بکهیون یولی رو بعد از بستری شدن ندید. قصد داشت به عیادتش بره ولی همون روز بکی بهش خبر داد پسر مرخص شده. براش سعی کرد محل اقامت یولی رو از زیر زبونش بیرون بکشه ولی اسکچ حتی یه کلمه هم لو نداد. پروندهها هم دست اسکچ موند.
نزدیکهای غروب بود که به لویی گفت «دلم برای شهر تنگ شده. نمیخوام حالا که بعد مدتها اینجام همهش توی خونه بشینم و استرس بخورم.» واکنش لویی به استرس خوردن یه قهقههای بود که توی باغ اکو شد. لویی با یه استایل رسمی که قد بلندش رو حتی از همیشه متناسب و زیباتر نشون میداد جلوی در خونه ایستاد. هالهی دورش وایب رئیسها رو میداد. حس و حال یه ارباب، مردی که هر چیزی که میخواد رو به دست میاره.
در عوض بکهیون یه استایل ساده، هودی پشمی و شلوار جین داشت. شبیه پسر دبیرستانی کیوتی به نظر میاومد که سر قرار با دوستپسرشه و هر چند لحظه از خجالت لپهاش قرمز میشه. هیچ کس تو تخیلاتش هم حدس نمیزد چیزی که در اصل قرمزه دستهاشه، اون هم با خون.
قبل از اینکه در رو باز کنه کراوات لویی رو گرفت و پسر رو به سمت خودش متمایل کرد. بوسهای رو لبهاش گذاشت. اعتراف کرد. «بیشتر از چیزی که تصور میکردم دلم برات تنگ شده.»
توی راه انگشتهاشون رو توی هم قفل کرده بودن و شونه به شونهي هم راه میرفتن. بکهیون میخواست همهی چیزهایی که تو این چند سال تجربه کرده و همهی اتفاقهای تلخ و شیرینی که توی سیستم براش رخ داده رو تعریف کنه. زمان برای حرفهاش کم میاومد. آرزو میکرد روزهاش سی و شش ساعته بود و وقت بیشتری باهاش میگذروند.
چون بکهیون بیشتر از معمول پرحرفی کرد فقط مکالمههایی رو اینجا مینویسه که به نظرش مهمتر اومدن یا جایگاه عمیقتری توی قلبش دارن.
مکالمهی اول:
تو حاشیهی جاده راه میرفتن که به سرش زد از گذشتهش توی سیستم تعریف کنه. «اولین روزی که همدیگه رو دیدیم رو یادته؟» انگشتهاشون روی تو هم قفل کرد. «زمین بسکتبال؟» خندهش رو با دستش پوشوند. «اون زمان پنتونهات رو میخوندم. میدونی ما فقط به نوشتههای آدمهای شهر خودمون دسترسی داریم. تو به یه زبان متفاوت مینوشتی برام جالب بود.» لویی مکثی کرد. انگار سعی داشت خاطرات اون سالها رو به یاد بیاره. «بعید میدونم از کسی به جز مامانم نوشته باشم.»
بکهیون ایستاد. «اینو هیچ وقت بهت نگفتم و اون زمان هر وقت باهم بودیم روی قلبم سنگینی میکرد.» لویی منتظر موند تا ادامهی حرفش رو بزنه. «میتونی الان بگی؟» آب دهنش رو قورت داد. «خانم پارک استاد من بود و اتفاقی که اون شب افتاد هنوز یکی از پروندههای حل نشدهی سیستم و پاتربرده.» خشکش زد. بکهیون شب توی پستکارتش خوند که اون تمام زندگیش تصور میکرده آتشسوزی خونه اتفاقی بوده. «داری بهم میگی مامانم به قتل رسیده و میخوای پروندهش رو باز کنی و دنبال مجرم بگردی؟» سر تکون داد. «این آتشسوزی اخیر ذهنم رو درگیر کرده.»
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)