براش بکهیون بعد از نیم ساعت گشتن با سهون فهمید چرا اون و اسکچ برای سالها دوست صمیمی همدیگه بودن. حسودیش شد که همچین دوستی نداره. سهون میتونست راجع به یه میوه طوری صحبت کنه که انگار یه یه الماس تراش خورده اس و بعدش دربارهی یه چیز نرمال غری بزنه که طرفش به قهقهه بیفته. مثلا دربارهی دوست صمیمیش گفت «این بکهیون دوست منو ندیدی که، همهش یه جوری رفتار میکنه که انگار اهمیت نمیده ولی باور کن احساساتیترین عضو گروهمونه.»
بکهیون هم مخالفت کرد «ولی من برعکسش فکر میکنم. با یولی خیلی خشن رفتار میکنه. چطوری یه آدم احساساتی میتونه این شکلی باشه؟ من حتی دلم نمیاد وقتی لویی خوابه بیدارش کنم.» سهون جملهش رو برگردوند. «ولی من برعکسش فکر میکنم. مطمئنم فقط میخواست توجهها رو به یولی جلب کنه. الان همه خیلی بیشتر مراقبشن.»
بک با منطق قویتری جواب داد. «شوخی نکن... میتونست به روشهای سالمتر و بهتری نسبت به زخمی کردن یولی و ناراحت کردنش انجامش بده.»
«ولی اگه واقعا میخواست بهش آسیب بزنه عمیقتر میبرید.»
بکهیون سرجاش متوقف شد و نفس عمیقی کشید. جلوی در اتوبوس بودن. دستش رو روی شونهی سهون گذاشت. «ببین آدم وقتی یه نفر رو دوست داره دلش نمیخواد طرف حتی یه خراش برداره.» مکالمهش رو نصفه گذاشت و وارد شد. جونگین و یولی قبل از اونها برگشته بودن.
خسته از این طرف و اون طرف شهر گشتن، هر کسی یه جایی دراز کشیده بود. راننده پشت بلندگو اعلام کرد. «تا چند دقیقهی دیگه حرکت میکنیم.» کیونگسو انگشت شستش رو به نشانهی موافقت بالا آورد. با خودش زمزمه کرد. «دلم میخواد آهنگ گوش بدم.» فشاری به عضلاتش وارد کرد و نشست. جونگین پرسید «تو که فقط توی پارک چرخیدی چرا خستهای؟»
«شهر یا پارک چه فرقی میکنه؟»
لویی وسط مکالمهشون پرید و جوابش رو داد. «تو میتونی یه میلیون آدم رو تو یه پارک جا بدی؟» کیونگ لبخند قلبی شکلی زد. «اگه به اندازهی کافی بزرگ باشه؛ چرا که نه.» براش بکهیون کنارش نشست. «باید زودتر برمیگشتم با هم میرفتیم بیرون ولی سهون خوب بلده حواسم آدم رو پرت کنه.»
لویی چشمکی بهش زد. «اشکالی نداره بکی.» کیونگسو رو به بک گفت «چان خوب بلده سر خودش رو گرم کنه.» ایزل هم تایید کرد. «آره، بکی. به منم خوش گذشت. میتونیم شهر بعدی رو با هم بگردیم.» صدای اسکچ بیون از روی تختش بلند شد. «بهت خوش گذشت؟» لحن تعجبیش کنجکاوی بقیه رو تحریک کرد. کیونگ نگاهش رو بین اون دو تا چرخوند. «چیزی شده؟»
اسکچ به روی خودش نیاورد و دروغ گفت «خوردم زمین.» بک پرسید «خوبی؟»
«اگه قرار بود هر بار که میخورم زمین حالم بد بشه که الان زنده نبودم.»
کیونگ بحث رو عوض کرد. «چانیول میشه اون آهنگی که همیشه گوش میدی رو بذاری؟» یولی چون میدونست امکان نداره جمله خطاب به اون باشه سرش رو هم برنگردوند. لویی منظورش رو نفهمید. «کدوم آهنگ؟»
«همونی که تو ماشین روز عروسی گوش میدادی.»
لویی گوشیش رو برداشت و از توی پلی لیستش آهنگ بیکلامی رو پخش کرد. ریتم به یاد موندنیش صدای زنگی رو تو ذهنش اسکچ بیون به صدا درآورد. براش بک خندید. «باورم نمیشه هنوز اینو گوش میدی.» اسکچ پرسید «اینو از کجا پیدا کردی؟» کیونگ صحبتش رو مثل یه سوال معمولی به زبون آورد. «بکهیون چی شد که اسم لورل رو روی خودت گذاشتی؟»
«یه بار گفت بهم افتخار میکنه انگار که من لورلم. فکر کنم خواهرم بود. خوب یادم نمیاد. ولی چون شش هفت سالگیم خواهرم مهمترین آدم زندگیم بود احتمالا خواهرم گفته.» اسکچ غر زد. «چرا خواهرت رو یادت میاد ولی ما سه تا رو نه؟»
کیونگ نذاشت بک جواب بده و گفت «داشتم فکر میکردم که هاردی اسم یه بازیگر معروف قدیمیه که یه دوست صمیمی به اسم لورل داشته و آهنگ مورد علاقهی لویی هم برای فیلم لورل و هاردیه.» جونگین قهقهه زد. «داری منو میترسونی کیونگ.» اسکچ بیون نیشخندی زد. «باور نکردنیه که تو اسکچ نیستی. هاردی به این آهنگ زیاد گوش میداد.»
حواس یولی به جمع بود تا اینکه گرد و خاک خاطرهای توی ذهنش پاک شد و چیز جدیدی رو به یاد آورد. رو به اسکچ گفت «یه روز جدید رو یادم میاد. من و لویی روی فرش یکی از اتاقها نشستیم و یه پسری جلومونه. صدای این آهنگه داره از یه جای دوری میاد. آفتاب از پنجره رد شده و افتاده روی ما. پسره بهمون گفت «نباید اجازه بدیم کسی بیاد توی خونه.»
«پسره چه شکلیه؟»
«نمیدونم. یکی از چشمهاش رو بسته. روی گونهش یه پانسمان بزرگ هست و به لبش هم چسب زخم خورده. چیز زیادی از چهرهش مشخص نیست. گفت یه سری آدم بد دنبال ددی میگردن و میخوان بهش آسیب بزنن پس نباید بذاریم کسی بیاد توی خونه یا بره سراغ بکهیونها»
زبونش رو روی لب پایینش کشید. «بعد بکهیون، نمیتونم تشخیص بدم کدوم بکهیونه، از تو کمد پرید بیرون و دست من و لویی رو گرفت. گفت «چانیولها ضعیفتر از چیزین که بتونن مراقب ما باشن ولی هاردی میتونه کمکمون کنه.» پسره هم مکث کرد. انگار که ناراحت بود. گفت «هاردی ممکنه نتونه کمکمون کنه.»
صحبتش که تموم شد اسکچ بیون گفت «من بودم.» یولی انگشتهاش رو مشت کرد. «میشه حداقل برای من و فقط برای من تعریف کنی؟ میخوام بیشتر راجع به ریشهی بیماریت بدونم...»
«نیازی بهش نداریم. بیا فقط از مسافرتی که برات چیدم لذت ببر.»
VOCÊ ESTÁ LENDO
Not - [completed]
FanficNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)