2

69 15 0
                                        

بکهیون سوار ماشین بکی به خیابون مرکزی پنتون رسید. دولت برای امنیت بیشتر طول چند صد متر از دو تا خیابون رو از مردم خرید. دور تا دورش رو حصار کشید. خونه‌های داخلش رو تخریب کرد و یه محوطه‌ی چند هکتاری رو به سازمان پنتون اختصاص داد. هر کدوم از بخش‌ها یه برج اصلی و چندین ساختمون کوچیک داشتن.

بکهیون برای اعطای مقام باید به طبقه‌ی سی برج اصلی بخش بی می‌رفت. نزدیک حصارها بکی سرعتش رو از صد و چهل به صفر رسوند. لاستیکش روی آسفالت ساییده شد و صدای بلندی ایجاد کرد. بکهیون زیر لب تشکر کرد و پیاده شد. بکی شیشه‌ش رو پایین داد. «شب نیستم، اگه کاری پیش اومد به سهون زنگ بزن.»

بین حصارها دری متشکل از مکعب‌های فلزی و براق قرار داشت. بکهیون همیشه به سیستم بخاطر نقره‌ای بودنش می‌خندید. حتی گاهی اوقات ربات پنتونش رو کله نقره‌ای خطاب می‌کرد. پالت کرمش رو از توی کیف پولش بیرون کشید. گوشه‌ي در بالای یه محفظه‌ي بند انگشتی خالی علامت «محل قرار دادن پالت» نوشته شده بود. جای خالی رو پر کرد. چراغ گرد و قرمز بالای در صدای دینگی داد و سبز شد. مکعب‌های در تکونی خوردن و کنار رفتن.

بکهیون صدای لغزیدن قرقره‌هاش روی هم رو شنید. نه بخاطر اینکه واضح یا بلند بود بلکه چون توی سیستم آموزش دید که چطور صداها رو دقیق‌تر بشنوه. یاد گرفت که چطور سریع‌تر و بی‌صداتر حرکت کنه، چطور از قد کوتاه‌ش توی مبارزات به نفع خودش استفاده کنه، چطور شرایط اطرافش رو تحلیل کنه و اون محل رو دقیق‌تر به یاد بیاره. با کنار رفتن کامل در، جاده‌ی طولانی روبه‌روش رو دید.

این کوتاه‌ترین مسیری بود که باید برای رسیدن به مقامش طی می‌کرد. لبخندی زد و هوای تمیز رو توی ریه‌هاش فرو برد. بوی همیشگی کاج‌های اطرافش بینیش رو پر کرد. ابرهای سفید انگشت شماری توی آسمون آبی پراکنده شده بود. کارتش رو از در پس گرفت.

گوشیش رو برداشت و به سیستم پیام داد. «نزدیک ورودی شماره‌ی سی ام. برام یه ماشین می‌فرستی؟» سه نقطه‌ی کم‌رنگی در جواب ظاهر شد. پنتون نوشت. «تا چند لحظه دیگه می‌رسه. دوست داری تازه‌ترین خبرها رو بشنوی؟» بک ریکشن قلبی رو به مسیجش داد. ربات کلمه‌هاش رو تک به تک توی صفحه‌ی چت ظاهر کرد. «شرکت لوکی برای قهوه‌های سری جدیدش با سیستم قرارداد بسته. نوعی قهوه مخصوص کارمندهای پنتون براساس شخصیتشون تولید شده. به نظرت بی‌نظیر نیست لورل بکهیون؟»

با خوندن اسم لوکی اخمی کرد و گوشی رو توی جیب شلوارش برگردوند. صدای رباتیک پنتون از همونجا بلند شد. «نمی‌تونی ایگنورم کنی! بیون بکهیون. شرکت اکست قهوه‌های خوبی دم می‌کنه!» نفس عمیقی کشید. «ربات احمق» با رسیدن ماشین آلبالویی رنگی لبخند زد. برای راننده‌ش سر تکون داد و سوارش شد.

نمی‌فهمید چرا امروز همه باهاش درباره‌ی چانیول حرف می‌زدن. اعصابش رو خرد می‌کرد. راننده پاش رو روی گاز فشار داد. مسیر مستقیم رو رفت و آخر خیابون جلوی ساختمون‌ها که رسید متوقف شد. بک تو فکر چانیول بود. آخرین بار هفته‌ی پیش تو رستورانی که معمولا با لورا می‌رفت دیدش.

Not - [completed]Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang