24

26 6 0
                                        

روز خاکسپاری لورا زودتر از تصورشون رسیده بود. بکهیون کت سیاهی پوشید و دسته گل داوودی خرید. زندگی غیرمنتظره چرخیده بود و روی زشتش رو نشون می‌داد. از لحاظ اخلاقی ترجیح می‌دادن جسد کشته‌های ناشی از سوختگی رو نسوزونن ولی کمتر کسی تو شهر دفن می‌شد و در آخر خانواده‌های آسیب دیده تصمیم گرفتن راه سابق رو در پیش بگیرن. 

محل خاکسپاری بین ساختمون مرده‌سوزخونه و قبرستون بود. محله به نسبت از دریا فاصله داشت و بکهیون مدت طولانی توی ماشین نشست و رانندگی کرد. دستش روی فرمون بود؛ چشمش روی جاده و فکرش توی گذشته. ماه پیش وقتی از بیمارستان مرخص شد لورا دستش رو گرفت و توی بازار چرخوند. دختر پافشاری می‌کرد دکور خونه‌ی آینده‌شون رو سیاه و سفید و لیمویی بچینن و بک غر می‌زد تا وقتی آبی و نارنجی هست چرا سیاه. الان لورا به خونه‌ی سیاه‌ش رسیده بود.

تابوت رو روی یه سکوی مخصوص بیرون ساختمون گذاشته و اعضای خانواده و آشناها دورش حلقه زده بودن. صدای گریه‌های ریز مادرش کنار جعبه‌ی چوبی از همه دلخراش‌تر بود. بکهیون بیشتر از تصورش آدم دید. فکر می‌کرد لورا آدم درونگرایی باشه و بیشتر روزش رو توی اتاقش بگذرونه. گروه‌ دوست‌هایی که براش اشک می‌ریختن نشون داد فکرش اشتباه بوده.

چهره‌ی آشنای جونگکوک رو بینشون شناخت. موقع سخنرانی آقای پارک قدمی برداشت و کنارش ایستاد. انگشت‌های مشت‌ شده‌ی کوک دو طرف بدنش می‌لرزید. نه اون، نه بکهیون جایگاهی‌ برای حرف زدن و وداع نداشتن.
بک پرسید «واقعا می‌شناختیش؟ انتظار نداشتم اینجا ببینمت.» صداش از فریادهای دیروزش گرفته بود. «سال‌هاست که بهترین دوستمه... بود...» نفر بعدی که نزدیک تابوت شد تا صحبت کنه چانیول بود. بک پچ پچی از پشت سرش شنید.

«به نظرت چانیول لورا رو کشته؟»

«خدای من، امکان نداره»

«چرا؟ می‌تونسته این شکلی جلوی ازدواجشون رو بگیره.»

بک آهی کشید. نمی‌فهمید توی ذهن مردم چی می‌گذره. «محل خاکسپاری چانیول کجاست؟» جونگکوک جواب نداد در عوض روی پاش چرخید و به طرفی رفت. دنبالش دویید. چمن‌ها رو زیر پاش له می‌کرد و رد می‌شد. بک که بهش رسید بازوش رو گرفت. «اون شب هم وقتی بهت پیام دادم جوابم رو ندادی.»

«چانیول رو از کجا می‌شناسی؟ تو که یه هفته هم نیست اینجایی»

«چند شب پیش نزدیک خونه‌م دیدمش، حالش بد بود بردمش بیمارستان.»

دکمه‌ی یقه‌ش رو با فشار باز کرد و کشید. «نمرده و نمی‌دونم چانیول کجاست.» اخم کرد. خودش پسر رو کشت. هر چند سیستم بهش خبر داد ماموریتش موفقیت‌آمیز نبوده ولی نمی‌دونست از حادثه‌ي بیمارستان جون سالم به در برده یا نه. سعی کرد چیزی از زیر زبون کوک بیرون بکشه. «ولی جسدش رو از توی ساختمون پیدا کردن.» احتمال داد کوک خودش جسد رو از انگشت پا تا موی سر چک کرده. «تو هم مثل بقیه دلت می خواد مرده باشه؟» بک ساکت موند. اجازه داد پسر ازش فاصله بگیره. به ساختمون اصلی برگشت و تنهایی دنبال تابوت واقعی یا دروغین چانیول گشت.

صبح با دیدن کابوسش از خواب پریده بود. نگاه چانیول موقع تزریق از ذهنش کنار نمی‌رفت. منتظر آسانسور نموند و از پله‌ها رفت. طبقه‌ی منفی دو جایی بود که جسدها رو قبل از سوزوندن نگه می‌داشتن. چان کسی رو نداشت که براش خاکسپاری به خصوصی بگیره. تابوتش رو تو اتاقی پر از قفسه‌ی خالی پیدا کرد. به دیوار تکیه داد و نشست. سیستم رو توی گوشیش باز کرد. دنبال مشخصات چانیول گشت. تاریخ مرگ نداشت فقط پنتونی‌ هم ننوشته بود.

دوست داشت بدونه چان توی زندگیش چه نوع آدمی بوده ولی سیستم اجازه‌ی دسترسی به پستکارت‌هاش رو نمی‌داد. گاهی اوقات سیستم برای حفظ امنیت و حریم شخصی نوشته‌های سربازی رو محدود می‌کرد. از خودش پرسید «یعنی بخاطر ازدواجش با بکیه؟» اون هیچ وقت اجازه‌ي خوندن پستکارت‌های همزادش رو نداشت. 

به نظرش چانیول به یه دلیلی فرار کرده و یه جایی از شهر زنده بود. با این حال می‌خواست جسد رو با چشم‌های خودش ببینه و چک کنه. به محض اینکه در تابوت رو باز کرد پشیمون شد. از پیشونی تا بینیش سوخته بود و لب‌هاش توی سایه به بنفش می‌زد. کت و شلوار سیاه آراسته‌ای تنش کرده بودن. یکی از آستین‌هاش روی هم تا خورده بود. جسد یکی از دست‌هاش رو نداشت. هوا از توی ریه‌های بک بیرون نیومد.
چهره‌ش رو شناخت. مثل سیب نصف شده‌ي چانیول بود. در تابوت رو بست. زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد و سرش رو روی بازوهاش گذاشت. پلک‌هاش رو بست. اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید. به خودش غر زد. «این بدبخت قطعا یه چانیول نیست... چرا مثل یه احمق گریه می‌کنی؟» 

به ربات پنتونش پیام داد «خوشحالم که چانیول زنده اس حتی اگه بکی ناراضی باشه.» با باز شدن یه دفعه‌ای در از جا پرید. چانیولِ خودش وارد اتاقش شد. توجه‌ای به جسد نکرد. «بکهیونا... مجبور نیستی تنهایی تحملش کنی.» اول اشک‌هاش رو با پشت دست پاک کرد ولی بعد با دیدن چهره‌ی زنده و ناراحت چانیول با شدت بیشتری اشک ریخت.
دست‌هاش رو دورش حلقه کرد و سرش رو به سینه‌ش تکیه داد. صدای تپش قلبش رو می‌شنید. گرمای انگشت‌هاش گردنش رو نوازش می‌کرد. ازش فاصله گرفت. چهره‌ش رو از زیر نظر گذروند. تو یه لحظه به سرش زد لب‌های بهم فشرده‌ش رو ببوسه و انجامش داد. 


نوشته شده توسط براش لورل ۰۶ اکتبر 20XX

Not - [completed]Where stories live. Discover now