سرباز استرابری پشت میزش توی تاریکی نشست. انگشتهاش بیصدا روی کیبورد حرکت میکرد. پنتونهای روزانهش رو نوشته بود. چیزی که میخواست دربارهش بنویسه پنتونی بود که چند روز پیش نوشت و سیستم به همهي دوستهاش اخطاری فرستاد. باید واسهی اون نوشتهی بیسر و ته توصیحات بیشتری میداد و اطلاعاتش رو جایی توی سیستم ذخیره میکرد.
همهش از شب قبلش شروع شد. زودتر از موعد پشت میز خوابش رفت. نزدیک سه صبح با کابوس وحشتناکی بیدار شد. لرزش انگشتهاش رو توی تاریکی حس میکرد. امکان نداشت دوباره خوابش ببره. از بخش مخفی زیر کشوش بستهي داروهاش رو برداشت. یکی از قرصهایی که کمک میکرد خاطرات اون لحظهش رو فراموش کنه رو برداشت. از اتاقش بیرون زد. یکم الکل حالش رو سرجاش میآورد.
جام رو تا لبه پر کرد. قرص رو داخلش انداخت. با قاشق ریزی انگار که شکر قهوه رو هم میزنه حلش کرد. نیمی رو نوشیده بود که صدایی از اتاق همسرش یولی شنید. انگار قلبش به سینهش مشت محکمی زد. کابوسش چیزی شبیه از دست دادن یولی برای همیشه بود. دوست نداشت توضیحات اضافهای دربارهش بنویسه.
به سمت اتاقش دویید. یولی در رو با صدای تقی باز کرد. صداش به لطف سکوت شب شنیده شد. با لحن خوابالودی گفت. «چیزی شده؟ سر و صدا شنیدم ترسیدم اتفاقی افتاده باشه.» استرابری هم اگه دروغ نمیگفت ترسیده بود. سرش رو به چپ و راست تکون داد. «چیزی نشده. خوبم.» یولی احمق نبود که از تن ضعیف و مصنوعی جملهش نفهمه یه مشکلی هست.
به کمک عصاش قدمهای آرومی برداشت. به جای اینکه نزدیک پسر بشه دور زد و روی مبل جلوی جام نیمه خالی مشروب نشست. اون رو بین انگشتهاش گرفت و باقی موندههاش رو نوشید. استرابری از تصور اینکه همسرش ناخواسته یکی از داروهای اون رو خورده به خودش لرزید ولی چیزی نگفت که برای خودش دردسر درست نشه. دارو خطرناک نبود. قبلا ازش روی بقیه استفاده کرده بود. ذهن قربانیهاش فقط خاطرات اون لحظه رو درست ثبت نمیکرد.
استرابری حرفی نزد. حتی از جاش تکون نخورد. یولی گفت «از خودم میپرسم ما چرا بهم اعتماد نداریم؟ چرا بکهیون من انقدر بهم اعتماد نداره که برام تعریف کنه چه اتفاقی واسهش افتاده. چرا انقدر بهش اعتماد ندارم که آخر شب توی خونهی خودم احساس امنیت کنم؟ چرا میترسم بخوای تو یه نیمه شب بهم آسیب بزنی؟ دوست داشتم بغلت میکردم. شبها توی آغوش همدیگه میخوابیدیم. با هم غذا میخوردیم و چرت و پرت تعریف میکردیم مثل همهي کاپلها.»
استرابری سرجاش خشک شد. یولی ادامه داد. «کاش حداقل یه جوابی بهم میدادی. به آیندهمون امیدوار باشم یا نباشم. میتونی بهم بگی صددرصد هیچ وقت عاشقم نمیشی؟ اون شکلی حداقل یه شکست عشقی میخورم و چند ماه بعد هم بیخیال میشم.» پسر واکنشی نشون نداد. مکالمهی یه طرفه اعصاب یولی رو بهم میریخت. تن صداش رو بالاتر برد و موهاش رو بهم ریخت. «یه چیزی بگو... از اینکه مثل روح تو این خونه باشم خستهم.» استرابری به زور قدرتش رو جمع کرد و تکونی خورد. به سمت مبل گام برداشت و کنارش نشست. فاصلهی زیادی بینشون نذاشت.
KAMU SEDANG MEMBACA
Not - [completed]
Fiksi PenggemarNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)