60

15 3 0
                                        

یولی و بقیه اون شب تمام مدرسه رو به دنبال ردی از بکی گشتن. توی تاریکی نور چراغ قوه‌ی گوشی‌هاشون رو توی کلاس‌های مختلف می‌گردوندن. چیزی به جز خاکستر و لوازم سوخته ندیدن. هوا کم کم به روشنی می‌زد. قرار گذاشتن اگه پیداش نکردن توی باغ بیرون دبیرستان همدیگه رو ببینن.
وقتی سهون و یولی با هم برگشتن بقیه از قبل اونجا بودن. بکهیون آهی کشید. «ولی نباید دنبالش می‌گشتیم... بچه که نیست.» دست لویی روی رون پسر بود. حرفش رو تایید کرد. «اون پسری که من تا الان دیدم از ماها قوی‌تره... عصبانی می‌شه که نگرانش شدیم.»

یولی فحشی داد و روی چمن‌ها نشست. «تو که نمی‌شناسیش...» موهاش رو بهم ریخت و ادامه داد. «حس خوبی ندارم که نیست.» کیونگ غر زد. «هی، هیچ کدوم از سربازهای قدیمی انقدر ضعیف نیستن که بخوای تا این حد نگران بشی، چه برسه به اسکچ اکسترا... اون پسره خودش دلیل ترس بقیه‌ اس.»

بحثشون با اومدن لوهانی که سیگاری گوشه‌ی لبش داشت متوقف شد. پرسید «شماها هم دستتون خالیه؟» سهون به سیگار که با حرکت لب‌هاش تکون می‌خورد نگاه کرد. «تو واقعا قراره هولدر من باشی؟» سیگار رو بین دو انگشتش گرفت و نفسش رو بیرون داد. «چشه مگه؟» جونگین خندید. «چرا هیچ کس بهش نمی‌گه کار هولدر چیه.» کیونگ هم در جوابش قهقهه زد. لوهان چشم غره‌ای رفت. «نگین مهم هم نیست. من که دارم می‌رم.» بدون اینکه منتظر جواب بشه روی پاشنه‌ي پاش چرخید و رفت. سهون از دیدنش آهی کشید. واکنشش حتی یولی رو هم خندوند.
---

لوهان دستش رو توی جیب هودیش برد و گوشی‌ای که پپدا کرده بود رو توی دستش گرفت. با گوشی خودش به ربات پنتون پیام داد. «گوشیش رو پیدا کردم.»

«به هولدر کافین تحویلش دادی؟»

«نه، به اون پسره اعتماد ندارم. فقط بخاطر چیزهایی نیست که قبلا ازش دیدیم. امشب هم یکم عجیب بود. انگار یه وسواسی رو این پسره بکی داره.»

«کارت خوب بوده.»

لوهان از تحسین ساده‌ای که گرفته بود لبخندی زد. «بذار حدس بزنم. باید تو گوشیش چیزی رو پیدا کنم؟» سه نقطه‌ی تایپ روی صفحه ظاهر شد و بعد جواب پنتون اومد. «رمز گوشیش ۱۱۲۷ عه.»

عکس بکگراندش طرح ساده‌ای از یه شمشیر به طرف آسمون بود. رو به پنتون پرسید «چیزی رو مخفی می‌کنه؟»

«یه سری اطلاعات باهم همخونی ندارن. شصت و سه درصد احتمال داره در حال مخفی کردن چیزی باشه.»

لوهان صدای اوف مانندی از خودش درآورد. تو یکی از اتاق‌های خانواده‌ي بکهیون نشسته بود. روی تخت دراز کشید. اون‌ها مثل پسرشون باهاش برخورد می‌کردن. انقدر توی اتاق مهمون مونده بود که به اونجا مثل اتاق خودش نگاه می‌کرد. پتو رو تا گردنش بالا آورد.

چرخیدن تو گوشی یه نفر دیگه از چرخیدن توی اینترنت هیجان انگیزتر بود. توی گالریش عکس‌هایی از گوشه و کنارهای ساختمون‌ها و جاهای مختلف دید. همه‌ی عکس‌هایی که تکه تکه از مکان‌های مختلف بود رو کپی کرد و به اکانت خودش فرستاد. «هی پنتون یه نگاه‌ی بهشون بنداز چیزی می‌بینی؟ هر چند بعید می‌دونم انقدر جلوی چشم چیزی رو مخفی کرده باشه.»

توی اپلیکیشن‌های دیگه‌ش چرخید. یه دستور غذا، یه تایمر برای مصرف داروهاش، چندین ویدیوی آموزش پارکور و چیزهای متفرقه‌ی دیگه پیدا کرد. «هیچ چیز عجیبی نمی‌بینیم. این عجیب نیست؟»

«یولی به خونه‌ش برگشته. برو اونجا و باهاش حرف بزن. اگه سریع باشی زودتر از بکی به اونجا می‌رسی.»

آهی کشید و از زیر پتو بیرون خزید. پروسه‌ی آماده شدنش کوتاه بود. جلوی آینه ایستاد. تار موهای جلوی صورتش رو صاف کرد و از خونه بیرون زد. یه هودی سبز و شلوار مشکی به تن داشت. توی خیابون کنار بقیه‌ی آدم‌ها به خوبی مخفی می‌شد. ربات پنتون براش تاکسی گرفت. راننده زن میانسالی بود با موهای بلوند و لباس بافت قرمز که تو تمام مسیر حرف نزد.

خونه‌ی بکی از بیرون کوچک‌تر از تصوراتش بود. انتظار داشت سرباز به این بزرگی قصری به اندازه‌ي شهرت و معروفیتش داشته باشه. اکانت چانیول رو از توی سیستم پیدا کرد. باهاش تماس گرفت. «باید حرف بزنیم. پشت خونه‌تم.» پسر حرفش رو تصحیح کرد. «خونه‌ی من و بکی.»

چانیول توی آشپزخونه نیمرویی که روی ماهیتابه جزجز می‌کرد و برداشت و روی نون کلوچه مانندی که تازه از فر درآورده بود گذاشت. احساس تنهایی می‌کرد. بعد از یه شب خسته کننده تو یه ساختمون ترسناک بدون همسرش روز کسل کننده‌ای رو می‌گذروند. اگه سیستم بهش نمی‌گفت «حال بکی خوبه و به زودی برمی‌گرده» می‌رفت و جاهای دیگه‌ای رو هم به دنبالش زیر و رو می‌کرد.

در رو برای لوهان باز کرد. قبل از اینکه پسر کفش‌هاش رو در بیاره و دمپایی‌های تمیز داخل خونه رو بپوشه گفت «نون برای خودمه» بوی تازه‌‌ش لوهان رو وسوسه می‌کرد ولی حرف‌های مهم‌تری برای گفتن داشت. بدون اجازه روی مبل نشست. «گوشیش رو پیدا کردم. امروز صبح تو دبیرستان.»
ابروهای چان برای لحظه‌ای بالا رفتن. «چرا الان می‌گی؟» نگاه‌ای به بخاری که از نون بلند می‌شد انداخت. «واسه یکم اطلاعات می‌فروشیش؟» یول یکی از نون‌های کلوچه مانند رو توی بشقاب چینی کوچکی اندازه‌ی کف دست گذاشت و به جلو هل داد. «زود باش» لو غذا رو با سرانگشت‌هاش برداشت. گازی زد و گفت «سیستم به هیچ کدومتون اعتماد نداره، خصوصا به بکی. واسه همین منو استخدام کرده.»

«جای تعجب هم نداره.»

«می‌خواد گوشیش رو بگردی و ببینی چیزی پیدا می‌کنی یا نه؟»

همین که گوشی بکی رو از جیبش درآورد و روی میز گذاشت؛ دستوری به گوشی خودش ارسال شد. «بکی تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسه. همین الان از خونه‌ش برو.» لو دسته‌ای از موهاش رو به عقب هل داد. «مثل اینکه خونه‌ي اونه نه تو... به هر حال، من باید برم، اون داره میاد.»

لوهان به همون سرعتی که اومده بود جیم زد و چان رو تنها گذاشت. گوشی رو داخل کمد، پشت یه تخته مخفی کرد. بعد دوباره انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده به آشپزخونه برگشت. بکی که در رو بار کرد چانیولی رو دید که قهوه می‌نوشه و نون گرمی جلوشه. لبخندی زد. «سلام.»

Not - [completed]Where stories live. Discover now