59

19 4 0
                                        

سرباز استرابری با حس سنگینی قدم‌هایی روی زمین بیدار شد. وقتی چشم‌هاش رو باز کرد و هوشیار شد مرد قد بلندی با لباس‌های سبز خاکی بالای سرش ایستاده بود. توی نگاه اول به نظرش شبیه چا.نیول اومد. وقتی مرد قبل از اینکه واکنشی نشون بده سوزن سرنگی رو توی پوستش فرو کرد متوجه اشتباه‌ش شد.

سری بعد که بیدار شد تو یه اتاق قدیمی به صندلی بسته شده بود. از شانس خوبش کسی باهاش نبود. فرصتی داشت تا نگاه‌ی به اتاق بندازه. دستگیره‌ي درِ بسته، در گذر زمان ساییده شده و رنگ برنزی روش رفته بود. با اینکه پرده رو تا آخر کشیده بودن نور از زیرش با داخل می‌اومد.

صدای پچ پچ مانندی رو از بیرون شنید. گوش‌هاش رو تیز کرد. متعلق به یه مرد و یه دختر بود. به محض اینکه لحن حرف زدنش رو شنید دختر رو شناخت. خندید. داد زد. «فاک بهت لورا. واسه‌ی یکی مثل من زیادی خسته کننده ای.» کسی جوابی به فریادش نداد. آهی کشید.

توجه‌ش رو دوباره به اتاق داد. کاغذ دیواری‌ها طرح کمرنگی از گل‌های سبز داشتن. در گذر زمان زیر نور آفتاب رنگ و رو رفته شده بودن. روی چوب کمد گوشه‌ي اتاق ردی از فرو رفتگی به چشم می‌خورد. انگار وسیله‌ای بهش کوبیده شده و سطح روییش رو کنده.

تخت دو نفره‌ای سمت چپش بود. پتوی یاسی رنگ با طرح ستاره‌های سفید روش مچاله شده بود. صدای دستور دادن لورا به مرد حواسش رو پرت کرد. «یکم از اون آشغال‌ها بریز تو حلقش، صداش رو ببر.» بکی نفس عمیقی کشید. نگاه‌ش هنوز روی تخت بود ولی این بار پتوی آبی آسمونی رنگی رو می‌دید. می‌دونست قراره اولین حمله‌ي روزش رو تجربه کنه. چشم‌هاش رو بست.

چند ثانیه‌ي بعد که چشم‌هاش رو باز کرد ها ردی رو روی تخت دید. نیشخندی گوشه‌ي لبش داشت. «چیه انتظار داشتی روی تخت بخوابی؟ صندلی اذیتت می‌کنه؟» ذره‌ای از نگرانی توی لحنش نداشت. ب.کی همون احساس عصبانیت رو تجربه کرد که زمانی که کالر لو.یین روی همون صندلی نشسته بود و برای اولین بار این حرف‌ها رو شنید حس کرد. دست‌هاش رو مشت کرد.

هاردی پتو رو کنار زد و ایستاد. قدم‌های آرومی برداشت. سرش رو پایین آورد و کنار گوشش زمزمه کرد. «مگه این مدلی خوشت نمی‌اومد؟» هیون تا جایی که طناب‌های دورش اجازه می‌دادن فاصله گرفت. «بچه‌ها کجان؟» هاردی موهایی که روی پیشونیش ریخته بود رو عقب زد. «بهشون اهمیت هم می‌دی؟» لب‌هاش رو بهم مالید. «چانیولا»

چان.یول صندلی چوبی دیگه‌ای رو روی زمین کشید و مقابلش گذاشت. روش نشست. «جواب سوالمو بده، برات مهمن؟» اخم غلیظی بین ابروهای هیون نشست. «اونا مثل بچه‌هامونن... خودت گفتی.» دست به سینه تکیه داد. «ولی تو همیشه از ایده‌ش بدت می‌اومد.» وسط حرفش پرید. «بچه‌ها رو که دوست دارم.» که رو به با تشدید بیشتری گفت.

هار.دی جلوش ایستاد. پوست صاف گردنش رو نوازش کرد. «منو چی؟ منو دوست داری؟» لبخند تلخی زد. «دوست؟ عاشقتم.» یه دفعه با خشونت غیرمنتظره‌ای موهاش رو چنگ زد و سرش رو به عقب کشید. «واسه همین با اون آشغال رفتی بیرون؟» دندون‌هاش رو روی هم سایید. «اون تنها دوست صمیمی دوران دبیرستانمه، حق نداری این شکلی خطابش کنی.»

پسر سرش رو به لب‌هاش نزدیک کرد. اما به جای اینکه اونها رو ببوسه لب پایینش رو گاز گرفت. «واسه همین شب خونه‌ش موندی؟» بک هیچ ردی از عشق توش ندید. نالید. «اون دوستمه چانیولا... اون اصلا از پسرها خوشش نمیاد... چرا نمی‌تونم شب خونه‌ش بمونم؟» پوزخندی زد. «حتی پشیمون هم نیستی» زبونش رو روی زخم تازه‌ي لبش کشید. «خودت بهتر می‌دونی پشیمونی واسه کار اشتباهه... هیچ اشتباهی نکردم.»

صدای چرخیدن کلید توی در ورودی خونه از سمت پنجره اومد. قفل با تق تق بلندی باز شد. چا.ن سرش رو به چپ و راست تکون داد و آهی کشید. از اینکه مجبور بود دست‌هاش رو باز کنه ناراضی بود. در فلزی ته حیاط با هر حرکتی که صاحبخونه بهش می‌داد قیژقیژ می‌کرد.

گره طناب رو با چاقوی تیزی پاره کرد. سرباز استرابری با حس انگشت‌های زبری پشت گردنش به واقعیت برگشت. همون مرد سیاه پوش دیشب، توی اتاق بود. پسر رو از بازو گرفت و به سمت تخت کشید. فشار انگشت‌هاش رد قرمزی روی عضلات سفتش انداخت. مردمک چشم‌های مرد روی تخت بود. سرباز از لحظه‌ی غفلت مرد استفاده کرد. با دست آزادش میله‌ی تکیه‌گاه صندلی رو گرفت. تو یه پلک زدن صندلی رو از زمین جدا کرد. چرخی بهش توی هوا داد. بازوش رو عقب کشید. خودش رو رها کرد و صندلی رو توی کتف مرد کوبید.

تو فرصت ایجاد شده به سمت پنجره دویید. پرده رو کنار زد و دستگیره رو به پایین کشید. همین که هوای سرد صبحگاهی به صورتش خورد چارچوب رو گرفت و از پنجره بیرون اومد. از ناخوداگاه خاطره‌ي لویین حس می‌کرد طبقه‌ی دوم باشه. پاش رو روی فرورفتگی یکی از آجرها گذاشت. ارتفاعش رو از سطح زمین کمتر کرد و پرید. فشاری که فرودش روی زمین به پاش آورد زخمش رو دوباره باز کرد. «لعنتی.»
اجازه نداد سرعتش رو کم کنه و به سمت در دویید.


نوشته شده توسط سرباز استرابری


ــــ

دارم prequel فیک رو می‌نویسم. امیدوارم بیشتر از ده تا پارت نشه که سرمو می‌کوبم تو دیوار.

Not - [completed]Where stories live. Discover now