صبح روی صندلی عقب ماشینی که مطمئن بود برای خودش و اطرافیانش نیست بیدار شد. ملحفهي طوسی نازکی روی بدنش کشیده بود. بالشتی زیر سرش نداشت و تو بازویی که روش خوابیده بود احساس خشکی میکرد.
چیزی از شب قبل به یاد نمیآورد. به ندرت جایی خارج از اتاقهای رسمی هتل با مشتریهاش رابطه برقرار میکرد. کنار دستگیرهی در کولهای تکیه داده شده بود. کاغذ سفیدی با چند نوشتهی کوتاه روش چسبیده بود. «برات یه سری وسیله گذاشتم که مطمئنم لازمت میشه. با ماشینم هر جایی خواستی برو ولی برام مشکل پیش میاد اگه دستت بمونه برای همین وقتی به اندازهی کافی دور شدی یه جایی بذارش و بقیهی مسیرت رو تکی برو... چیزی از ملاقاتمون ننویس. به وقتش برمیگردم.»
موهاش رو بهم ریخت. هیچ ایدهای نداشت با کی حرف زده ولی ته قلبش حس اطمینانی رو داشت. انگار مغزش یه خاطرهی ارزشمند رو جایی از ذهنش مخفی کرده که دست چانیول بهش نرسه.
توی کوله یه پالت هدیه، یه دفترچهی کوچک و خودکار، یه ساندویچ و یه پودر قهوهي برند لوکی و یه انگشتر رو دید. اولین بار بود که چشمش به همچین چیزی میافتاد. حلقه هیچ نگین یا فلزی نداشت. بلکه مثل شیشهای بود که به شکل یه حلقه برش خورده. رنگش ترکیبی از آبی، سرخ و صورتی بود. نوری که ازش رد میشد با رنگهای مختلف انعکاس پیدا میکرد. جنسش مثل سنگ جواهر محکم و نشکن بود. اون رو به زنجیر نقرهای گردنبندش انداخت و پشت لباسش مخفی کرد.
اول نمیدونست برای مخفی شدن کجا بره. رئیسهاش توی بار حقی برای برگردوندنش نداشتن. مشکل اصلیش تهیونگ بود. پسری که رازهایی رو دربارهش میدونست که زندگیش رو به خطر میانداخت. وقتی دربارهی حادثهای که توی وودیک رخ داده شنید بدون تردید سمتش رفت. مردم زیادی برای کمک به اهالی اون شهر داوطلب شده بودن. اونجا کسی بهش توجه نمیکرد.
از همه چیز مهمتر یادش نمیاومد تهیونگ دوستی توی اون شهر داشته باشه یا با کسی از اهالی اونجا ارتباطی برقرار کرده باشه. احتمال اینکه آدم خطرناکی بشناستش کم میشد. موقع غروب به وودیک رسید. بخشهایی از شهر که بیشترین فاصله رو از ساحل داشت دست نخورده باقی مونده بود. ماشین رو جایی دور از شلوغی مرکز پارک کرد.
آدرس یکی از درمانگاهها رو از توی اینترنت پیدا کرد. توی کامنتها خوند شرایط اونجا وخیمه و کمبود نیرو دارن. چیز بدردبخوری از درمان و زخمها نمیدونست ولی میتونست تو کارهای دیگه کمک کنه. ساختمون درمانگاه واتر، قدیمی و رنگ و رو رفته بود. دیوارهای سفیدش بیشتر به خاکستری میزد. توی محوطه درختهای سرو کوتاه قامت و درختچههای همیشه سبزی کاشته بودن.
بیشترین فرقی که وودیک با مدو داشت هوای شرجی و گرمش بود. چانیول حس میکرد رطوبت رو با هر دم نفس میکشه. موهاش حالت مجعدی به خودشون گرفتن. نزدیک ساختمون با میلههای فلزی داربست مانند و پارچهی برزنتی سبز فضایی شبیه به خیمه درست کرده بودن. آدمهایی با روپوش سفید و با عجله وارد میشدن و افراد دیگهای با همون سرعت خارج میشدن.
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)