به خونه که رسید به اتاق خودش رفت. بک رو روی تخت گذاشت و پتوی زیرش رو صاف کرد. با اکانت کافینش به دکتر سوشی خبر داد. ازش خواست دکتری که هم از لحاظ فاصله نزدیکه و هم بکهیون رو میشناسه رو بفرسته. دکتر جوابش رو با «میتونم خودم رو تا بیست دقیقهی دیگه برسونم» داد.
دوست داشت کنار تختش بشینه و به صورتش خیره بشه ولی خیلی سریع نگاهش به پایین سر خورد و روی پاهاش موند. زیر لب گفت «اگه قرار بود همهی آدمهایی که تا حالا باهاشون بودم رو از نظر زیبایی رتبهبندی میکردم جز ده تای اول...» حرفش با دیدن شکافی که روی رونش بود نصفه موند. از زخم مثل رودی وسط یه دره خون جاری بود. از خودش پرسید «چطور همچین زخم واضحی رو ندیدم؟»
ولی به جای اینکه به جوابش فکر کنه منطقش حکم کرد دنبال چسب و پانسمان بگرده و جلوی خونریزی پاش رو بگیره.
در تک تک کابینتها رو به سرعت باز کرد و نگاه سرسری بهشون انداخت. جعبهي کمکهای اولیه رو تو ردیف پایین پیدا کرد. جعبه رو تو بغلش گرفت و به طرف اتاق دویید.
بالشتی رو زیر پای آسیب دیدهش گذاشت و اون رو بالا آورد. بستهبندی گاز استریل رو کند و اون رو روی زخم گذاشت و فشار داد. بک نالهای کرد. «دکتر رو خبر کردی؟» چان بدون اینکه نگاهش رو از زخم بگیره گفت «نگران نباش تا چند دقیقهي دیگه میرسه.» اخمی بین ابروهاش نشست که از درد نبود. «زنگ بزن بهش بگو، بکهیون خوبه نمیخواد بیاد.»
جملهش که تموم شد صدای زنگ در توی خونه پیچید. غر زد. «شت.» چان بهش دستور داد. «میرم در رو باز کنم از جات تکون نخور.» به محض اینکه که چان از در بیرون رفت پانسمان رو برداشت و دور زخمش پیچید و گرهی کج و کولهای زد. با شناختی که از خونهشون و راه رفتن کند دکتر داشت حساب کرد که نزدیک به سه دقیقه زمان برای فرار داره.
ایستاد. زخمش پیشتر از قبل سوخت. لب پایینش رو گاز گرفت و تا جلوی صداش رو بگیره. در کمد پشت سرش رو باز کرد. پالتوی بلند چان رو پوشید. شلوار گشاد و سیاهی رو پیدا کرد. پاچهی شلوار رو تا بالا تا زد تا شبیه به یه حلقه در بیاد. بعد از کف پاش ردش کرد و بدون اینکه زانوش رو خم کنه اون رو پوشید.
نصف زمانش رفته بود. پنجره رو کشید. از اونجایی که اتاق همکف بود مشکلی برای بیرون پریدن پیدا نکرد. وقتی پاش رو توی باغ گذاشت چانیول و دکتر توی هال بودن. با بیشترین شتابی که میتونست قدمهاش رو برداشت. درِ ته باغ به محوطهی نسبتا شلوغتری از محلهشون میرسید.
به محض اینکه بیرون رفت از سرعتش کم کرد. به خاطر حرکت خونریزی پاش از قبل هم بیشتر شده بود. دندونهاش رو از درد بهم سایید. با اینکه حرفهش پارکور بود به ندرت پیش میاومد با زخم باز فرار کنه. به خودش اجازهی توقف رو نداد. به اولین سوپرمارکتی که رسید در شیشهایش رو هل داد و داخل شد. رد دست خونیش روی دستگیره موند.
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)