70

12 4 0
                                        

چانیول بعد از ناهار دو تا چمدون بزرگ قهوه‌ای از زیرزمینش بیرون آورد. یه لایه خاک روشون نشسته بود. پسری نبود که هر هفته به نقاط مختلف کشور سفر کنه. بکهیون همین چند وقت پیش دست خالی از وودیک به پاتربرد اومده بود. چیز زیادی با خودش نداشت.

بکهیون روی چمدونش رو با دستمال گردگیری کرد. زیپش رو کشید. با پارچه‌ی ساتن کرم با طرح دونه‌های قهوه روکش شده بود. «واو» چان هودی قهوه‌ای رنگی رو از توی کمدش بیرون آورد. آستین‌هاش رو روی هم گذاشت و به داخل تا کرد. «تصمیم گرفتی چی با خودت بیاری؟» بک لبخند پهنی زد. «معلومه... پالتم رو»

چانیول یه هودی آبی رو به سمتش پرت کرد. «می‌خوای همه‌ی وقتت رو تو بازارها بگذرونی؟ اونجا سردتر از اینجاست.» کش و قوسی به بدنش داد و روی تخت دراز کشید. «پیشنهادت عالیه؛ همه چی رو بچین تو چمدونت... منم از لباس‌های تو می‌پوشم.» چان هم کنارش نشست و تار مویی که روی پیشونی و چشم دوست‌پسرش ریخته بود رو به عقب هل داد. «من این پیشنهاد رو نگفتم‌‌ها... حس می‌کنم ذوقی برای وسیله‌هات نداری.» بک قهقهه زد. «خوبی چانی؟ کدوم وسیله؟ هنوز سه ماه هم از له شدن همه‌ی زندگیم توی سونامی نمی‌گذره‌.» منظوری نداشت ولی لویی تصور کرد پسر ازش رنجیده. «نمی‌خواستم ناراحتت کنم.»

«از تو ناراحت نیستم فقط از اون خونه‌ای که کلی باهاش خاطره داشتیم چیزی به جز خرابه نمونده... راستش جرئت نکردم حتی یه بار هم بهش سر بزنم. لوازم مشترکمون رو جمع کرده بودم توی چمدون گذاشته بودم داخل انبار. دارم فکر می‌کنم که چقدر احتمال داره سالم باشن.»

چان بوسه‌ای روی لب‌های افتاده‌ی بک گذاشت. «حتی اگه اون‌ها هم خراب شده باشن می‌تونیم کلی چیز جدید بخریم.» بک خندید. «یه جوری رفتار نکن انگار ناراحتم. اممم... یعنی ناراحتم که وسیله‌ها نابود شدن ولی الان افسرده نیستم.»

«پس میای با هم وسیله‌هامون رو جمع کنیم؟»

سر تکون داد و نشست. لویی در کشویی کمدش رو کشید. دونه‌ دونه‌ی لباس‌ها رو با آویزشون بیرون آورد و جلوی شونه‌های پهنش گرفت. اولی یه تیشرت قرمز با مارک تیک مانندی روی سینه‌ش بود. «این خیلی راحته ولی بعید می‌دونم مناسب هوا باشه.» توی کمد برش گردوند و پالتوی قهوه‌ای رنگی رو بیرون کشید. «این رو خیلی دوست دارم. به هوا هم می‌خوره ولی توی چمدون چروک می‌شه.»

بکهیون ریز ریز پیش خودش می‌خندید. چان چشم‌هاش رو ریز کرد. متوجه شد یه چیزی اشتباهه. «چی برات خنده داره؟ لباسه یا ذوق و شوق من برای مسافرت؟» بک با انگشت لپ‌های نرمش رو به داخل فشار داد تا خنده‌ش رو کنترل کنه.

«تازه وارد بودنت توی سیستم. می‌دونی اسکچ بیون که انقدر توی جمع ما بی‌حوصله بود و می‌خواست سر به تن یولی نباشه چرا یه دفعه‌ای پیشنهاد مسافرت داده؟ در حالی که حتی منم بهش فکر نکردم؟»

«چون داره از عقلش بهتر استفاده می‌کنه؟»

بک خنده‌ی صداداری کرد. «چون سیستم به مسافرت‌های گروهی یه اتوبوس لاکچری می‌ده و اگه مسافرت تو لیست ماه عسل‌ها قرار بگیره امکاناتش از رویاهات هم بزرگتر می‌شه.» نگفت بکی امید به آینده‌ش رو از دست داده. گیج شده بود. «لباس هم می‌دن؟»

«باید قبل از سفر هر وسیله‌ای که می‌خوای رو سفارش بدی و اون‌ها خودشون می‌چیننش توی اتوبوس»

ابرویی بالا انداخت. «تو دادی؟» بکهیون با خوشحالی از جا پرید. «منتظرم با هم بدیم.» صفحه‌ی لبتاپش رو بالا داد و روشنش کرد. وارد سایت شد. از سه خط بالای صفحه گزینه‌ي خرید و بعد دکمه‌ی مسافرتی رو انتخاب کرد. بعد یه لیست تک گزینه‌ای با جمله‌ی «ماه عسل گروهی» باز شد. انتخابش کرد. صفحه دوباره بارگذاری شد و به یه فروشگاه مجازی رسید.

«خب حالا می‌تونیم تصمیم بگیریم که چی رو می‌خوایم و چی رو نه.»

لویی با انگشت‌هاش شمرد. «قهوه، دو تا ماگ مخصوص قهوه‌، لباس گرم، شلوار، پیرهن، لباس زیر، لباس شنا، کرم، ضد آفتاب، عطر؟ شاید بهتر باشه مال خودمو بیارم.» انگشت کم آورد. برای همین مکثی کرد و به دست اولش برگشت. «کاغذ، خودکار، کتاب، بازم لباس» بک اضافه کرد. «و بازی و یه سری وسیله واسه توی جنگل»

در نهایت یه لیست از لوازم خرده‌ریزی که احتمال می‌دادن لازم بشه نوشتن و تک تکشون رو بکهیون با پالت خودش خرید. کارشون سه ساعت زودتر از زمان حرکت تموم شد. بعدش فقط باید منتظر می‌موندن تا سرویس شخصی سیستم اون‌ها رو تا اتوبوسی که قرار بود برای یه هفته خونه‌شون باشه ببره.

تمام چیزهایی که برداشتن یه تو یه چمدون سایز کوچیک آبی سبز با یه دسته‌ی فلزی بلند و باریک جا شد. وقتی به اکانت بک پیام اومد که راننده تا پنج دقیقه‌ی آینده می‌رسه هودی پشمی سفید دوست‌پسرش رو پوشید، دستش رو گرفت و جلوی در ورودی ایستادن. چشمشون به ماشین سیاهی خورد که از دور نزدیک می‌شد.

شبیه یه تاکسی سیاه با خط‌های زد روی درهاش بود. هر دو تا صندلی عقب سوار شدن و بک عصر بخیر محترمانه‌ای گفت و هزینه‌ش رو حساب کرد. لویی گفت «واو... این اولین مسافرتمونه.» بک سر تکون داد. «باورم نمی‌شه که حتی یه بار هم دو نفری نرفتیم.» بقیه‌ي راه رو با سکوت گذروندن. بیست دقیقه‌ای طول کشید تا به اتوبوس رسیدن. ماشین غول‌پیکر یه جایی بیرون از شهر پارک شده بود.

افراد باقی‌ مونده با فاصله چند دقیقه ازشون رسیدن.

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora