آخر شب تو یه پارک جنگلی توقف کردن. هر کس پیاده شد و به سمتی رفت. به جز لوهان که روی مبلی نزدیک راننده تمام مدت خوابید. لویی تنهایی چرخی توی پارک زد. از یه فروشگاه کوچیک همونجا، غذای مخصوص ماهی خرید. با تابلوهای گوشه و کنار مسیر راهش رو پیدا کرد و به دریاچهای رسید. میتونست تهش رو ببینه ولی حجم آبش کم نبود. دونههای غذای سبز و قرمز رو کف دستش ریخت و به سمت آب پرتاب کرد. ماهیها تو یه پلک زدن بهش حمله کردن و خیلی زود هیچ خبری از دونهها نموند. لبخندی زد.
اندازهی قبل براشون غذا ریخت و همون اتفاق دوباره تکرار شد. سری بعد که غذا داد با ماهیهای نزدیک سطح حرف زد. «بکهیون هم مثل شماهاست.» کمی دیگه پاشید. «همیشه توی آبه. انگار نمیتونه بدون آب زندگی کنه.» دوباره که اومد غذا بده به ته ظرف رسید. «ولی شماها گشنهتر از بکهیونید.»
پلاستیک ظرف رو توی سطل زبالهی سبز با میلههای چوبی انداخت و راه اتوبوس رو در پیش گرفت. قدمهاش رو شمرد و جلو رفت. هزار و دویست و ده قدم طول کشید تا به خونهی متحرکشون رسید. کسی رو بیرون ندید.
داخل اتوبوس بکهیون روی تخت نشسته و چشمهاش رو بسته بود. از موهاش آب میچکید و پوست سفیدش خیس بود. حولهی سفید تن پوشی هم به تن داشت. صداش زد. «خوابیدی؟» بک با شیطنت چشمهاش رو باز کرد. «نه. منتظرت بودم» چشمکی زد. «خوشحالم که اولین نفر برگشتی چون به جز ما هیچ کس نیست چانیولا» چان کنارش نشست و لبخندی زد.
بکهیون با یه حرکت غافلگیر کننده لبهاشون رو بهم چسبوند و دستهاش رو دور گردن پسر حلقه کرد. برای مدتی به بوسهشون ادامه دادن ولی بعد لویی عقب رفت. نگاهی به چشمهای دوستپسرش انداخت و گردنش رو بوسید. پوست تمیز بک زیر زبونش مثل کاتن کندی شیرین بود. گاز آرومی ازش گرفت و سراغ ترقوهش رفت. کمربند حولهای بک رو باز کرد و دستهاش رو روی کمرش گذاشت. انگشتهاش طرح تتوی رو لمس کردن که کسی به جز یولی ازش خبر نداشت.
*بک گونهش رو نوازش کرد. زیر لب گفت «لبهام رو فراموش نکن» برای همین دوباره بوسیدش. موی خیسش رو عقب داد و ازش فاصله گرفت. نفس عمیقی کشید.
«چانیول؟» کف دستش رو روی سینهش گذاشت و هلش داد. با دیدن چانیول جلوش هنگ کرد. «شت... شت... لعنتی...»
از روی تخت بلند شد و دستش رو لای موهاش فرو برد. چان پرسید «چی شده؟» نزدیک بود دود از گوشهاش بیرون بزنه. «چی شده؟ الان داری جدی میپرسی؟ چطوری نفهمیدی من بکهیونت نیستم؟» با فهمیدن واقعیت با پشت دست لبش رو پاک کرد. از تصور اینکه همهی این مدت اسکچ بکهیون رو بوسیده چندشش شد.
اسکچ خودش رو کنترل کرد. «بیا تصور کنیم هیچ وقت این اتفاق نیفتاده. من حالم خوب نبوده، تو هم تصور میکردی براش بکم.» چانیول به رد قرمز هیکی نزدیک ترقوهش اشاره کرد. بک با دیدنش آهی کشید. «اینو یه کاری میکنم فقط نذار بقیه بفهمن. بک ازت ناامید میشه و چان منو میکشه.»
لویی بلند شد و نگاه بدی بهش انداخت. «به بک دروغ نمیگم...» بک با این که میدونست موقعیت درستی نیست زیر لب خندید. «تا حالا بیشتر از موهای سرم بهش دروغ گفتم.» بلند شد. «احساس خیانت میکنم.» با اخمهای درهم رفته به طرف حموم رفت. باورش نمیشد که نتونسته تشخیص بده. اگه شرایط برعکس بود و بک اشتباهی یولی رو میبوسید از دستش ناراحت میشد.
بکهیون لباس یقه اسکی سیاهی پوشید. به نظرش بهترین راه پوشوندن یه هیکی، مخفی کردنش با زخمهای دیگه بود. از اتوبوس بیرون زد. این بار هم کیونگسو رو دید. از بک پرسید «بقیه برنگشتن؟» سرش رو پایین انداخت. «لویی رو دیدم رفت دوش بگیره. میرم تمرین کنم. تا نیم ساعت دیگه برمیگردم. اگه مسئلهای پیش اومد بهم زنگ بزن.»
بعد هم طوری که انگار میخواد از دست کیونگ فرار کنه دویید. دستش رو روی حصار گذاشت و ازش پرید. مثل پروانه از روی چمنها رد شد. به اندازهی کافی که دور شد ایستاد. اطرافش چشم چرخوند و وقتی آدم آشنایی ندید خم شد و از روی زمین سنگی بدشکل رو برداشت.
به طرف سرویس بهداشتی عمومی رفت. ساختمون نوساز دو طبقهای داشت. از تمیزی به دستشویی داخل خونه شباهت داشت. معلوم بود هر روز خدمهها تمیزش میکنن. وارد یکیشون شد. بخش اول نقشهش با موفقیت طی شده بود. نفس راحتی کشید.
از روی لباس رد بوسه رو نوازش کرد و بعد با سنگ بهش ضربه زد. دندونهاش رو بهم سایید. بعد به یه جایی پایینتر از اون کوبید. چکش کرد. کبودی نه چندان کوچیکی زیر شونهش به وجود اومده بود. بعد هم به بازوش آسیب زد. حالا اگه کسی میدید میتونست بگه موقع پارکور سر خورده. لغزیدنی که اخیرا بهش عادت کرده بود.
گوشهاش رو تیز کرد و وقتی صدای قدم زدن یا مکالمه از بیرون نشنید از سرویس بیرون زد. سنگ رو مثل یه آشغال به کناری انداخت و دویید. تمرکزش رو از حسی که موقع بوسه داشت گرفت و به خونی که سریعتر از قبل توی پاهاش جریان پیدا میکرد داد. «لعنتی.» جز برنامهش نبود ولی کفشش روی جلد پلاستیکی یه کیک کاکائویی که احتمالا توی یک روز اخیر خورده شده بود رفت و لغزید. روی کف دستش فرو اومد و غلتی زد و جلوی فشار برخورد رو گرفت. به خراشیدگیهای دستش و خونی که راه تازهای رو پیدا کرده بود نگاهی انداخت. «الان واقعیتر به نظر میاد.»
راهش رو به سمت اتوبوس کج کرد.
VOCÊ ESTÁ LENDO
Not - [completed]
FanficNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)