35

16 5 0
                                        

روز اول بستری شدن بیون کسی بهش سر نزد. به جز هولدرش کسی حق نداشت نزدیکش بشه و اون پسر هم دلش نمی‌خواست بک رو ببینه. سربازها بیشتر لوازم توی اتاق رو همون شب تخیله کردن. فقط فرشی با نقش‌ و نگارهای آبی و قرمز و دو تخت سفیدی رو نگه داشتن. انگار بکهیون یه حیوون وحشی بود که می‌تونست با هر چیزی و بدون هیچ دلیلی حمله کنه و خون هولدرش رو زمین بریزه.

به جز سقف پنجره‌ی روبه‌روش رو هم می‌دید. شاخه‌های بالایی یه درخت، آسمون و ابرها توی چارچوب می‌افتادن. دیشب تا صبح بارون بارید و تا نیمه‌های شب نگاه‌ش کرد و به صدای شرشرش گوش داد. پیش خودش زمزمه کرد که فقط بیست روز دیگه تحمل می‌کنه و بعد چانیول رو می‌کشه.

توی همین فکرها بود که پرنده‌ی سفیدی لبه‌ی پنجره نشست. بهش لبخندی زد. صدای چان رشته‌ی تمرکزش رو بهم ریخت. «پس لبخند هم می‌تونی بزنی بکی» لب‌هاش رو بهم فشار داد. نمی‌خواست جوابی بده. ادامه داد. «پرنده‌ی قشنگیه.» بک روش رو برگردوند ولی چان لبه‌ی تخت نشست. «منم دوست ندارم ببینمت ولی بکهیون مجبورم کرد که حداقل برات غذا بیارم.»

در بطری آبی که با خودش داشت رو پیچوند. «شاید بدون غذا زنده بمونی ولی بدون آب نمی‌تونی. بشین یه چیزی بخور» بک پلک‌هاش رو بست و تکونی به دستش که با نوعی دستبند چرمی به میله‌های تخت بسته بود داد. چان بهش تیکه‌ای انداخت. «الان می‌گی اگه دستت باز بود منو می‌کشتی یا نمی‌تونی بشینی؟» روی پسر خم شد. دستش رو زیر پهلوش برد و به سمت بالا هلش داد. «چون سربازها گفتن با دستبند هم می‌تونی بشینی نتیجه می‌گیرم دلت می‌خواد من رو بکشی.»

دهانه‌ی بطری رو جلوی دهنش گرفت. «وقتی جونگین گفت کارمون مثل پرستار بچه‌هاست باور نکردم.» بکهیون تمام این مدت حتی یه کلمه هم جواب نداد. فقط لبش رو به بطری چسبوند و آب رو نوشید. وقتی بیشتر از نصف ظرف خالی شد درش رو بست و کاسه‌ی غذا رو برداشت. همه‌ش زد. بکهیون تصور می‌کرد مایع سفید داخلش شل و آبکی باشه ولی حالت اون سوپ بین خمیر و یه مایع غلیظ بود.

چان قاشق رو توی کاسه چرخوند و تکه‌ی مربعی سفیدی رو بیرون آورد. «وقتی داشتم ماهی‌ها رو خرد می‌کردم بکهیون همه‌ش می‌گفت به اندازه‌ی کافی مکعبی شکل نیستن ولی نگاه‌شون کن...» گوشه‌ی ماهی‌ها به گردی می‌زد. چان قاشق رو نزدیک دهنش آورد و فوت کرد. «نمی‌خوری؟»

بک از خودش می‌پرسید مگه این پسر دست‌هاش آسیب ندیده بود؟ ولی جرئت نکرد سوال رو بپرسه و ترسید اگه خوب شده باشه بخواد باهاش بخوابه. دهنش رو باز کرد و محتویات قاشق رو با زاویه‌ی کجی خورد.

چانیول مدتی حرفی نزد ولی بعد از اینکه نصف بیشتر کاسه خالی شد پرسید «غذا رو سریع خوردی چون گشنته یا چون می‌خوای من زودتر برم؟» بک روش رو برگردوند. فکر کرد «باید به همچین سوال مسخره‌ای جواب بدم؟» چان سوال دیگه‌ای کرد. «مطمئنی من لایق این حد از نفرتی که نسبت بهم داری هستم؟ نمی‌شه که فقط چون هولدر نمی‌خوای از من بدت بیاد. هولدر بودن من با من فرق می‌کنه. تو انگار از من بدت میاد و اگه یه نفر دیگه هولدرت بود راضی بودی.»
بکهیون باز هم خودش رو موظف ندونست که بهش جوابی بده. تا اینجای روز حتی یه کلمه هم به زبون نیاورده بود. اگه باهاش صحبت نمی‌کرد رابطه‌شون جلو نمی‌رفت.

Not - [completed]Where stories live. Discover now