57

15 2 0
                                        

سرباز استرابری جلوی در ورودی دبیرستان متروکه ایستاد. وقتی به دنیا اومد اون مکان هنوز با شلوغی نوجون‌های یونیفورم پوش زنده بود. سال آخر تحصیل لویین و هاردی بود که ساختمون توی آتش سوخت. تحقیقات هیچ وقت نتونست دلیل نشتی گاز رو بفهمه.

اسکچ بکی فیلم‌هایی رو از اون فاجعه دیده بود. دانش‌آموزها سر کلاس نشسته بودن. یه نفر به ساعت نگاه می‌کرد و آرزو می‌کرد زودتر تموم شه، چند نفر خواب بودن، یه کاپل توی گوش هم چیزی رو پچ پچ می‌کردن و یکی از پسرها قایمکی کلوچه می‌خورد، چند نفری هم به درس گوش می‌دادن. انفجار آتش تو یه پلک به هم زدن اتفاق افتاد. ظرف چند ثانیه فقط صدای جیغ و فریاد و درخواست کمک می‌اومد.
آتش سوزی به جای یه نقطه‌ از دو جا شروع شده بود. همکف و بالاترین طبقه. برای همین کاراگاه‌ها حدس می‌زدن آتش‌سوزی عمدی بوده. در روز باز کرد و وارد شد. محوطه با جاده‌ی آسفالت پهنی شروع می‌شد. اطراف گیاه‌های وحشی روییده بود. دوران حیات مدرسه باغبونی مرتب بهشون رسیدگی می‌کرد.

گوشی توی جیبش لرزید. از ربات پنتون پرسید «کی زنگ می‌زنه؟» لحن ربات مثل طعنه زدن یه انسان بود. «همسری که توی خونه تنهاش گذاشتی.» زیر لب فحشی داد. طوری «فاک بهت» رو به زبون آورد که صدا به گوشیش نرسه. فاصله‌‌ي ورودی تا ساختمون اصلی رو با قدم‌های شمرده طی کرد. به صدای شب گوش داد. باد بین پنجره‌ها و برگ‌ها می‌وزید.

گوشی توی جیبش آروم گرفت. تماس قطع شده بود. آهی کشید. اگه به خاطر درد پاش نبود شاید کل ساختمون رو می‌گشت. از پله‌های ورودی رد شد. چراغ قوه‌ی گوشیش رو روشن کرد و نورش رو توی سالن انداخت. چند متر جلوتر نیمکتی خاک می‌خورد. بخش پشتیش شکسته و چند قدم دورتر افتاده بود. گرد و خاک روش رو با دست تکوند و نشست. گوشیش دوباره زنگ خورد. اسم یولی روی اسکرین اومد.

منتظر حمله‌ی ششم روزش و دیدن یه خاطره‌ی جدید بود. گوشی رو کنارش گذاشت. موقعیت مشابه یکی از چیزهایی بود که می‌تونست منجر به حمله بشه. نوک سفید ناخنش رو نوازش کرد و نگاه‌ی به اطرافش انداخت. خاکسترها توی تاریکی خوب دیده نمی‌شدن.

پلک‌هاش رو بست. همهمه‌ی نوجوون‌هایی رو از طبقه‌ی بالا شنید. درد پاش فروکش کرد. جریانی از هیجان و شور و شوق توی قلبش پیچید. نور سرخ غروب خورشید از شیشه‌ی پنجره‌ها به داخل می‌تابید و روی موزاییک‌ها می‌افتاد. صدای آهنگ شادی که از بلندگوهای روی دیوار پخش می‌شد همه رو به رقص وا می‌داشت.

نگاه‌ای به لباس‌هایش انداخت. شلوار سرمه‌ای و پیرهن سفید و کتی همرنگ شلوار به تن داشت. اتیکت کرم رنگی به سینه‌ش متصل شده بود. اسم بیون بکهیون روش می‌درخشید. دانش‌آموزها با یونیفورمی شبیه به اون توی راهرو می‌چرخیدن. لبخند پهنی روی صورت همه‌شون بود. بعضی‌ها هم می‌خندیدن. چند نفری هم با آهنگ می‌خوندن.
بک.ی تا هرگز اون آهنگ رو نشنیده بود ولی بکهیون توی خاطره لیریکش رو از حفظ بلد بود. «ممکنه که تو تک باشی... می‌تونی از هر کسی بپرسی... من فقط دنبال خوشگذرونی نیستم... تو پسر رویاهای منی.» توی ذهنش به چانیول فکر می‌کرد؛ به هاردی. پسر توی ذهنش موهای فر، لپ‌های سرخ، قد بلند، عینک و تعداد زیادی کتاب داشت.

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora