3*

42 12 0
                                        

تاریخ: ۲۹ آگوست 20XX

چانیولی دوش گرفته و تمیز با یه تیشرت و شلوار راحتی توی اتاق تعویض لباس نشسته بود. هنوز از موهاش آب می‌چکید. بدنش رو تند تند با حوله خشک کرده بود و برخلاف همیشه بدون اینکه لوسیون به پوستش بزنه لباس‌هاش رو تنش کرد. این‌ها چیزهایی نبودن که قرار بود برای مزایده بپوشه.

یکی از بچه‌های تو اتاق سرش غر زد. «هی یه چیز سکسی انتخاب کن و بپوش. هر چقدر دیرتر انتخاب کنی چیزای بدتری گیرت میاد.» دختری که معمولا باهاش حرف می‌زد جلوش ایستاد. «این سوتین بهم میاد؟ مشکی بپوشم یا سفید؟» پسری که چند لحظه پیش چان بود گفت «بیخیال اونا لخت دوست دارن. ترجیح می‌دن سینه‌هاتو ببینن که موقع راه رفتن تکون می‌خوره.» دختر موهای لختش رو تو آینه چک کرد. «حالم از همه‌ی اون آشغالا بهم می‌خوره. فکر می‌کنن چون پول دارن می‌تونن هر غلطی می‌خوان بکنن.»

چانیول از ته دل آهی کشید. «منم تا همین چند سال پیش پولدار بودم و هر غلطی می‌خواستم می‌کردم.» صدای خنده‌ای از گوشه و کنار اتاق بلند شد. پسر تو یه خانواده‌ی ثروتمند بزرگ شده بود. پالت پول مادرش گلبهی و مال پدرش لیمویی رنگ بود. به ندرت برای خرید چیزی به مشکل می‌خوردن. دوران دبیرستانش ول می‌گشت و با پسرها و گاهی اوقات دخترها لاس می‌زد. تا وقتی پدر و مادرش زنده بودن هزینه‌هاش رو پرداخت می‌کردن. سال‌ها از برداشته شدن قانون ارث و میراث می‌گذشت. وقتی کسی فوت می‌کرد تمام حساب‌های مالیش بسته می‌شدن و به هیچ یک از اعضای خانواده و نزدیکانش پولی نمی‌رسید.

برای همین وقتی پنج سال پیش پدر و مادرش رو با هم از دست داد به زور خرج غذاش رو پرداخت می‌کرد. دندان‌هاش رو روی هم فشار داد. اگه به خاطر اون اتفاق سه سال پیش نبود حداقل می‌تونست یه شغل شرافتمندانه داشته باشه.

دختر بشکنی جلوی چشمش زد. «الان که اینجایی تو خاطراتت غرق نشو به این فکر کن چطوری یه مشتری ثابت و پولدار پیدا کنی.» نفسش رو بیرون داد. زندگیش رو به عنوان یه فاحشه تو یکی از بزرگترین بارهای کشورشون رو دوست نداشت. پالت بی‌پولش همرنگ استفراغ خشک بود.

موهای خیسش رو بین دست‌هاش گرفت. عمده‌ی مشتری‌های اون رو زن‌های میانسال و به ندرت دختر‌های جوون تشکیل می‌دادن. دختر خندید. «گی بیچاره.» چانیول می‌خواست جوابی بده که سومین یکی از دخترهای قدیمی اونجا در رو با شدت باز کرد و داخل شد. فریاد کشید «چانیول کجاست؟» از خودش پرسید «یعنی چی ممکنه امشبم رو از این بدتر کنه که بخاطرش این شکلی صدام کردن؟» ایستاد. «چی شده؟»

دختر هول از بین آدم‌های زیبا و تقریبا برهنه‌ی اونجا رد شد. به چند نفری خورد و معذرت‌خواهی کوتاهی هم کرد. «پیش مشتری‌های امشب بودم.» چان می‌دونست این یعنی چی. یه آدم ثروتمندتر از بقیه اونجا بود و حاضر بود برای کسی مثل چانیول پول بیشتری بده. طعنه زد. «خوشبحالت.»

دختر یقه‌ش رو با عجله و تند مرتب کرد. «یه پسره اونجا بود. لامصب باید می‌دیدیش شکل الهه‌ها بود. از بچه‌های اینجا هم خوشگلتر!» چان رو مود شنیدن درباره‌ی کراش‌های سومین نبود. معمولا از این بحث‌ها لذت می‌برد ولی اون لحظه فقط دلش می‌خواست هر چه سریع‌تر شب صبح بشه. «سورپرایزی می‌خواد بیاد اینجا کار کنه؟» به نشانه‌ی مخالفت دست‌هاش رو تو هوا تکون داد و نفس عمیقی کشید. «وایسا کامل برات تعریف کنم.»

بطری آب معدنی جلوی آینه رو برداشت و سر کشید. «توی پذیرش نشسته بودم. میهو هم اونجا بود. یه پسره اومد. خوشگل و ریزمیزه. موهای آبی تا سرشونه، پوست سفید، کوله‌ی مشکی، هودی صورتی، شلوارک جین، میکاپ ارغوانی با یه تتوی عجیب غریب و ظریف سیاه روی رون پاش که چون دور بودم طرحش رو خوب ندیدم.» چان سر تکون داد. «خب؟» سومین از هیجان چیزی که می‌خواست تعریف کنه صدای هیس مانندی از خودش درآورد. «پسر خوشگله گفت شنیده امشب بزرگترین مزایده‌ی امساله، میهو با یه پوزخند گنده روی صورتش گفت «می‌خوای خودت رو بفروشی؟» ادای پسره رو درآورد. «پسره با یه قیافه‌ی خیلی بیخیال گفت نه امشب تایم اضافه دارم می‌خواستم یکم خوش بگذرونم. میهو این طوری بود که تفریحی تن‌فروشی می‌کنی؟»

سومین به این بخش از حرفش که رسید آب دهنش رو قورت داد. «پسره یکم مکث کرد بعد گفت بین فاحشه‌هاتون پسر خوشگل دارین؟ قدش بلند باشه؟ هیکلش عضله‌ای باشه و از پسرها هم خوشش بیاد.» چانیول تازه داشت منظور دختر رو می‌فهمید. سومین ادامه داد «بعد این میهوی احمق تیکه انداخت پول اجاره‌ی یه شبش رو هم نداری.» چان لبخندی زد. «پسره هم ناامید شد و رفت؟» خندید. «پسره هم با لحن طعنه‌آمیز گفت «عه چقدر بد!» بعد هم رو پاشنه‌ی پاش چرخید. باسن خوشگلشو سمت میهو کرد و رفت سمت آسانسور. منم باید می‌رفتم آمفی تئاتر، همزمان باهاش سوار شدم. اون پایین وقتی خواست برای ورود به سالن بلیط بگیره کارتش رو دیدم. حدس می‌زنی چه رنگی بود؟»

چان چشم غره‌ای رفت. «آبی روشن؟» اکثر آدم‌هایی اونجا می‌اومدن در حد آبی و سبز روشن بودن و جز پولدارهای جامعه محسوب می‌شدن. دختر سرش رو به چپ و راست تکون داد. چشم‌هاش از تصور اون لحظه برقی زد. «پالتش سفید بود. فاک بهش سفید مرواریدی با روکش الماس.» جمله‌ش رو انقدر بلند بیان کرد که سرهای توی اتاق به سمتشون چرخید. چان پلک‌هاش رو بست. «خوشبحالت کوررنگی هم گرفتی، نوبت چشم پزشکی برات بگیرم؟»

دختر دست‌هاش رو گرفت و بالا آورد. «احمق نباش چان، دید بهش زل زدم. پالتش رو گرفت سمتم، چشمک زد گفت خوشگله نه؟ لعنتی خیلی خوشگل و براق بود. از درخشش کور شدم.»

یکی دیگه از دختر که مکالمه رو گوش می‌داد پرسید «شوخیت نگرفته؟ چرا یه نفر که انقدر ثروتمنده باید پاش به اینجا باز شه؟» چان هم سر تکون داد. سومین دست‌هاش رو توی جیبش فرو برد و یه اسباب‌بازی پشمی، کوچیک رو درآورد. شکل یه عروسک خرسی معمولی رو داشت. «دسته‌ش رو نگاه کن، از طلاست، چشم‌هاش جواهره.» چان عروسک نرمی که توی دستش جا می‌شد رو گرفت. «خب؟ الان می‌خوای برم مخش رو بزنم؟»

دختر که از واکنش بیخیال دوست‌هاش ضدحال خورده بود گفت «نه وقتی اینو داد دستم گفت ترجیح می‌دم تا دقیقه‌ي آخر بدنشو نبینم.» چان با چهره‌ي پوکر جوابش رو داد. «این همه داستان گفتی که آخرش بگی لباس‌ تنم کنم؟ قبلش هم برنامه‌م همین بود.»

نوشته شده توسط اسکچ اکسترا ۲۲ اکتبر 20XX

Not - [completed]Where stories live. Discover now