دکتر قاشق چاییخوریش رو توی قهوهای که لویی براش آماده کرده بود فرو برد و قهوه و خامهي روش رو هم زد. لویی از دیدن اون صحنه لبهاش رو بهم فشرد ولی دلیل منطقی برای غر زدن نداشت. برخلاف اون، استرس بند بند وجود یولی رو میخورد. حتی به نون سرد شدهش هم اهمیت انچنانی نمیداد. خامهی روی قهوهش رو با قاشق جدا کرد و خورد. منتظر مرد میانسال روبهروش موند تا مکالمه رو شروع کنه.
دکتر لبخندی که معمولا روی صورت دکترهای مهربون و خیر دیده میشد رو زد. «میخوام بدونم با شرایط جدید زندگیتون چقدر کنار میاین؟» یولی از خودش پرسید «یعنی واقعا چقدر به ما اهمیت میده؟» سوشی ادامه داد. «اوضاعتون با بکهیونها چطور پیش رفته؟ خاطرهای از بچگیت یادت اومده لویی؟ اخیرا باگی تو زندگیت احساس نکردی یولی؟»
یولی تیکه انداخت. «اخیرا کل زندگیم با هم باگ بوده» هیچ کس به حرفش نخندید. دکتر قلوپی از قهوهش نوشید. «باید بدونی جو سیستم مثل بارهایی که داخلشون کار کردی نیست و به نفته حواست رو جمع کنی.» لویی انگشتهاش رو تو هم قفل کرد و دستهاش رو روی پاش گذاشت. «رابطهی من و بک طبیعیه. طوری که دوران دبیرستان بودیم نیست ولی خوب و یه جورایی جدیده. بالغتریم، به چیزهای بیشتری اهمیت میدیم. چند سال جداییمون هم اثرات خودش رو داشته.»
یولی دست به سینه به پشتیش تکیه داد. «خب رابطهي من و بکم به فاک رفته. هر چند روز یه بار اگه برنامهریزیمون به فاک رفته باشه، به هم برمیخوریم و اعصاب همدیگه رو به فاک میدیم.» سوشی پرسید «رابطهتون هیچ پیشرفتی نکرده؟» باقی قهوهش رو سر کشید. «گفت اینجا خونهی منم هست.» با پیامی صفحهی گوشیش روشن شد. سرسری چکش کرد.
لویی به پسری که بینهایت بهش شبیه و متفاوت بود خیره شد. چیزی توی لحنش باعث میشد احساس کنه پسر اذیت شده. «ناراحتی که به جای تو پیش من اومده؟» روی من و تو تاکید کرد. یولی آهی کشید. «دوست داشتم بهم اعتماد بیشتری داشت.» سوشی لب زد. «حسودیت شده؟» به قهوه و بشقاب نون خالیش زل زد. چیزی نداشت که خودش رو مشغول نشون بده. «اگه بکهیون منم تو رو دوست داشته باشه بیانصافیه. پیشش احساس ناکافی بودن میکنم. انگار دارم تنها زندگی میکنم.»
شنیدن کلمهی بیانصافی برای لویی منزجر کننده بود. «عاشق بکهیون نیستی؟» همزمان دکتر سوال دیگهای پرسید «دوست داشتی بکهیونت رو عوض کنی؟» یولی پوست گوشهی ناخنش رو کند. «مگه میتونم؟» لویی با صدایی که بیشباهت به فریاد نبود گفت «عاشق بکهیون نیستی؟» یولی هم با همون لحن جوابش رو داد. «منم میتونم عاشق بکهیون تو باشم! یه جوری حرف نزن انگار داریم راجع به یه بکهیون حرف میزنیم.»
دستهاش رو مشت کرد. «منظورت از بکهیون من چیه؟ مگه بکهیون من و مال تو چقدر فرق دارن؟ مگه بکهیونت کمتر از بکهیون من دوست داشتنیه؟ مگه ندیدی بکهیونت چطوری بهت اهمیت میده؟» یولی چشم غره رفت. «اهمیت داره؟ چه اهمیتی داره که یه نفر تو تاریکی مراقبم باشه وقتی روشنایی رو میخوام.»
لویی ميخواست جوابش رو بده ولی با دیدن بکهیون که به چارچوب در اتاق تکیه داده بود جملهش رو خورد. بک قدمهای آهستهای به سمتشون برداشت. «میبینم سر نخواستن من دعواست.» اولین نفر از جاش پرید. یولی به جای اینکه به خاطر حرفهاش معذرتخواهی کنه یا حتی یه ذره خودش رو شرمنده نشون بده طرفش دویید. «باید استراحت کنی.» دکتر رو خطاب قرار داد. «حالا که چانیول هم نمیخواد میخوام ازش جدا شم.»
دکتر لبخندی زد. پاسخش رو با تن صدای ملایم و دوستانهای گفت. «فرض کن از چانیول جدا شدی و سیستم هم اجازهش رو داد. این عرضه رو در خودت میبینی که فراموشش کنی؟» یولی برای ثانیهای خندید ولی بعد خودش رو جمع کرد. لویی طرف دکتر رو گرفت. «بکهیون من هم خیلی تو فراموش کردن من موفق نبود.» بک در دفاع از خودش حمله کرد. «ما جز وسیلههای شماها نیستیم که این شکلی خطابمون میکنین.»
یولی پوزخند زد. «ولی میدونی بکهیون من؟ حس خوبی داره وقتی هر طوری هم رفتار کنی آخرش هم بکهیون منی.» بک یه قدم عقب رفت. «مگه تا چند دقیقهی پیش نمیخواستی تعویضم کنی مقتولم؟» با یه حرکت غیرمنتظره به جلو خم شد. دستهاش رو دور کمر و باسن بکهیون گذاشت و طوری که معمولا مادرها بچههای کوچیک در حال گریه رو بغل میکنن، بلندش کرد. «میدونستم اون جایی. میخواستم اذیتت کنم.»
مسافت رو با قدمهای کوتاهی طی کرد و پسر رو روی مبل گذاشت. گرمای دستهاش حتی بعد از جدا شدن هم روی پوست و کمر بک موند. «چطوری؟ من که بدون صدا حرکت میکنم.» دکمهی روشن گوشیش رو که روی میز بود زد. «حدس بزن کی بهم پیام داده پشت در اتاق تو و سوشی نشستمممممممم. میتونستم تو این مدت یه جعبهههههه سوشی بخورم. چرا صحبتتون تموم نمیشهههههههههه؟ مثل مستها کلمهها رو عجیب تایپ کردی.»
دکتر سوالی پرسید و جو بینشون رو به حالت سنگین قبلی برگردوند. «این سومین حملهی امروزت بوده؟» بک ابرویی بالا انداخت. «پنجمی.» حرکت ابروی بک لویی رو یاد سهون انداخت ولی چیزی نگفت. با شنیدن کلمهي پنج ابروهای دکتر توی هم رفت. «بیماریت داره همینطور پیشرفت میکنه.» شونهای بالا انداخت. «گفتم که بودن چانیول کمکم نمیکنه.» دکتر برای اولین بار توی روز خندید. «پس این نقشته؟ میخوای حملههات رو جعل کنی که چان رو بفرستی بره؟» بکهیون انگار که احمقترین موجود دنیا رو دیده گفت «این شکلی که چانیول فکر میکنه مریضم.»
سوشی قهوهای که ته فنجونش مونده بود رو دوباره هم زد. از برخورد قاشق استیلش به ته لیوان صدایی بلند شد. «حالا که بکهیون اینجاست میخوام براش بکهیون هم به اینجا بیاد و در خواست جلسهی رسمی به سیستم بدم.» اسکچ غر زد. «پس به اسکچ ساتسوما و هولدر کای هم خبر بده. حوصلهم نمیکشه یه بار هم همه چیز رو برای اونا توضیح بدم.» لویی میخواست بپرسه میشه براش کیونگسو هم بیاد ولی هر چقدر فکر کرد اسم کاری دوست صمیمیش توی سیستم رو یادش نیومد. بک که چهرهی متفکرش رو دید گفت «به سافت براش هم بگو بیاد اینجا. بعدش جلسه رو شروع میکنیم.»
---
دقت کردین رفتار یولی گاها طوریه که انگار دو تا شخصیت و اخلاق متفاوت داره؟ (یا بیشتر توصیفش کنم تو فیک؟)
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)