این سبک مکالمات شاید از نظر آدمهای عادی عجیب و بیادبانه بود ولی سربازهای سیستم بهش عادت داشتن. سهون اسکچ بیون رو مجبور کرد روی مبل مقابلش بشینه. یولی هم از روی کنجکاوی کنارش نشست تا سوالات رو ببینه. به جز کیونگسو که جونگین رو برد تا بستنی بخورن بقیه دور تا دورشون نشستن. پرسید «اون روز که بکهیون از توی استخر نجاتتون داد توی استخر چیکار میکردی؟»
بکهیون لب پایینش رو مالید. «اممم. غرق شدن؟» ابروهای سهون بالا رفتن. «رد میشه. نمیتونی بیست دقیقه در حال غرق شدن باشی.»
باد از لای پنجره داخل میوزید و صدای هوهوش بین جملههاشون وقفه میانداخت. «خب فقط یه دقیقهی اول. خودمون رو نزدیک لبه، روی سطح نگه داشتم. میخواستم بدونم چانیول چیزی یادش میاد یا نه.» چون با جواب قانع شد سوال بعدی رو پرسید «چرا تظاهر کردی میخوای بکشیش؟» اسکچ با ناخن روی جای زخم قدیمی پوستش رو خاروند. «مگه یکم قبلتر توضیح ندادم.»
«باور نکردم...»
سرش رو بالا آورد و به چشمهاش زل زد. «تظاهر نمیکردم. وقتی سیستم پیشنهاد داد هولدرم بشه توی تیمارستان سیستم بستری بودم. چارهای نداشتم جز اینکه قبول کنم. اومدم بیرون سعی کردم یه طوری از شرش راحت شم.»
سهون چشم غرهای رفت و اتصال نگاهشون رو شکست. «رد میشه. من دوست صمیمیتم. چرت و پرت تحویلم نده. تو که میدونی بکهیون عاشق چانیوله. امکان نداره بتونه بکشتش. چرا باید بفرستیش سراغ کسی که همون لحظه داشته کشته میشده؟ تو داشتی نجاتش میدادی.» اسکچ دست روی دست گذاشت. «چون بکهیون قاتل خوبیه.» سهون نفس عمیقی کشید ولی به جای آروم شدن فقط آتش عصبانیتش شعلهورتر شد. «رد میشه. بیون بکهیون! طبق گفتهها و نوشتههات تو سالهاست اون رو میشناسی و مراقبش بودی. امکان نداره یه دفعهای سعی کنی بکشیش.» لبخند پهنی زد. «من مریضم.»
«پس به سیستم خبر میدم برگردی به تخت عزیزت توی تیمارستان»
نوک گونههاش تکونی خوردن و با لبهاش صدای ترکیدن حباب درآورد. «باشه قبوله... یه دلیلی داشتم که نمیتونم بگمش. ولی یه احتمالی وجود داشت که اتفاق الف بتونه باعث رخ دادن اتفاق ب بشه ولی نشد. در نتیجه بیخیال کشتنش شدم.»
«رد میشه چون خیلی مبهمه ولی بعید میدونم چیز بیشتری بهم بگی... از چانیول خوشت میاد؟»
نهی محکم و برندهای از دهنش بیرون اومد.
«اوکی، چرا همیشه از دور مراقبش بودی ولی هیچ وقت باهاش حرف نمیزدی؟»
بک موهاش رو بهم ریخت. «سرپرستم مجبورم میکرد حواسم به همه باشه. اونم یه بخشی از همه بود. با لویی هم حرف نمیزدم.»
«رد میشه. تو که یه نوجوون بودی سرپرستت میتونسته آدمهای بهتری بفرسته.»
دست به سینه نشست. «چرا همهش رد میشه؟ تو که از بکهیون به من نزدیکتری چرا طرف من نیستی؟» سهون لپهاش رو باد کرد. «داری مزخرفات تحویلم میدی.» لویی هم سر تکون داد. در حالی که حرفش بیشتر خطاب به براش بکهیون بود رو به اسکچ گفت «منطق صحبتهاش منطقی نیست.»
«بیخیال سهون... مشخص نیست؟ دارم ازتون در برابر حقیقت محافظت میکنم.»
انگشتهای سهون مشت شدن. «رد میشه چون داری به خودت آسیب میزنی. میتونم از دکتر سوشی بپرسم.»
«خب بپرس. چرا از من میپرسی؟ اصلا همین الان زنگ بزن بهش.»
سهون دندونهاش رو بهم سایید و گوشیش رو برداشت. شمارهی دکتر رو گرفت و روی بلندگو گذاشت. چند لحظه طول کشید تا جواب بده. «عصر بخیر ساتسوما، اتفاقی افتاده؟»
«جدید نه... فقط دنبال یه سری اطلاعات بودم از گذشته، اتفاقهایی که برای بکهیون افتاد.»
«برای بکهیون؟ پسر از هیچی خبر نداریها...»
میخواست مثل یه پسر خوب به نظر برسه. «برای همین خوب میشه اگه همه چی رو برام تعریف کنین»
«همهی اتفاقهایی که برای اسکچ بکهیون افتاد؟»
«اره...»
دکتر چند لحظه ساکت شد. داشت فکر میکرد چی رو میتونه بگه و چی رو بهتره نگه. «اتفاق عجیب و خاصی براش نیفتاده؛ فقط شاید یه چند باری از درخت و پله سر خورده باشه...»
«دکتر من بیشتر از چیزی میدونم که این حرف رو بهم بزنین.»
«اگه میدونستی که نمیپرسیدی چه اتفاقی برای بکهیون افتاده»
اسم بکهیون رو با تشدید بیشتری به زبون آورد.
«خب همه چیز رو نمیدونم.»
«ولی به نظر میاد که هیچی رو نمیدونی. چون حتی اگه نوک کوه یخ رو دیده بودی به جای بکهیون میپرسیدی چه اتفاقی برای چانیول افتاد.»
«چی؟»
اسکچ آهی زیر لب کشید.
«چرا بعد از این همه سال دربارهش کنجکاو شدی؟ اگه کاری از دست کسی برمیاومد تا الان انجام میداد.»
سهون میتونست از عصبانیت بلند بشه و سرش رو توی دیوار بکوبه ولی خودش رو کنترل کرد. «نمیخوام کاری انجام بدم؛ میخوام بدونم.» به نظر میاومد دکتر نمیخواست چیزی رو فاش کنه. «به جای این چیزها برو یکم اطلاعات عمومی دربارهی مکانهای تفریحی پاتربرد کسب کن و دوستهات رو با خوراکی خوشمزه ببر اونجا و خوش بگذرون... ایمان داشته باش که این بهترین کاریه که میتونی انجام بدی»
لبخند پیروزی رو صورت اسکچ بود. «اگه جلسه تموم شده؛ جونگین لطف میکنی ما رو برسونی خونه؟» عکسهای توی کیفش رو از روی میز جمع کرد و بیرون رفت.
نوشته شده توسط براش لورل
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)