64

12 2 0
                                        

از اینکه یه بدن برهنه توی بغلش داشته باشه، تحریک بشه و نتونه کاری کنه اذیت می‌شد. با این حال از اینکه بکهیون بزنتش بیشتر می‌ترسید. حرفش کمتر از رفتارهاش تاثیرگذار بود. زمزمه کرد. «اشکالی نداره وقتی راضی نیستی.» بک چیزی نگفت. ادامه داد. «نمی‌خوام با دیدن بدنم اذیت بشی. نمی‌خوام حسی کنی آزار دیدی، دوست ندارم همون حسی که تجربه کردم رو تجربه کنی.»

بک می‌دونست پسر داره راجع به تجاوزی که بهش شد حرف می‌زنه. می‌خواست چیزی بگه ولی با بوی شوری‌ آب دریا متوقف شد. چان شونه‌ي سالمش رو گرفت و به عقب هل داد. «مشکلی ندارم که تنهایی انجامش بدم.» از تخت بیرون خزید و به طرف حمام رفت. بکهیون زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد. مغزش خاطره‌ی وحشتناکی رو پخش می‌کرد.

وقتی چانیول از حموم دراومد صدای هق هق بکهیون تمام اتاق رو گرفته بود. خودش توی حموم گریه کرده بود ولی انتظار نداشت بک رو هم در حال گریه ببینه. حوله‌ی قهوه‌ای رنگی رو دور پایین‌ تنه‌ش پیچید. قدم‌های آرومی برداشت. می‌ترسید نزدیک بشه و بک عصبانیتش رو سر اون خالی کنه. زبونش رو روی لب پایینش کشید. سعی کرد با مهربون‌ترین لحن ممکن بپرسه. «اتفاقی افتاده؟»

بک حوله‌ش رو پوشیده بود. با صورت خیس از اشکش ایستاد. «هر کاری می‌کنم بیدار نمی‌شه.» پرسید «کی؟» چهره‌ش رو با دست‌هاش پوشوند. «چانیولم.» با قدم‌های تند فاصله‌شون رو طی کرد. «چی شده؟ چه اتفاقی براش افتاده؟» بک دست‌هاش رو دور کمرش حلقه کرد و سرش رو به سینه‌ش که هنوز رطوبت داشت چسبوند. «تصادف، ماشین غرق شده.» چان پسر رو که می‌لرزید توی آغوشش گرفت. دروغ گفت «اشکالی نداره، اوضاع بهتر می‌شه.»

بک فاصله‌ای بینشون انداخت. «هاردی، به نظرت هیچ وقت منو می‌بخشه؟» ناخوداگاه اخم کرد. «چرا؟ چی شده؟» نفس عمیقی کشید تا سکسکه‌ی ناشی از گریه‌ش رو کنترل کنه. «سوار ماشین بودیم. داشتیم آهنگ گوش می‌دادیم... یه دفعه ماشین ترمزش کار نکرد... جاده پیچید ولی ما افتادیم تو آب، نتونستم خانواده‌ش رو نجات بدم. چان رو به خشکی رسوندم ولی بیدار نمی‌شه.»

چانیول حس می‌کرد اشتباه شنیده. «مگه تو هم توی ماشین بودی؟» سرش رو به بالا و پایین تکون داد و دوباره بغلش کرد. پزشک‌ها می‌گفتن بخاطر شوک ناشی از تصادف چیزی ازش به یاد نمیاره. ولی اینکه بکهیون توی ماشین پیششون بوده واقعا دور از تصورش بود. دوباره پرسید «چرا توی ماشین بودی؟»

بک بینیش رو بالا کشید. «قرار می‌زاشتیم.» چان سرفه کرد. «منظورت چیه؟» چشم‌هاش رو مالید. «یه چند ماهی می‌شد، بهش شرایط رو توضیح دادم. خانواده‌ش رو هم راضی کردم چیزی تو پنتون‌هاشون ننویسن.» اون لحظه بود که فهمید نه تنها همسرش بیماره، بلکه خودش هم هست. شونه‌ي سالمش رو گرفت و تکون تکونش داد. «بکی، صدامو می‌شنوی؟» پسر لبخندی زد. «هاردی...»

آهی کشید. پیش خودش گفت «شاید بستنش ایده‌ی بدی هم نبود. چطور ممکنه همچین چیز مهمی رو از من مخفی کرده باشه؟» به سمت در هلش داد. «باید یه کاری برام انجام بدی.» توی هال پسر رو روی مبل نشوند. بانداژ دیگه‌ای رو برداشت. اون رو از طرح جلد و نحوه‌ي قرارگیریش انتخاب کرد. «راستش من واقعیم و نه تو. الان پنج سال از اون تصادف گذشته و باید یه کاری انجام بدم. بهم اجازه‌ش رو می‌دی؟» دهنش باز شد و پلکش به عقب پرید. «تو چانیول منی؟ می‌گم چطوری ممکنه چطور ممکنه هاردی جواب حرف‌هامو بده و یه دفعه‌ای سر از یه خونه درآورده باشم.»

نگاه‌ای به بانداژها و عکس مدل‌های برهنه‌ی روی جلدشون انداخت. بدون اینکه کسی چیزی بهش بگه حوله‌ش رو درآورد. «می‌خوای دست و پام رو ببندی؟ کار درستی می‌کنی. اگه بسته باشم می‌تونم یکم استراحت کنم.» مکثی کرد و با تاکید بیشتری ادامه داد. «می‌شه خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد بغلم کنی و ببوسیم؟ منظورم ورژن پنج سال دیگه‌مه. به ازای همه‌ی این سال‌ها...»

چان خندید. اگه بکهیون الان این حرف‌ها رو می‌شنید سرش رو به دیوار می‌کوبید و خودش رو از پنجره پرت می‌کرد پایین. دو تا دستبند رو دور مچ‌هاش بست. دو تا باند هم دور رون‌هاش بسته می‌شد. با وصل کردن دستبند به پابند دامنه‌ی حرکتیش محدود می‌شد اما هنوز آزادی بیشتری برای گشتن توی خونه داشت. دو تا مچ بند هم به پاش بست ولی به جایی متصلشون نکرد.

بکی لب‌هاش رو بهم مالید. «می‌گم حالا که من اینجام می‌شه و تو همه چی رو راجع به من می‌دونی می‌شه رو کاناپه دراز بکشیم و بغلم کنی و فیلم ببینیم؟» چان ناخنش رو روی پوست زیر لبش کشید. «می‌دونی الان لختی؟» سرش رو پایین انداخت و نگاه‌ی به بدنش انداخت. «معلومه.» لبخندی زد. «هوا یکم سرده، پتو هم میارم.»

توی اتاق خودش رفت یکی از پالتوهای دکمه‌دارش رو با پتو زیر بغلش زد و برگشت. پالتو رو روی شونه‌هاش انداخت. «سردت نیست؟» لبخند پهنی زد. «دونستن اینکه یه روز میاد که ما بالاخره باهمیم خوشحالم مي‌کنه. انقدری که دیگه سرما برام اهمیتی نداره.»

چان بازدمش رو بیرون داد و نشست. «بیا به جای فیلم حرف بزنیم.» پتو رو روی جفتشون کشید و پرسید «به نظرت چی ممکنه باعث بشه تا پنج سال دیگه این اخلاق رمانتیکت رو از دست بدی؟» چینی به بینیش داد. «بهم نگو ورژن پنج سال بزرگترم بداخلاقه.» انگار که بعد از مدت‌ها دوست صمیمیش رو دیده و می‌تونه با خیال راحت پیشش غر بزنه گفت «هم بداخلاقه هم ترسناک هم چند باری منو زده.»

«اینی که می‌گی خشونت خانگی محسوب نمی‌شه؟»

شونه بالا انداخت. «اگه سیستم به این چیزها اهمیت می‌داد شاید می‌شد ولی فعلا مجبورم کرده سیم‌پیچیت کنم.» بک صدای اممم مانندی از خودش درآورد. «تو که فکر نمی‌کنی با این دو تا تیکه نخ منو بستی؟ می‌شه تو سه ثانیه بازش کرد.»

«چطوری می‌تونی بازشـ»

حرفش با بکهیونی که زانوش رو بالا آورد، چرخی به مچ پاش داد و با انگشت پاش گیره‌ای که دست و رونش رو بهم وصل می‌کرد رو باز کرد، نصفه موند. نیشخندی زد. «اینا نهایتا چند دقیقه برات زمان بخره.» لحنش مثل شخصیت شرور سینمایی‌ها بود. چان آب دهنش رو قورت داد. همسر خودش اونجا بود. بکی دست دیگه‌ش رو هم آزاد کرد. «ظرفیتم برای شوخی پر شده، به نفعته چند روزی نبینمت»

بعد هم به اتاقش رفت و درش رو قفل کرد.

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora