*11

33 10 0
                                        

صدای بلند آهنگ بکی رو اذیت می‌کرد. هر چند بقیه‌ی آدم‌های توی سالن راحت به نظر می‌رسیدن. توی بغل پارتنرشون می‌رقصیدن و می‌نوشیدن. وقتی توی اتاق بودن چانیول برخلاف نظر مشتریش لباس‌هاش رو عوض کرد. یه رکابی سیاه پوشید که ترقوه‌ها و بازوهاش رو به نمایش می‌ذاشت. بخش پایینیش فیت تنش بود. برجستگی‌های عضلات شکمش از زیر لباس دیده می‌شد. شلوار سیاه رسمی با یه کمربند چرمی پوشید.

حتی از توی اتاق اصلیش اکسسوری‌هاش رو برداشت و انداخت. برخلاف چیزی که به دوست‌هاش گفته بود دلش می‌خواست این پسر غریبه رو تحت تاثیر قرار بده. حسش مثل وقتی نبود که سعی می‌کرد مخ یه پسر خوشگل رو بزنه تا قرار بذارن. می‌خواست ارزشش رو ثابت کنه و کمک بگیره. فردا صبح بدون اون زنجیر نامرئی که به این شغل ربطش می‌داد بیدار بشه.

پسر مرواریدی مچ چانیول رو گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید. قدم‌هاش رو شمرده برمی‌داشت ولی با این حال چان پشت سرش حرکت می‌کرد. بکی دستش رو ول کرد و جام نیمه پری رو برداشت. دست خالیش رو توی جیبش فرو برد. شیشه‌ی بند انگشتی دارو کنار پاکت سیاه کوچیکی لق می‌خورد. بطری کتابی شکل هم دمای بدنش شده بود. پشتش رو به چان کرد. طبق محاسباتش کمتر از پنج ثانیه یا سه بار پلک زدن زمان نیاز داشت. بطری رو توی جیبش صاف نگه داشت و در پلاستیکیش رو پیچید و باز کرد. اون رو طوری گرفت که بین انگشت‌هاش مخفی بشه.

دور از چشم همه چند قطره‌ای ازش رو توی جام ریخت. دوباره دستش رو توی جیبش برگردوند و بطری خالی از لای انگشت‌هاش سر خورد. تو سال‌هایی که این دارو رو استفاده کرده بود به ندرت پیش می‌اومد اشتباه کنه. اکثر آدم‌ها وقتی فردا صبحش بیدار می‌شدن تصور می‌کردن به خاطر مشروب چیزی یادشون نیست. هر وقت می‌خواست کاری رو انجام بده که دوست‌هاش نفهمن چند قطره توی نوشیدنی‌هاشون می‌ریخت.

هر چند امشب متفاوت از همیشه بود. لبه‌ی شیشه‌ایش رو به لب‌هاش چسبوند. می‌خواست نه خودش چیزی رو به یاد بیاره و نه چانیول. ممکن بود ماه‌ها یا سال‌های بعد یه اتفاقی، یه بویی، یه فضایی مثل رعد و برق برای یه لحظه خاطره‌ی امشب رو روشن کنه و بعد دوباره همه چیز فراموش بشه. نیمی از شراب رو سر کشید. قصد داشت نیمه‌ی باقی مونده رو به چانیول ببخشه. با ویبره‌ی گوشی توی جیبش ایستاد.

شونه‌هاش از پشت بغل کردنی به نظر می‌رسید. به محض اینکه ایستاد؛ چانیول به جلو خم شد و پشت گوشش زمزمه کرد. «به همسرت حسودیم می‌شه.» بکهیون روی پاشنه‌ی پاش چرخید. «هر چی باشه کمتر از تو بدبخته.» مکثی کرد و بعد با تن صدای رسایی ادامه داد. «ولی اگه چون خوشگلم اینو می‌گی باید بگم منم به همسر آینده‌ت حسودیم می‌شه.»

اولین بار بود که کسی با حالت چهره‌ی جدی ازش تعریف می‌کرد. چانیول لب‌هاش رو بهم فشرد. «نباید وقتی پارتنر داری با کسی لاس بزنی.» جام رو جلوی سینه‌ش گرفت. «نمی‌نوشی؟» زنگ گوشی همچنان تلاش می‌کرد تا بین موسیقی صدای خودش رو بهشون برسونه. چان دسته‌ی جام رو با دو انگشتش گرفت و تمامش رو سر کشید.

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora