43

13 6 0
                                        

بعد از شام، وقتی هر چیز خوردنی که توی جعبه‌ها بود تموم شد بکهیون تنهایی سمت اتاق جلسه رفت. سهون کارتون خالی پیتزاش رو بغل کرد. باقی مانده‌ی رایحه‌ش رو مثل سگ‌ها بو کشید. «هنوز گشنمه.» لویی ناخوداگاه فکر کرد حرکت بینیش اغراق‌آمیز بوده. اسکچ بیون چیزی رو با انگشتش شمرد. «دوازده، شونزده، هیجده. فکر نکن نفهمیدم سه تا تیکه از پیتزای صبح چان، سه تا هم از شام الانش خوردی» یولی با چشم‌های گرد بهش زل زد. «ولی تصور می‌کردم تو دوست منی سهون»

بکهیون با بسته‌ی پرونده‌ها برگشت. سهون به مشکل جدیدی غر زد. «می‌خوای باز اینا رو بخونیم؟» چینی به بینیش داد. «باز؟ سه تا آدمیم و بینهایت قتل.» در جواب سه تا انگشت وسطش، که انگشت فاک رو هم شامل می‌شد بالا آورد «سه تا؟ پسر اون چهار نفر دیگه توهم منه؟»

«البته که سه تا. چانیول و جونگین دکورن. چانیول و جونمیون هم...» دستش رو حالتی که انگار یه زامبیه تکون داد. ادای حرکت آدم‌های آسیب دیده رو در می‌آورد. «حداقل یه ماه زمان نیاز دارن.» جونگین بهش برخورده بود. «دکور؟» اسکچ بیون تایید کرد. «تو یه هولدر تازه واردی که حتی اسکچ خودش رو نداره. حتی نمی‌تونی قتل رو از مرگ طبیعی تشخیص بدی.»

لویی پرسید «پس ما الان باید چیکار کنیم؟»

«پرونده‌ها رو که خوندیم با بکهیون برمی‌گردی خونه‌ت.»

جونگین آهی کشید. «من چی؟»

«تو هم باید بگردی دنبال یه خونه برای خودت و سهون.»

بکهیون خندید. «واو اسکچ عصبانیه. می‌خوای بقیه رو بیرون کنی خودت با خیال راحت چانیول رو بکشی؟»

«اون و جونمیون هم منتقل می‌شن به بیمارستان خصوصی سیستم تو مدو، فردا صبح.»

یولی لبخندی زد که گوشه‌های لبش چین خوردن. «پس دیگه مجبور نیستم اینجا بمونم؟» بکهیون نگاه‌ش رو بین اون دو رد و بدل کرد. می‌فهمید تو همین چند ساعت یه چیزی بینشون اتفاق افتاده ولی حدس درستی به ذهنش نمی‌رسید.

پرونده‌ی بعدی رو برداشت. «مقتول: پارک جیهون، سن: سی و چهار، شغل: فروشنده، نوع مرگ: طناب دار. بدون شاهد. صاحب یه خرت و پرت فروشی تو خیابون سیتن بوده. توی مغازه‌ش از آبجو، آچار و یا حتی موتور دست دوم دستگاه چاپ، گیر می‌اومده. یه شب مشتری وارد می‌شه و جسدش رو آویزون از سقف می‌بینه.» جونگین می‌خواست بگه «این خودکشی کرده...» ولی زبونش رو گاز گرفت.

پرونده‌ی بعدی، آخرین پرونده‌ی سال اخیر بود. «مقتول: چوی سوهی، سن: هجده، نوع مرگ: چاقو، شدت خشونت: صد، جسد داخل جنگل پیدا شده. انگشت نداشته و در ناحیه‌ی سینه، ناف، واژن، باسن، گردن چاقو خورده.» سهون سرفه‌ای کرد. «لطفا بکهیون می‌خوای هر چی خوردم رو بالا بیارم؟» یولی گوش‌ سالم و باندپیچی شده‌ش رو گرفت. «وحشتناکه... من دیگه نمی‌خوام اینجا باشم.» لویی لب‌هاش رو بهم مالید. «قاتل این الان واقعا داره توی شهر می‌چرخه؟»

Not - [completed]Where stories live. Discover now