جونگکوک بطری تقریبا خالی مشروب رو از دهنه گرفته بود و باقی موندههای مایع داخلش رو میچرخوند. چراغ ارغوانی رنگ کم نوری گوشهي سالن خالی رو روشن میکرد. لورا همیشه این موقعها بهش سر میزد. تایمی که حتی برای مست کردن هم دیر بود. چند هفتهای از آخرین ملاقاتشون، میگذشت. راجع به زنده بودن دختر و چانیول رو از طریق نامهای که مخفیانه توسط یکی از مشتریها به دستش داد، فهمید.
راجع به زنده بودن یولی به تهیونگ نگفت. اوایل به رابطهی اون دو تا، با اینکه رمانتیک هم نبود حسودی میکرد. یه سری از خاطرهها رو حتی توی مستی هم کامل و با جزئیات به یاد میآورد.
یکیشون برای هفتهی اول استخدام چانیول توی بار بود. توی شیفتهای کاریش بار غلغله میشد. حتی با اینکه خورشید هنوز توی آسمون میدرخشید و تا شلوغی آخر شب زمانی طولانی مونده بود. توی اکانت بار توی سیستم کامنتهای زیادی میدید که از پسر جذاب جدیده تعریف میکنن. پیامهایی رو میخوند که جوونها دوستهاشون رو خبر میکردن تا به مدهتر سر بزنن. مدهتر اسم بار تو سالهای اول کاریش بود. وقتی صاحب بار شد اسمش رو به یتی تغییر داد.
انتظار داشت چون درامد و سودشون بیشتر شده، پدرش آقای جئون بهش افتخار کنه. مرد همیشه در رفت و آمد بود. آخرین بار مادرش رو توی هشت سالگی دید. یادش نمیاومد شروع دعوا بخاطر چی بود ولی پدرش طوری مادرش رو کتک زد که زن از خونه بیرون رفت و هرگز برنگشت. بعد از اون زمان پدرش بدون هیچ قاعدهی مشخصی به مسافرت میرفت و برمیگشت. جونگکوک ده ساله یه بار پرسید «کجا میری؟» مرد فقط شونه بالا انداخت. «یه جای دور، باید خوشحال باشی تو رو نمیبرم.»
اون آخر شب پدرش با یه چمدون خاکستری که یکی از چرخهاش ترک داشت برگشت. از بین زنها و مردهای مست و صندلیهای خالی رد شد. جلوی میز پایه بلند با شیشهی دودی ایستاد. با چشمهاش چانیولی که لیوان یه زن مسن رو با شراب سرخ رنگی پر میکرد موند. چان قیافهی مرد رو از توی عکسها میشناخت. حس نوستالژیک آشناییش با دیدن مرد و جسم فیزیکی و قابل لمسش برگشت.
سر خم کرد و احترام گذاشت. مرد سیگار بین لبهاش رو با آتش باریک فندک فلزی عتیقهای روشن کرد. «تو واقعیت حتی بیشتر از عکسهات شبیه اون جغد شکاری هستی.» تصور کرد صدای خشن و گرفتهش رو بخاطر ریتم موسیقی اشتباه شنیده. ناخوداگاه ابروش بالا رفت. پکی به سیگارش زد. «بابات» مکث کرد. انگار چیزی یادش افتاده باشه، نیشخند زد و ادامه داد. «باباهات، کنجکاوم اخلاقت هم مثل قیافهت بهشون رفته؟ یا مثل این پسر کودن من بیخاصیتی؟»
جونگکوک پشت قفسهي مشروب ایستاده بود و فالگوشی میکرد. توی زندگیش کودن، بیارزش، بیفایده، مفتخور، ابله،احمق و... زیاد خطاب شده بود. احساس حماقت میکرد که هنوز به این حرفهای توهینآمیز مرد عادت نکرده. جواب یولی رو هم به یاد میآورد. «جونگکوک داره این جا رو به خوبی اداره میکنه.»
VOCÊ ESTÁ LENDO
Not - [completed]
FanficNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)