67

11 3 0
                                        

یازده سال و نیم قبل:

چانیول صبح روی تخت بکهیون بیدار شد. سقف ناآشنا رو که دید از جا پرید. یه چراغ مطالعه‌ي مهتابی کنار میز روشن بود و کنار پنجره آفتاب به یه گل آبی می‌تابید. اتاق بکهیون رو شناخت. با پنیک موهای سرش رو گرفت. به خودش گفت «آروم باش پسر هر کسی دیگه‌ای هم توی تخت کراشش بلند می‌شد سکته می‌کرد.»

صدای بلند و تندی از زیر پتوی کنارش بلند شد. «چی گفتی؟ تخت کراشت؟» لحظه‌ی مهمی توی زندگیش محسوب می‌شد. رکورد بدترین اعتراف دنیا رو زد. با چشم‌های خوابالودش به طرف پسر برگشت. بکهیون با دیدن موهای نامرتب و لب‌های قرمز و لپ‌های افتاده‌ش حرفش رو خورد. از تخت بیرون اومد. «مامان صبحونه رو درست کرده، صدام کرد که صدات کنم.»

از بیداری خودش دو ساعتی می‌گذشت. همیشه قبل صبحونه دور باغ می‌دویید، بعد توی استخر شنا می‌کرد. در آخر دوش آب سرد می‌گرفت و آماده‌ی قهوه‌ی صبحش می‌شد. برای یه پسر سیزده ساله روتین شلوغی محسوب می‌شد ولی برای یه سرباز با شش سال سابقه کار راحتی بود.

مغز چانیول تازه بعد از رفتن بک لود شد و آتش‌سوزی دیروز کلبه‌شون رو به یاد آورد. با مشت به سرش کوبید. «احمقی؟ زندگیت سوخته بعد نگران واکنش کراشتی؟» دستش رو جلوی دهنش گذاشت مبادا کسی شنیده باشه. اتاق بک حموم و دستشویی جداگانه داشت. چانیول صورتش رو با آب ولرم شست. پایین لباسش رو کشید تا صاف بشه و وز موهاش رو با نوک انگشت گرفت.

میز ناهارخوریشون طرف آشپزخونه و نزدیک پنجره بود. روی میز یه سینی کروسان شکلاتی، نون تست برشته، چند فنجون قهوه و چند مدل چای رنگی با قوری‌های شیشه‌ای مختلف، بشقاب بیکن و نیمرو و پنکیک عسلی و مربا بود. از دیدن اون همه غذا اون هم فقط برای صبحونه دهنش باز موند.
با اشاره‌ی خانم بیون روی یکی از صندلی‌های وسط نشست. زن لبخند دلگرم کننده‌ای زد. «صبحت بخیر... با پدرت صحبت کردم. درباره‌ی اتفاقی که برای خونه‌تون افتاد متاسفم.» چانیول از استرس زیر میز پوست کنار ناخنش رو می‌کند. نمی‌دونست چه واکنشی نشون بده برای همین فقط لبخند کج و کوله‌ای زد.

«اگه بخوای می‌تونی اینجا بمونی»

چانیول می‌خواست بگه نه ولی بکهیون از ناکجاآباد ظاهر شد دستش رو روی شونه‌های پسر گذاشت و با هیجان گفت «البته که می‌مونه مامان... اینم پرسیدن داره؟» کنارش نشست. «امروز چون سه‌شنبه اس آجوما غذا زیاد درست کرده. برای همین حسابی بخور چون پنج‌شنبه‌ها فقط ماییم و یه سوپ بدمزه جلومون.»

مادرش غر زد. «بکهیون سوپ برات مقوی‌تر از این پنکیک‌هاست.» بکهیون یکی از پنکیک‌ها رو با چاقو برداشت و کامل توی دهنش فرو برد. «من هنوز جوونم می‌تونم تا جایی که می‌تونم آشغال بخورم و چیزیم نشه.» زن سری به افسوس تکون داد. «حداقل جلوی کراشت یه کم آبرومندانه رفتار کن.» بک با دهن پر از کیکش سرفه کرد. با ابرو، اخم و حرکت چشم اشاره‌ای کرد که داد می‌زد. «مامان! نباید جلوش اینو بگی.» در عوض زن فنجونی از قهوه رو جلوی چانیول گذاشت. «کنجکاوم بیشتر از مزه‌ی قهوه لذت می‌بری یا چای؟»

قهوه رو برداشت و عطرش رو بو کشید. «هیچی به خوبی قهوه نمی‌شه.» زن برای چند لحظه تنهاشون گذاشت. چانبک به چشم‌های همدیگه خیره شدن و همزمان پرسیدن «روی من کراش داری؟» ثانیه‌ای سکوت کردن و بعد از خنده منفجر شدن. وقتی مادر برگشت دو تا پسر رو در حال قهقهه‌های از ته دل دید. پرسید «اتفاقی افتاده؟» ولی هیچ کدوم جوابی ندادن.

کنترل دهن و لب‌هاشون رو که به دست آوردن مشغول خوردن شدن. بک تخم مرغی رو لای پنکیک گذاشت و روش بیکن انداخت. ترکیبش به نظر لویی چیز جالبی نبود. ترجیح داد منتظر روز سوپ بمونه. قهوه‌ش رو با کروسان، مربا و تست خورد. بک نگاه شیطنت‌آمیزی به مادرش انداخت. «کلاس‌های امروزم تعطیل شده، می‌خوام تمام روز سر و صدا درست کنم.» بعد دستش رو روی شونه‌ی لویی انداخت. «زیاد بخور چون من قراره تمام انرژیت رو بخورم.» چان سرفه‌ای کرد.

خندید. «سرفه‌ نکن براش وقت نداریم. یه تاب ته باغ هست. که من می‌تونم صد و هفتاد درجه باهاش بالا و پایین برم و تو هم باید باهام بیای اگه خواستی امتحانش کنی. خودم هلت می‌دم. ولی صد و هفتاد رو قول نمی‌دم چون مهارتیه که با تمرین زیاد به دست آوردم. بعدش باید بیای بریم اتاق‌های مهمانمون رو بگردی و ببینی کدوم رو بیشتری دوست داری ولی اونی رو انتخاب می‌کنی که به اتاق من نزدیک‌تره.»

بک نفس عمیق دیگه‌ای کشید تا بتونه بدون توقف بقیه‌ی برنامه‌هاش رو شرح بده. «بعدش دو ساعت بهت وقت می‌دم که کارهایی رو انجام بدیم که تو دوست داری. بعدش زمان ناهاره. بعد از ناهار فیلم می‌بینیم. بعدش باید بیای بریم بدوییم و یکم تمرین کنم. راستش اگه ورزش نکنم بدنم مثل تاکسیدرمی خشک می‌شه. بعدش باید برم شنا تو هم می‌تونی بیای اگه قول بدی که غرق نمی‌شی. بعدش وقت درس خوندنه. بعد از اون هم دو ساعت بهت تایم آزاد می‌دم. بعدش هم برنامه‌ی شب و نوشتن پستکارت و حرف زدنه.» صدای آه افسوس مانندی از دهنش درآورد. «بعدش هم آخر شبه و باید بریم تو اتاق‌های جداگانه‌مون بخوابیم.»

پروانه‌ها توی قلب چان از تصور یه روز کامل با بکهیون رقصیدن. صبحونه‌ش رو با هیجان اضافه‌ای خورد. قهوه‌ توی گلوش پرید. سرفه‌ای کرد. بکهیون کنار گوشش زمزمه کرد. «آروم آروم بخور، فرار نمی‌کنم.»

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora