بکهیون همزمان با غروب خورشید به نزدیکی بار رسید. موقع ناهار برای شروع ماموریت اولش نگاهی به پنتونهایی که قبلا نوشته بود انداخت. دستهاش روی فرمون بود و به آهنگ بیکلام شادی گوش میداد. صداش اون رو یاد تصویر سیاه و سفید گربهای که دنبال موشی میکنه میانداخت. نگاهای به اسمش کرد. «لورل و هاردی.» آهنگ همونی بود که ربات پنتون صبح پیشنهادش داد. رو به گوشیش گفت «سلیقهی خوبی داری.» صدای رباتیک بلند شد. «اولین غروب بعد از سینگلیت خوش میگذره؟»
خیابونی رو دور زد. «فعلا که دارم میرم لورا رو ببینم. هنوز که خبر نداره قراره جدا بشیم. ببینم بخاطر اسم لورل آهنگه رو پیشنهاد دادی؟» جوابی از ربات نیومد. از پنجرهی کناریش دریا و نوری که روی سطح آب میدرخشید رو میدید. آسمون به نارنجی میزد. دکمهی زیر پنجره رو فشار داد. شیشه بدون آلودگی صوتی پایین اومد. باد با شدت بیشتری وارد شد. شرط میبست تا برسه موهاش تبدیل به یه تودهی گره خورده میشه.
ربات پرسید «طبق دادهها، آدمها بعد از اینکه از پارتنرشون جدا میشن احساس غم و اندوه میکنن. تو ناراحت نیستی؟» بک دوباره شیشه رو بالا داد. صدا خوب بهش نمیرسید. «من به همه گفتم با لورا خوشحالم و چان رو فراموش کردم. ولی تو که اگه سرچ کنی واقعیت رو میبینی. من هیچ وقت عاشق لورا نبودم فقط قرار میذاشتیم چون دلم نمیخواست تنها باشم.»
«بکهیون تو یه عوضی هستی.»
با اینکه کل زندگیش با یه ربات چت کرده بود هنوز هم از بیادبیهاش خسته نمیشد. قهقهه زد. «اینطور که من دستور گرفتم لورا از منم عوضیتره.» ربات با پاچهخاری گفت «آره، شما درست میگید لورا یه عوضیتر از شماست.» اول خندید ولی بعد یه دفعه جدی شد. صفحهی گوشیش رو باز کرد و جلوش گذاشت. «چیزهایی که میگم رو توی بخش گزارشهام تایپ کن.»
«اولین بار که لورا رو دیدم تو یه بار بود. میخوام جاسوسیم رو از اینجا شروع کنم. ممکنه از عمد به اونجا رفته تا به ظاهر تصادفی با من ملاقات کنه. راجع به شکست عشقیای که خورده بود حرف زد. ممکنه حتی این موضوع هم از عمد انتخاب شده باشه. چون این شرایطی بود که من باهاش همدردی میکردم. امروز پنتونهای قبلیمون رو خوندم. تو مال اون به طرز جالبی هیچ چیز مشکوکی نیست. یا حداقل چیزی که برای سیستم مشکوک باشه نیست.»
بین صحبتهاش مکثی کرد. «شکست عشقیای که ازش حرف میزد برای یه مرد به اسم کیم سانهو بود. چون هیچ وقت عشق عمیقی به لورا پیدا نکردم هیچ حسودی و کنجکاویای هم نسبت به پارتنرهای سابقش پیدا نمیکردم. نمیخوام بگم دختر زیبایی نیست فقط من از پسرها خوشم میاد برای همین کششی نسبت بهش حس نمیکردم یا سکسمون هیچ وقت راضی کننده نبود برام.»
حس کرد توضیحاتش بیربط شده برای همین برای چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت «امروز راجع به این کیم سانهو سرچ کردم و پنتونهاش رو خوندم. رابطهش با لورا در حد دو سه ماه بوده. من و لویی هفت سال باهم بودیم ولی لورا از من شکستهتر به نظر میاومد. خندهدار نیست؟ حدس میزنم اگه لورا داره یه کار غیرقانونی انجام میده این کیم سانهو همدستشه. اگر هم این احتمال رد بشه احتمالا به پسره پول یا یه کالای باارزش داده تا یه مدت این شکلی رفتار کنه.» با رسیدن به بار حرفهاش رو قطع کرد. «سعی میکنم امشب اطلاعات بیشتری گیر بیارم.»
VOCÊ ESTÁ LENDO
Not - [completed]
FanficNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)