68

9 2 0
                                        

یازده سال و نیم قبل:

روز خوب و تعطیل بکهیون با چانیول تو یه چشم به هم زدن تموم شده بود. تو گرگ و میش صبح با صدای بلند آلارم سایت که بهش دستور جدیدی رو می‌داد بیدار شد. چشم‌هاش رو مالید و وارد اکانتش شد. وظیفه‌ش رو چک کرد. «به خونه‌ای به آدرس *** برو و تمام روز مراقب بیماری که توی خونه بستری هست، سرباز هاردی، باش... از الان» پلکش با خوندش تمام روز از جا پرید. غر زد. «می‌خواستم پیش چانیول باشم.» صدای فریادش از اتاق هم بیرون رفت.

دوش گرفت. رنگی که چند وقت پیش روی موهاش گذاشت کم رنگ شده بود. به پالتش فکر کرد. پیش خودش به سیستم فحش داد. «این رباته احمق هیچی از عشق و عاشقی حالیش نمی‌شه.» شلوار جین و پیرهن سفیدی پوشید. بالم لب و ضد آفتاب زد.

چون دیرش شده بود صبحونه نخورد فقط نون تستی رو از تستر بیرون کشید و قبل از اینکه اون رو توی دهنش بذاره به خدمتکارشون گفت «برام کلاس گذاشتن. نمی‌دونم کی برمی‌گردم. به مامان بگو نگران نشه. به چان هم بگو وقتی من نیستم درس بخونه که وقتی برگشتم کاری نداشته باشه.» منتظر جوابش نموند و با حالت دو مانندی از خونه بیرون زد.

ماشین سیستم سر خیابونشون پارک شده بود. از دور مثل یه ماشین معمولی توی جاده به نظر می‌اومد. تنها فرق وجود یه تیکه دستمال آبی با خط‌های سبز پشت شیشه‌ی عقب بود. یه رمز مخفی که کمتر کسی بهش توجه می‌کرد. صندلی کنار راننده نشست و سرش رو به شیشه تکیه داد. می‌خواست قبل رسیدن یکم بخوابه.

چرت کوتاهی زد و وقتی به خودش اومد جلوی در یه خونه توقف کرده بودن. ظاهری دلنشین‌تر از خونه‌های همسایه‌ش داشت. لبه‌ی پنجره‌ها گلدون‌هایی بود. گیاه‌های رونده‌ش راهی برای خودشون روی آجرهای قرمز ساخته بودن. گل‌های بنفش و سفیدشون هم توی انعکاس پنجره می‌درخشیدن.
در میله‌های پیچ خورده‌ای داشت. دستگیره رو که فشار داد باز شد. ورودی به یه راهروی باریک می‌رسید. بک از روی عادت کفش‌هاش رو درآورد. با پای برهنه دنبال دمپایی تمیز گشت و وقتی پیدا نکرد بیخیال شد. نگاه‌ای به اطراف انداخت. کسی رو ندید. دستش رو روی دیوار کنارش گذاشت و تکیه داد. انگشتش رو روی میز جلوش کشید. «گرد و خاک نداره ولی صاحب خونه کجاست؟»

صداش رو بلند کرد. «سلام! کسی خونه هست؟» گوش‌هاش رو تیز کرد ولی جوابی نشنید. انتظار داشت یه دختر بچه حداقل ببینه. کسی که از خودش ضعیف‌تر باشه. آهی کشید و دنبال بیماری که بخاطرش اومده بود گشت.

اون رو طبقه‌ی دوم روی تخت دو نفره‌ای پیدا کرد. بیمار مردی حدودا چهل ساله با قد بلند و چهره‌ای کره‌ای بود. بک نزدیکش نشد. از همون فاصله احترام گذاشت. «صبح بخیر هاردی. من، براش لورل امروز پرستارتون هستم. تمام مدت اینجام پس اگه چیزی نیاز داشتین بهم خبر بدین.»

مرد ماسک شفافی روی صورتش داشت. در جواب بکهیون تغییری توی چهره‌ش به وجود نیومد. بک ناامید نشد در عوض عدد و رقم دستگاه‌های کنارش رو چک کرد و پرونده‌ي مریضیش رو خوند. آهی کشید. چشمش از با دیدن کلمه‌ی «هشت سال کما» گرد شد. به مرد هشت سال پیش تو یه درگیری توی خونه‌ی خودش شلیک شده و از اون روز بهوش نیومده. پسرش به همسرش خبر داده و اون و دو تا پسر دیگه‌ش رو به بیمارستان رسوندن.

بک از تصورش وحشت کرد. سرش رو به چپ و راست تکون داد تا تصویر توی ذهنش رو محو کنه. از مرد فاصله گرفت. «امیدوارم یه روز بیدار بشی.» این بار منتظر جواب نموند. روی مبل گوشه‌ی اتاق نشست. برای امروز فقط باید اونجا می‌نشست و مراقبش می‌شد.

ساعت اول بی‌سر و صدا موند و با گوشیش بازی کرد. بعد هم رفت پستکارت‌های مردم رو خوند. یه نفر نوشته بود. «امروز دور خودم چرخیدم. دست‌هام رو روی بازوهام گذاشتم و مثل یه فرفره دور خودم چرخیدم. چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم. وقتی متوقف شدم دنیا بود که دور سرم می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخید.» بک از خوندنش قهقهه زد. از صدای بلند خنده‌ش شوکه شد و دستش رو روی دهنش گذاشت. ترسید مبادا هاردی رو بیدار کرده باشه ولی با یادآوری حقیقت به خودش فحشی داد. «لعنتی... ولی اگه واقعا با صدای خنده‌ی من بیدار می‌شدی خانواده و پسرهات ازم تشکر می‌کردن.»

مکثی کرد. «جالب می‌شدها... آخه بابای من همیشه از صدای خنده‌ی من بیدار می‌شه.» با صدای هاهاهای هیولامانندی خندید. «پس متاسفم بابت سر و صدا.» داشت می‌خندید که در اتاق باز شد.

بکهیون از جا پرید و با حالت آماده باش برای دفاع یا حمله ایستاد. مشت‌هاش رو جلوی سینه‌ش گرفت. با دیدن اسکچ بیون نفس راحتی کشید. «هوف... تویی... یه لحظه فکر کردم قاتلی، خلافکاری، دیوونه‌ای اومده.»

اسکچ با دیدن پسر لبش رو گاز گرفت و حرف توی ذهنش رو خورد. «تو چرا اینجایی؟»

«منم مثل تو، سیستم نفرین شده خواب صبحم رو زهرمار کرد و گفت بیام اینجا... مراقب این مرده که امیدی به برگشتش نیست.» اسکچ لبخندی مصنوعی زد. «قیافه‌ی مرد رو دیدی؟» شونه بالا انداخت. «بهش نزدیک نشدم، فقط پرونده‌ش رو که رو میز بود خوندم.» اسکچ نفس راحتی کشید. «خوبه. من دیگه اینجام... برگرد.»

«ولی سیستم گفت تمام امروز اینجا باشم.»

«مگه چانیولت خونه‌تون نیست؟ اون بیشتر بهت نیاز داره. لازم نیست به سیستم بگیم که رفتی.»

براش بکهیون نیشخندی زد. «ممنونم اسکچ. تو پرستاریت موفق باشی.» از اتاق جیم زد. تا وسط‌های راهروی پایین رفته بود که جای خالی گوشی رو توی جیبش حس کرد. «لعنتی...» به سمت اتاق برگشت. در رو بدون حرفی باز کرد. اسکچ بیون رو دید که روی تخت نشسته و دست مرد رو بین دو تا دست‌هاش گرفته و زیر لب چیزی رو با خودش تکرار می‌کنه. پرسید «می‌شناسیش؟»

اسکچ که تا اون لحظه متوجه حضورش نشده بود به سمتش چرخید. قطره اشکی گوشه‌ی چشمش درخشید. بکهیون اولین بار بود که همزادش رو در حال گریه می‌دید. لب‌هاش رو بهم فشار داد ولی چیزی نپرسید. فقط گوشیش رو برداشت و از بدون اینکه صدای قدم‌هاش بلند شه بیرون رفت.

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora