دوباره ازشون بره پایین. وزنش رو روی پای سالمش انداخت و ایستاد. پنجرهی روبهروش رو باز کرد تا هوای تازه و سردی وارد بشه. دکمهی یقهش رو هم کشید و کند. حس میکرد وزن و فشار زیادی روی گردنشه و میخواد خفهش کنه.
منظرهی پنجره باغ تاریک رو نشون میداد. برگ درختها سیاه دیده میشدن و با باد تکون میخوردن. لبهی بیرون پنجره شبیه اونی بود که یه بار پرنده روش نشست. شاخهی باریک درختی روی گوشهش خم شده بود. نور مهتابی از اتاق روی برگهاش میافتاد. چان حس کرد حشرهی کرم رنگی رو زیرش دیده برای همین ارنجش رو به دیوار تکیه داد و خودش رو کج کرد تا اون رو دقیقتر ببینه.
حالا که تنها بود میتونست با خیال راحت مثل خودش رفتار کنه. لبخندی زد و از حشره پرسید «نون دوست داری؟ تا حالا خوردی؟» جونور جنبید. برگی از روش کنار رفت و چان واضح اون رو دید. موجود کرم در اصل یه انگشت بود با ناخن رنگ پریده. یه قدم عقب رفت.
در اتاق باز شد. بکهیونش بود. «گیر کردی مقتولم؟» چان زیر چشمی به لبه نگاه انداخت و این بار چیزی ندید. لبخند زد. «میتونستم بیام... فقط ترجیح دادم یکم بیشتر بشینم. بریم...»
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)