49

21 7 1
                                        

رو به اسکچ بیون کرد. «حالا که چیزی برای از دست دادن نداری می‌شه اون عکسی که توی کیف پالتت داشتی رو ببینم؟» پسر وجودش رو انکار کرد. «عکس؟ همچین چیزی ندارم.» کیونگ توضیح کوتاه‌ی داد و اداش رو درآورد. «اون موقع تو کافه وقتی خواستی هزینه‌ی قهوه رو حساب کنی یه عکس از چانیول توی کیفت بود. ده دقیقه بهش خیره بودی ولی الان می‌گی همچین چیزی نداشتی؟» خندید و تظاهر کرد کف دستش عکسه و بهش زل زد.

بکهیون کنارش ایستاد و سربه‌سرش گذاشت. «واو... تو عکس چانیول رو با خودت این طرف و اون طرف می‌بری؟» جیب‌هاش رو گشت و کیف پالتش رو پیدا کرد. داخلش بیشتر از یه عکس داشت. انگار به جای کیف پالت یه آلبوم کوچولو بود. «واو... بچه‌ها اینا رو»

کل گروه به جز اسکچ دورش حلقه زدن. بکهیون اولین عکس رو درآورد و روی میز گذاشت. تصویر دو تا دست یه بزرگسال و یه نوزاد کنار هم بود. «اممم... خب این که به چانیول ربطی نداره.» دومی چانیول توی یونیفورم طوسی دبیرستانش بود. با دیدنش جرقه‌ای تو ذهن چانیول خورد. «اون روز رو یادمه. از طرف مدرسه یه اردوی چند روزه اومده بودیم اینجا...»
بکهیون خطاب به خودش گفت «باید خوش گذشته باشه» چانیول سرفه‌ی مصنوعی کرد. «خوش؟ نذاشتن تو هیچ کدوم از بازی‌هاشون شرکت کنم. شب هم اون پسری که هم اتاقیم بود فرار کرد اتاق دوست‌هاش. کل مدت هم چون هیچ کس باهام حرف نمی‌زد مجبور شدم آهنگ گوش بدم.» اسکچ بیون با لحن سرزنشگری وسط جمله‌ش پرید «ولی تو دیدی‌شون... پروانه‌ها رو می‌گم.»

لویی پرسید «کدوم پروانه‌ها؟» یولی برای ثانیه‌ای تلاش کرد تا اسم باغی که اون سال رفته بودن رو به یاد بیاره ولی‌ در آخر گفت «اون باغی که اون سمت پاتربرده، یه موزه‌ی بزرگ از پروانه‌های زنده داره.» حالت نشستن کیونگسو به جلو متمایل شد. «منظورت باتر ورلده؟ اونجا که بیست سی سال پیش تو آتش سوزی سوخت.»

سکوتی توی هال پیچید. یولی خندید. «شاید یه جای دیگه‌ بوده...» اسکچ بیون از جمله‌ی احمقانه‌ش پوزخندی زد. بکهیون برای عوض کردن بحث عکس دیگه‌ای رو روی میز گذاشت. طرح یه خونه‌ی دو طبقه‌ی صورتی و آبی با پنجره‌های نارنجی و سبز و سقف شیب‌دار قهوه‌ای بود. آسمون بالای سرش برق می‌زد و روی زمین برگ‌های خشک و زردی ریخته بود. «این یکی کارتونی به نظر میاد.» حالا نوبت لویی بود که اخم کنه. «اون خونه‌ی قبلی ماست. چرا عکسش رو داری؟» اسکچ پاسخی نداد.

عکس بعدی برای چهار تا پسر بچه‌ی حدودا چهار و پنج ساله بود که نصف صورتشون رو موقع لیس زدن بستنی سفید کرده بودن. اسکچ لبخندی زد. انگشت اشاره‌ش رو روی نقطه‌ی سفید گذاشت. «این اسکوپ بستنی رو می‌بینی که افتاده رو فرش؟» به چشم‌های لویی زل زد. «بستنی تو بود. وقتی انداختیش گریه کردی ولی چون کسی اهمیت نداد...» مکث کرد و انگشتش رو حرکت داد و به نقطه‌ی سفید دیگه‌ای اشاره کرد. «رفتی بستنی بکهیون رو ازش گرفتی و انداختی زمین.» بعد کف دست‌های سفید پسر رو نشون داد. «این اثر جرمته. بعد یولی فکر کرد دارین بازی می‌کنین واسه همین اونم بستنیش رو انداخت زمین و لگدش کرد.» انگشتش رو زیر پای سفید یکی از بچه‌ها گرفت. «آخرش همه‌تون داشتین گریه می‌کردین واسه همین خانم پارک»

Not - [completed]Where stories live. Discover now