بکهیون دنبال یه ایدهای میگشت که رابطهش با لویی رو بهبود ببخشه. به صحبتهای اون روزشون خیلی فکر کرد. قرار بود مدت زیادی رو با هم بگذرونن. بخش زیادی از گذشته رو هم پیش هم بودن.
هر بار که چیزی به ذهنش میرسید سوال بکی چی رو از من مخفی کرده رو هم میپرسید. میترسید یه گذشتهی تاریک باز بشه و خاطرات خوبشون رو ببلعه. دوباره لویی رو از دست بده. تصور کرد با خوندن گذشته بتونه افکار سابقش رو دوباره پیدا کنه. چند تا از پستکارتهای سابقش رو خوند. یکیشون برای چند هفته قبل از جدایی بود. چیز زیادی برای نوشتن توی ذهنش نداشت.
«اخیرا رفتار چانیول عوض شده. وقتی پیش منه کنارههای ناخنش رو میخوره. استرس داره ولی قبلا پیش من آروم بود. حس میکنم از وقتی من رفتم دانشگاه ولی اون نه، با هم فرق کردیم. از اتفاقهای دانشگاه و دوستهای جدیدم که تعریف میکنم خوشش نمیاد. سرش رو میاندازه پایین و گوشیش رو دستش میگیره.»
یادش اومد که اون دانشگاه بینشون فاصله انداخت. چانیول دلش میخواست یه رشتهای شبیه به گیاه شناسی بخونه ولی هزینهش بیشتر از چیزی بود که از پسش بر بیاد. پنتونی برای یک سال قبل جدایی رو خوند.
«امشب رفتم پارتی ولی چانیول نیومد. هر چقدر اصرار کردم گفت میخواد توی خونه بمونه. شب وسطهای جشن یه پسره باهام لاس زد. میخواست شب رو باهام بگذرونه واسه همین از اونجا زدم بیرون. توی یه کافه نشستم. میخواستم کارها و ماموریتهام توی سایت رو بررسی کنم ولی چانیول رو اونجا دیدم. نه به عنوان مشتری بلکه قهوه درست میکرد. باورم نمیشه که دو جا کار میکنه... چرا به من نگفت؟»
آهی کشید. حالا که نگاه میکرد خیلی واضح رابطهشون افت کرده بود. پنتونی برای فردای جداییشون رو باز کرد.
«بزرگترین تغییر توی زندگی بکهیون به وجود اومده. از چانیول جدا شد. برای هفت سال تقریبا هفتهای چهار پنج بار همدیگه رو میدیدن. همچین چرخشی توی زندگیش رو آخرین بار توی هفت سالگیش داشت. به ندرت از اون حادثه حرف میزد. خواهر کوچیکترش موقع بازی توی استخر افتاد. توی آب پرید که نجاتش بده ولی خودش هم شنا بلد نبود. توی آب پایین و پایینتر میرفت. تند تند نفس میکشید ولی هوایی نبود بلکه هر بار آب وارد ریههاش میشد. بینیش از درون میسوخت.
پلکهاش رو بست. احساس ناتوانیای که اون روز حس کرد تا سالها گوشهی ذهن و قلبش موند. اون لحظه چیزی رو به زبون نیاورد ولی به خودش با تمام وجود قول داد که دیگه هرگز انقدر ضعیف نباشه. نمیدونست چه کسی نجاتش داد. وقتی توی بیمارستان بهوش اومد کسی بهش جواب نداد.
هر وقت از آدمهای سفیدپوش اونجا میپرسید «اون کجاست؟» سرشون رو پایین میانداختن. دیگه هیچ وقت خواهرش رو ندید. هیچ وقت تصویر بدن کوچیکش زیر لرزشهای آب از خاطرش نرفت. یکی دو هفتهی بعد یه خونهی جدید توی وودیک خریدن و کسی صحبتی از گذشته و خواهری که جلوی همه بخاطر اسباببازیهاش جیغ میکشید و گریه میکرد ولی با محبت اونها رو به بک میبخشید نکرد.
KAMU SEDANG MEMBACA
Not - [completed]
Fiksi PenggemarNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)