با اینکه بکهیون گفت «میخوام چند روزی نبینمت.» خودش اولین کسی بود که خواستهش رو زیر پا گذاشت.
ساعت نزدیک سه نیمه شب بود که یولی با حس سنگینی روی قفسهي سینهش بیدار شد. حسش بیخود نبود بکهیون گوشش رو سینهي چپ چسبونده بود و فشار میداد. میخواست چیزی رو بشنوه. دکمهي لباسش رو باز کرده و یقهش رو کنار زده بود. گرمای پوستش سرمایی که بین افکارش داشت رو خاموش میکرد.
چان چشمهاش رو مالید. نمیدونست قراره از این به بعد خواب آرومش رو هم از دست بده. صدای خوابالودش از حالت عادی بمتر بود. غر زد «اگه میخوای تو خواب بکشیم بیدارم نکن.» گوشیش رو که همیشه کنار بالشتش میذاشت رو روشن کرد. باید الان توی خواب عمیق میبود. پسر دندونهاش رو بهم چسبوند. «هیس، نمیذاری خوب بشنوم.»
«چی تو سینهی من هست که بخوای بشنوی؟»
«چرا کلاسهای زیستتو پیچوندی؟»
چان دستش رو روی موهای پسر گذاشت. اون تارهای نرم قلقلکش میدادن. فکر کرد «منطقی نیست که بخواد صدای قلبمو بشنوه.» پرسید «چند سالته؟» چهرهش رو تو تاریکی خوب نمیدید. فقط تصویر محوی از بینی و پیشونیش رو داشت. بکی در جواب کف دستش رو روی دهن یولی گذاشت. «گفتم هیس.»
پسر نوک زبونش رو از بین لبهاش بیرون برد و دست روی دهنش رو لیس زد. «باید چهارده سالت باشه؟» به حرفش اطمینان نداشت. بک از جاش تکون نخورد. «کابوس دیدم مردی مقتولم.» نفس عمیقی کشید که قفسهی سینهش رو بالا و پایین کرد. «بعد تصمیم گرفتی به واقعیت تبدیلش کنی؟» بک مردد بود این حرف رو بزنه یا نه. کمی صبر کرد. در آخر به زبون آوردشون و دعا کرد فردا چان هیج کدوم رو به یاد نیاره. «میترسیدم مرده باشی یا بهت دست بزنم و بفهمم واقعی نیستی.» جوابش رو با لحن خشک و بیحسی داد. «تو این مدت به جز آسیب زدن بهم کاری نکردی.»
وسط حرفش پرید. «امشب انقدر دارو خوردم که نمیدونم فردا بیدار میشم یا نه، ده دوازده تا از قرصا فقط واسه این بود که وقتی میام تو اتاقت بهم حمله دست نده، میشه یکم مهربون باشی؟» چان گوشیش رو دوباره برداشت و این بار چراغ قوهش روشن کرد. نورش رو توی صورتش انداخت. «دقیقا چقدر خوردی؟» مشت بستهش رو بالا آورد. «انقدر.»
وزن خودش رو روی دستهاش انداخت و نشست. «چرا وقتی پنتون گفت ممکنه داروهات رو اشتباه یا اضافه مصرف کنی قبول نکردم و بهش گفتم مگه احمقه؟» بک با نگاه بچهای که یه قوطی نوتلا رو توی دهنش چپونده بهش زل زد. «حالم خوبه.» گوشیش رو برداشت. خواست به پنتون پیام بده «بکی داره با دارو اوردوز میکنه...» ولی گوشی رو از دستش کشید و به طرف دیوار پرت کرد. زانوهاش رو بغل کرد. «گفتم خوبم. چرا به سیستم خبر میدی؟»
صدای خرد شدنش خواب رو از سرش پروند. دستش رو روی شونهی سالمش گذاشت. باید اولین کار قرصها رو از بدنش خارج میکرد «میای یه دوش بگیریم؟» از روی تخت پایین اومد. اهمیتی به سکوتش نداد. کلید لامپ رو فشار داد. کمر و زیر زانوی پسر رو گرفت و بلندش کرد. «واقعا دیوونهای بکی.»
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)