بکهیون اول تصمیم داشت وقتی وضعیت چانیول ثابت شد به خونهش برگرده و با خیال راحت بخوابه. توی زمان انتظارش سری به پنتونهای جونگکوک زد و نوشتههاش رو خوند. اون و لورا بیشتر از تصورش صمیمی بودن. خوندنش که تموم شد شرط میبست لورا با جونگکوک بیشتر از اون صمیمیه.
تو پستکارتها چیزهای جالبی دید. هر چقدر بیشتر جاسوسی لورا رو میکرد، نقطههای بیشتری برای وصل کردن داشت. ظاهرا دختر تقریبا هر بار که به پاتربرد اومده پیش اون مونده. حتی هفتهي اخیرش رو هم با اون گذرونده. پسره عاشق کسی به اسم تهیونگه. چند سالی هست جدا شدن ولی هنوز نتونسته ازش گذر کنه.
فکر کرد. «اگه لورا همین الان هم پیش جونگکوک باشه چی؟ بارها همیشه تا دیروقت بازن.» فاصلهي بیمارستان تا بار رو پیاده طی کرد. هوای شب سردتر از روز بود. صدای حیوونهایی که زیر نور خورشید و شلوغی روز شنیده نمیشد تنها صوت خیابون بود. نسیمی موهاش رو نوازش کرد. از حاشیهی جاده قدم زد تا به بار رسید.
قدمهای بیصدایی روی پلههای بار برداشت. وقتی به نزدیکیش رسید در کشویی خودکار باز شد. نور آبی رنگی از لامپهای سقف به پایین میتابید. کم نورتر از اون بود که سالن رو روشن کنه. توی فضای تقریبا تاریکی قدم برداشت. با شنیدن صدای پچ پچ لورا متوقف شد. «باید چانیول رو بکشم...» حرفش تموم نشده بود که پسر کنارش جواب داد. «واقعا مستی دختر.» بکهیون از لحن کشیده و بریده بریدهي پسر حدس زد جفتشون تا حد ممکن نوشیدن.
تیکههای پازل توی ذهنش کنار هم قرار میگرفتن ولی تصویر کلی رو نمیفهمید. انگار یه شکل تار با رنگهای درهم رفته جلوی چشمش داشت. «چرا لورا میخواد چانیول رو بکشه؟ کدوم چانیول رو؟ اتفاق امشب زیر سر اونه؟» از اون بدتر باورش نمیشد همچین جملهی تلخ و سنگینی انقدر راحت از دهن لورا بیرون اومده. این دو سال توی ذهنش لورا فقط یه دختر شیرین و بامزه بود. انگار همهی این مدت یه شیطان توی لباس یه الهه بود.
بدون اینکه صدای دیگهای ایجاد کنه بیرون زد. باید چانیول رو میدید.
VOCÊ ESTÁ LENDO
Not - [completed]
FanficNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)