جلسهشون با تماس اضطراری که به دکتر سوشی رسید متوقف شد. ظاهرا حال یکی از بیمارها توی بیمارستان بد شده بود و دکتر باید به سرعت اونجا رو ترک میکرد. جلسهی نصفه رو تموم کرد و بدون اینکه از همه خداحافظی کنه از خونه بیرون زد. شوک اتمام ناگهانی جو ساکتی رو توی اتاق ایجاد کرد.
چند لحظه بعد یولی پیشنهاد داد «الان که همه اینجاییم نظرتون فیلم، فست فود و مهمونی چیه؟» کای لبهای سرخش رو بهم مالید. «کیونگ هنوز نرسیده.» براش بکهیون بشکنی زد. «میرسه. چی سفارش بدم؟ چی ببینیم؟» لویی سر تکون داد. «نظرتون با یه چیزی که جو رو عوض کنه چیه؟» سهون رو به بکی پرسید «تو چی رو میخوای؟» شونه بالا انداخت. «خوابم میاد.»
یولی دستش رو روی شونهی سالم بکی گذاشت. «باید خسته باشی. می خوای تا اتاق ببرمت؟» سکوتش رو به نشانهی موافقت در نظر گرفت. انگار که بکی یه نوزاد باشه دستش رو زیر کمر و زانوهاش گذاشت و بلندش کرد. سهون ریز خندید. شاید بعدا به خاطر این خنده کتکی از بکی میخورد.
یولی پسر رو به اتاق خودش برد و روی تخت خودش گذاشت. برخلاف انتظارش نگاه بکی به جای عصبانی غمگین بود. نمیدونست برق اشک چشمش واقعیه یا تصور خودش. اگه خونهش پر از مهمون نبود کنارش دراز میکشید و تا طلوع خورشید از جاش تکون نمیخورد. از اینکه ذهنش اون جا رو خونهش خطاب کرده بود لبخندی زد.
اولین بار بود که توی زندگیش خونهای داشت. همیشه میگفت «خونهی پدرم، خونهی تهیونگ، اتاق بار» پتو رو تا نزدیک گردن پسر بالا آورد. دستش رو شبیه به مدل یه تلفن کنار گوشش گرفت و ادای زنگ خوردن تلفنهای قدیمی رو درآورد. «چیزی خواستی صدام کن.» پسر روی شونهی سالمش غلت زد و پشتش رو به همسرش کرد. چان سر تکون داد و بیرون رفت.
---
بکهیون روی مبل کنار لویی نشسته و سرش رو به شونهش تکیه داده بود. جونگین بازوی سهون رو نیشگون بیدردی گرفت. «به نظرت چطوری کیونگ رو راضی کنم این شکلی بغلم دراز بکشه؟» پسر ابرویی بالا انداخت. «به نظرت چطوری یه نفر رو پیدا کنم؟» یولی بهشون خیره موند و خودش و همسرش رو تصور کرد. وایب بینشون چیزی بزرگتر از یه کاپل ساده بود. رشتههای اعتماد بینشون مثل یه طناب محکم بود نه نخ باریکی که با کوچکترین کشیدگی یا خراش پاره میشه.
گروه منتظر کیونگسو و غذاها بود. پسر سلیقهی خاصی توی پیدا کردن سینماییهای طنز داشت. هر چقدر لویی پشت گوشی اصرار کرد یکی رو معرفی کنه کیونگ رضایت نداد. نمیخواست کسی بدون اون فیلم محبوبش رو ببینه. توی تاریکی هوا رسید. خلاصهی خبرها رو از جونگین گرفته بود.
جعبههای ساندویچها رو طبقه طبقه روی هم چید و همه رو با یه دست بلند کرد. از ماشینش پیاده شد. فاصلهش تا در ورودی رو با قدمهای تندی طی کرد. کارتنها مثل یه برج موقع زلزله میلرزیدن. به جای اینکه زنگ در رو بزنه لگد نه چندان محکمی به در زد. صدای فلز مثل زنگوله بلند شد. لویی از بغل بکهیون تکون نخورد. جونگین که از همه گشنهتر بود در رو باز کرد. با دیدن غذاها لبخند پهنی زد. «بذار کمکت کنم.» یکی از جعبههای گرم رو برداشت و داخل خونه جیم زد. کیونگ از خودش پرسید «شاید باید راه و روش اسکچ بکی رو در پیش بگیرم.»
توی هال لویی براش دست تکون داد. «بهترینی... چی ببینیم؟» پسر غذاها رو روی میز گذاشت و با تلوزیون مشغول شد. سایت فیلمهای پنتون رو آورد. تند تند چیزی تایپ کرد و چند لحظه بعد صفحهی سیاه تلویزیون جای خودش رو به فیلم سیاه و سفیدی داد.
سهون و یولی کنار هم و جونگین و کیونگ هم پیش هم نشستن. یولی از سهون پرسید. «به نظرت اگه بکهیون رو بیدار کنم که فیلم رو ببینیم ناراحت میشه؟» اخمی بین ابروهاش نشست. «همیشه کمبود خواب داره... شاید یکم خواب براش بهتر باشه.
فیلم کمدی دربارهی دو تا پسر، دو تا دوست توی محله و کارهای مضحک و سادهشون بود. اواسطش بود که اسکچ بکی از خوابی که عمیق نشده بود بیدار شد. اثر مسکنی که دکتر داده بود هر لحظه کمرنگتر میشد. توی تاریکی لبهی تخت نشست. پرتوی نور باریکی از زیر در به داخل میاومد. اگه توی اتاق خودش بود دارویی از توی کمدش پیدا میکرد و زیر زبونش میگذاشت.
ایستاد. سروصدای بقیه رو از پشت در میشنید. دربارهی یه سکانس توی یه فیلم صحبت میکردن و میخندیدن. فکری ناخواسته توی ذهنش اومد. «گروه هیچ وقت وقتی من هستم انقدر خوشحال نیست...» سهون با تن صدا و هیجانی که بکی از دوران دبیرستان به بعد دیگه ندیده بود خاطرهای رو تعریف کرد. دست بکی روی دستگیره موند. به اونجا تعلق نداشت. یولی در جواب چیزی که بکهیون میگفت قهقهه زد. بکی حتی نمیدونست تا حالا تونسته باعث یه لبخند ساده روی صورت همسرش بشه یا نه. مکالمهش با دکتر رو به یاد آورد. «مگه میتونم بکهیونم رو عوض کنم؟»
انگشتهای دستش انگار که به آهنی داغ خورده باشن دستگیره رو رها کردن. یه قدم به عقب برداشت. نفس عمیقی کشید. سرش رو به سمت پنجره چرخوند. سنگینی گوشیش رو توی جیبیش حس میکرد. انتخاب بین راه در و راه پنجره براش ساده بود.
کارهای بعدیش رو سریع و بدون صدای اضافه انجام داد. هر چند حتی اگه صدایی هم درست میکرد بین همهمهی خندهها و حرفهای بیرون شنیده نمیشد. پنجره رو باز کرد. طبقهی همکف بودن مثل دفعهی قبل به کمکش اومد. از سرمای هوای بیرون به خودش لرزید. از لابهلای درختها رد شد. قفل در خروجی رو چرخوند. در با صدای تقی که به زور شنیده میشد باز شد.
به ربات پنتونش پیام داد. «برام یه تاکسی میگیری؟ میخوام به دبیرستان ادورال برم.» سه نقطهی تایپ روی صفحه ظاهر شد. «دریافت شد... به زودی میرسه میخوای تو این مدت یه چیزی بخوری؟» گوشهی لبش بالا رفت. «اوه. نه.»
---
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)