61

15 2 0
                                        

اخم بین ابروهای یولی پررنگ‌تر شد. «کجا بودی؟» بکی شونه بالا انداخت. «سرکار؟» فنجون قهوه‌ش رو روی زیرلیوانی چوبی گذاشت. «از کی تا حالا از پنجره می‌رن سرکار؟» به طرف اتاقش چرخید. «از کی تا حالا مقتول‌ها حرف می‌زنن؟» نونش رو با چاقو برید. «وقتی نبودی یه چیزی شد. باید برات تعریفش کنم. فرار نکن.» بکی هوای گرم داخل اتاق رو توی ریه‌هاش فرو برد. «باشه، غذات رو بخور، منم یه دوش بگیرم. بعدش حرف می‌زنیم.»

دقیق نمی‌فهمید چرا ولی حس می‌کرد بکهیون از دیروز مهربون‌تر شده. قهوه‌ش رو جرعه جرعه نوشید. نیمی از نونش رو خورد و باقی رو توی ظرف پلاستیکی شفافی گذاشت. شرشر آب حموم رو می‌شنید. لوازمی که دکتر برای عوض کردن پانسمان و مراقبت از زخم داده بود و برداشت و به اتاق بک رفت. روی تخت منتظرش نشست.

پسر با حوله‌ی تن‌پوشی از حموم بیرون اومد. از دیدن چانیول یکه خورد. «لباس‌هامو بپوشم بعد حرف می‌زنیم.» زبونش رو لبش کشید. «ترجیح می‌دادم برهنه بمونی.» نیشخندی زد. «چی انقدر بی‌پروات کرده مقتولم؟» می‌خواست بگه «ما ازدواج کردیم.» ولی در عوض جمله‌ي بهتری گفت «اون اولا که می‌خواستم بهت نزدیک بشم فقط بخاطر سیستم بود.» بک خب آرومی گفت. چانیول حرفش رو بدون شوخی و مثل فرمانده‌ای که دستور می‌ده به زبون آورد. «الان خودم می‌خوام تو رو زیرم ببینم.»

واکنش اولیه‌ي بک بالا رفتن ابروهاش و بعد خنده‌ي بلندی بود که خیلی سریع تبدیل به قهقهه‌ شد. صدای خنده توی اتاق و بیشتر از اون توی گوش چان اکو شد. ادامه داد. «دیشب یه سری از خاطره‌های اون دو تا رو یادم اومد. چرا بکهیون اون دو تا انقدر آروم بودن ولی تو نیستی رو درک نمی‌کنم.»
بک چشم‌هاش رو ریز کرد. «تو شش ماه اخیر انقدر نخندیده بودم.» سرش رو به چپ و راست تکون داد. «نگفتم که بخندی، گفتم که پاهات رو باز کنی.» در جواب خنده‌ش رو از سر گرفت. یول ادامه داد. «دیشب با سیستم چت می‌کردم. می‌دونی بهم چی گفت؟» دست به سینه شد «چی؟» گوشیش رو از توی جیبش بیرون کشید. متنی رو آورد و از روش خوند. «مشکل اینجاست فکر می‌کنی قدرت بکی از تو بیشتره. در حالی که تو تاپی، نه اون. فقط راجع به سکس نیست. احمق نباش... اون نوکر زیاد داره، تو رئیسشی.»

به اینجاش که رسید بکی گوشی رو از دستش گرفت و به طرفی پرت کرد. «ولی همین الان هم داری سعی می‌کنی منو قانع کنی.» انتظارش رو داشت. انگشت‌هاش رو دور مچش حلقه کرد و به سمت تخت کشیدش. «بذار اول زخمت رو پانسمان کنم، درد نداری؟»

بک بالشت رو پشتش چرخوند و تکیه داد. پاهاش رو دراز کرد. دوخت پایین حوله رو گرفت و از روی زخمش کنار زد. یولی سرفه‌ای کرد. تو خوابش هم نمی‌دید که بعد از همه‌ی حرف‌هاش پسر انقدر ریلکس و بیخیال روی تخت بشینه. بک نیشخندی زد. «انتظار داشتی تا الان یه چاقو رو تو کتفت فرو کرده باشم؟» سر تکون داد. «آروم‌تر از همیشه ای.»
انگشتش رو سمت تیوب کرمی با خطهای زرد گرفت. «باید اول اونو بزنی.» کرم رو برداشت و درش رو پیچید. «جوابم رو ندادی.» حواسش رو به نوک گرم انگشت‌های چان رو پوستش داد. «اومدم خونه که استراحت کنم. امروز به اندازه‌ي کافی خسته‌م کرده.» پلک‌هاش رو بست. «فقط چون حوصله‌ی سروکله زدن باهام رو نداری؟»

Not - [completed]Where stories live. Discover now