63

15 3 3
                                        

چان با صدای خشمگینش از جا پرید. چند تا نفس کوتاه و بریده بریده کشید. «هیچ ورژنی ازت نیست که کنار اومدن باهاش کار راحتی باشه. به هر حال تلاشم رو کردم.» بک پیشونیش رو مچ‌هاش کوبید. انگار اگه می‌تونست سرش رو به دیوار می‌کوبید. «دست‌هام رو چرا بستی؟ تو که از بی‌دی‌اس‌ام متنفر بودی همه‌ی این سال‌ها.»

پلک‌هاش رو بست. «هنوز هم هستم. سیستم دستور داده و گرنه انجامش نمی‌دادم.» بک عضلات دست و پاهاش رو منقبض کرد تا قدرت حرکتش رو بسنجه. نمی‌تونست از جاش تکون بخوره. فحشی داد. یولی غر زد. «دیدن بدن برهنه‌ت به اندازه‌ي کافی تحریک کننده اس، یه لطفی کن و اون شکلی تکون نخور.» بک لبش رو گاز گرفت. «منحرف.» چان پشتش رو به اون بدن سفید و سرخ کرد و دست به سینه نشست. «این تویی که زیبا و ظریفی بکی، سرم غر نزن. من طبیعی‌ام.» وقتی جوابی نشنید ادامه داد. «نمی‌دونم چه بلایی سر خودت آوردی ولی پشتت پر از جای زخم و کبودیه. حتی حس می‌کنم شلاق خوردی... از ورژن نوزده بیست ساله‌ت اجازه گرفتم که ببندمت. برات یه چند تا پماد گرفتم که دردت رو کم کنه.» آهی کشید. «بهونه‌هات رو بهم توضیح نده.»

از شنیدن اون لحن خشک لب‌هاش رو بهم فشار داد. از اتاق بیرون زد و کرم‌ها رو با جعبه برداشت. دستور عمل‌های روی کارتونشون رو خوند. اونی که مناسب زخم‌های تازه بود رو برداشت. کنارش روی تخت نشست. تیوب کرم رو فشار داد و نوک انگشتش رو کرم سفیدی پوشوند. با ضربه‌های آروم کرم رو، روی کبودی‌ها گذاشت. با سه انگشتش هر بخش رو ماساژ داد. اول رد سفیدی کرم روی پوستش می‌نشست و بعد با حرکت‌های گرد دستش جذب پوست می‌شد. از سرشونه و کتف‌هاش شروع کرد.

پوست پهلوش رو نوازش می‌کرد که متوجه شد بک، پلک‌هاش رو بهم فشار می‌ده و لب پایینش رو گاز گرفته. کنارش گوشش زمزمه کرد. «اگه درد داری بهم بگو. لازم نیست تحملش کنی.» با لمس‌هایی که روی پوستش می‌لغزید و کوچک‌ترین فشاری به ورم‌ها وارد نمی‌کرد ادامه داد.
زبونش رو روی لبش کشید. کمر باریک بک مکمل‌ترین چیزی بود که تا حالا زیر دست‌هاش اومده بود. انگار انگشت‌هاش خلق شده بودن تا اون بدن رو نگه دارن. هوا رو تو ریه‌هاش فرو برد. حجم کمی از کرم رو روی کبودی باسنش مالید. لبخندی زد. «انگار با باسن سرخوردی زمین.»

هر بار که انگشت‌هاش پوست بک رو لمس می‌کردن با انرژی بیشتری با خودش می‌جنگید. مهم نبود که پسر روبه‌روش چقدر زیباست یا چقدر محکم بسته شده، اگه اون نمی‌خواست حاضر نبود باهاش بخوابه. بکهیون با صدایی که قدرت زیادی نداشت فحش داد. «لعنت بهت، چرا این شکلی بهم دست می‌زنی؟» چان دستش رو عقب کشید. «دردت می‌گیره؟ متاسفم، حواسم نبود.»

بین پوست باسن و رانش کبودی سبز رنگی بود. کرمی که بسته‌بندی آبی و کوچک‌تری داشت رو باز کرد. کف دستش رو روی باسنش گذاشت و با حرکات گرد انگشت شست کرم رو روی کبودی مالید. مثل کشوری که در صلح بعد از جنگ به سر می‌بره با آرامش و خیال راحت نوازشش می‌کرد. آرزو داشت یه روز بدون هیچ دست بسته‌ای همدیگه رو بغل کنن و بتونه لمسش کنه.

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora