هر هشت نفر تقریبا همزمان وارد اتوبوس شدن با این حال اسکچ بیون و یولی آخرین نفرها بودن. یولی موهایی که روی پیشونیش ریخته بود رو عقب داد. قبل از اینکه سوار اتوبوس بشن غر میزد دلش نمیخواد مسافرت بره ولی با دیدن اتوبوس نظرش رو پس گرفت.
در ورودیش به فضای بازی پشت صندلی راننده باز میشد. پلههای تاشویی داشت که خودکار باز و بسته میشد. اولین بخش جایگزین هال بود. سه مبل سه نفره گرد هم روبهروی یه تلوزیون قرار داشت. پشتش چند تا کابینت و قفسه به عنوان آشپزخونه و مقابلش میز ناهارخوری و صندلیهایی که گرد و به هم چسبیده دورش بود.
عقبتر از اون یه ردیف کمد بود که از تمیزی برق میزدن. بعد از اون دو تخت دو طبقه چپ و راستشون بود. پشتش هم در داشت و به حموم و دستشویی میرسید و بالاخره به ته اتوبوس میرسیدن.
راننده نگاهی به قیافههای هیجان زده و خوشحال مسافرهاش انداخت. «آمادهی حرکت هستین؟» همه همزمان سر تکون دادن. لویی در قفسهی کنار یکی از تختها رو باز کرد. از دوستپسرش پرسید «وسیلههای ما کجاست؟» در عوض اسکچ بیون جوابش رو داد. «اون تختی که روش نشستی برای سهونه و وسیلههای کنارش هم برای سهون و لوهانه.»
«از کجا میدونی؟»
انگشت اشارهش به سمت نوشتهی کنار تخت گرفت. «اونجا نوشته سهون. تخت شما دو تا بالای سرتونه.» لویی از خجالت خندید و بلند شد. سهون در یخچال رو باز و بسته کرد ولی خوراکیای که چشمش رو بگیره پیدا نکرد. هوفی کشید. «من دو تا پیتزا سفارش دادم پس کجان؟» صدای هیس فریاد مانندی از جونگین که روی تخت طبقهی دومشون نشسته بود بلند شد. «اونا برای تو بودن؟» کیونگسو سرش غر زد. «من که بهت گفتم اونا برای تو نیستن»
یولی در تک تک کمدهایی که سایز بزرگتری داشتن رو باز کرد. اسکچ پرسید «دنبال چی میگردی؟» آهی کشید. «پیکی، پیداش نمیکنم.» بک میخواست بپرسه اون چیه که چان سوتی زد. «پیداش کردم.» توجه همه به کولای غولپیکر عروسکی و مخملی طوسی جلب شد. براش بکهیون خندید. «واسهی عروسک گرفتن زیادی رشد نکردی؟»
چان کنارش روی مبل نشست. «نه نگاه کن این اسباب بازی مخصوصه. برای خوابیدن طراحی شده.» سهون که بخاطر غذای از دست رفتهش غمگین بود پرسید «بکهیون انقدر بده که میخوای با عروسک بخوابی؟» چان ایستاد. «یا... هنوز اصلا نتونستم اون قدر بهش نزدیک شم. اسباببازیهای سکس هم اصلا این شکلی نیستن.» بک خندید ولی اسکچ بیون خوشش نیومد. «اون کوالا رو که برای من نخریدی؟» چان عروسک رو سمتش انداخت. «فکر میکنی کی هر شب بلا استثنا منو بیدار میکنه چون کابوس دیده؟»
بکی در عوض به سهون حمله کرد. «دفعهی آخرت باشه راجع به رابطهي من شوخی میکنی.» منظورش رابطهی جنسی بود ولی به زبون نیاورد. سهون ابرویی بالا انداخت. «بیخیال، باید یه چیزی وجود خارجی داشته باشه تا بشه باهاش جوک ساخت.» چانیول به حرفش خندید. بکی غر دیگهای زد. «چانیول بهم نگو اگه باهم خوابیدیم میخوای بری و برای همه تعریفش کنی.» چشمهای چان گرد شدن، دستش رو روی دهنش گذاشت و با خنده فریاد زد. «پس شانس سکس بین ما وجود داره...» ناامید سرش رو پایین انداخت.
KAMU SEDANG MEMBACA
Not - [completed]
Fiksi PenggemarNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)