تمام مدتی که دکتر بالای سر جونمیون بود و مداواش میکرد چانیول توی باغ بین درختها نشست. از دیدن زخم و خون حس حالت تهوع بهش دست میداد. مغزش رو شخم میزد تا ببینه چیزی هست که مربوط به بکهیون باشه یا نه. از وقتی یادش میاومد با پدر و مادرش توی مِدو زندگی میکردن. همونجا مهدکودک و مدرسه ابتدایی و راهنمایی رفت. مطمئن بود که هرگز چیزی راجع به بکهیون نشنیده.
سرش رو به چپ و راست تکون داد. به خودش گفت «نه نه نه نه امکان نداره ما تو گذشته همدیگه رو دیده باشیم...» ایستاد ولی چون مچش درد میکرد دوباره نشست. «ولی باید یه چیزی باشه که بکهیون میدونه...» دوباره بلند شد. یادش افتاد چرا از اول نشسته؛ آهی کشید و روی تنهی درخت نشست. «ولی ممکن نیست همدیگه رو دیده باشیم و من یادم نیاد.» زخم پشت دستش رو نوازش کرد. «ولی من پسر واقعی مامان و بابام نبودم پس حتما باید یه چیزی باشه.»
نم نم بارون شروع شد. دندونهاش رو بهم سایید. «لعنتی... اگه ازش بپرسم بهم نمیگه...» مشتش رو به خاک کوبید.
«میخوای ازش بپرسی؟»
صدای بِراش بکهیون بود. کنارش نشست. «به منم نمیگه. سعی کردم یه بار دیگه بحثش رو باز کنم ولی جواب نداد. من اون شب پشت صخره تازه اولین بار فهمیدم وجود داری. لویی هم بک رو نمیشناخت. تو هم ما رو تازه دیدی... نمیفهمم چه گذشتهای ممکنه وجود داشته باشه که هر سه تای ما خبردار نشده باشیم؟»
«بچگیت اینجا زندگی میکردی؟ بک کجا بود؟ من تو مدو بودم.»
«من همین جا بودم ولی اون تو وودیک بود. لویی هم همین جا بوده.»
«ممکنه توی پستکارتها باشه؟»
«بچهها مجبور نیستن تا هفت سالگی چیزی بنویسن. اگه قبل از اون زمان باشه چیزی ننوشتیم.»
«بزرگترها چی؟ حتما مامان و بابات نوشتن.»
بک ایستاد و دستش رو به سمتش گرفت. «آره حتما نوشتن. ولی من هیچ وقت مال مامان و بابام رو نخوندم.» چان انگشتهای سردش رو گرفت و کنارش ایستاد. «اگه منم بودم نمیخوندم ولی این دربارهی اونا نیست واسهی ماست.» سرش رو تکون داد و قدمی به طرف ساختمون برداشت.
چان دستش رو روی شونهی بِراش انداخت و به کمکش تا خونه برگشتن. شب بوی تازهای میداد. باد از لابهلای شاخهی درختها رد میشد و برگهای زردشون رو به زمین میانداخت. چانیول به اتاق آبی همکف برگشت. بک زمزمه کرد «صبر کن لپتاپم رو بیارم.» چان روی تخت منتظر موند ولی وقتی بک رسید لپتاپش رو روی میز گذاشت و یه صندلی اضافه برای پسر آورد.
چند دقیقهی بعد پشت میز نشسته بود و به صفحهی اصلی اکانت خانوادهش نگاه میکرد. تقریبا هجده هزار تا پستکارت نوشته بودن. چان پرسید «چطوری باید بین این همه یه اتفاق خاص رو پیدا کنی؟» صدای اممم مانندی از دهنش درآورد. «اسمم رو سرچ میکنم.»
KAMU SEDANG MEMBACA
Not - [completed]
Fiksi PenggemarNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)