پسر سرش رو زیر پتو برد و توی گوشیش تایپ کرد. «سرباز استرابِری مینویسه. استرابری به معنی توت فرنگیه. میوهای که کوچکترین شباهتی بهش نداره. هویت اصلی پسر توی سیستم «ا.ک.س.ت.ر.ا.ب.ک.ی» بود. برای شناسایی نشدن توی سرچها و اطلاعات سیستم و از همه مهمتر قطع کردن دسترسی پارتنرش «پیسیوای» سراغ یه هویت مخفی رفت. در اصل یه نفر دیگه هم بود که میخواست چیزی دربارهی این پستکارتها نفهمه: «کالر لویین.»
چیزهایی رو مینوشت که اگه یه روز هوشیاریش رو از دست داد پنتون بتونه اطلاعاتی که داشت رو بازیابی کنه. پستکارتهایی که سرپرستش کالر لو.یین دربارهي اتفاقات چند روز اخیر توی عمارت نوشته بود رو خوند. دلایل قانع کنندهای پیدا کرد که مرد روند اتفاقات رو از روی دوربین مداربستهای که توی سرتاسر ساختمون کار گذاشته به دست آورده. ۱. پارتنرش، ه.و.ل.د.ر ک.ا.ف.ی.ن هیچ چیز قابل قبولی نمینویسه. ۲. این عمارت قبل از هر چیزی برای اون بوده.
استرابری نفسهای گرم یولی رو پشت گردنش حس میکرد. پسر بزرگتر تا آخرین لحظههای بیداریش از درد گریه کرد ولی در نهایت خوابش رفت. وقتی مطمئن شد خواب پیسیوای عمیق شده کنارش دراز کشید. تا جایی که میتونست نوک انگشتهاش رو بیصدا به صفحهي گوشیش میزد و تایپ میکرد. پیسیوای غلتی زد و دستش رو روی کمر پسر ریزتر گذاشت. نفس توی سینهش حبس شد. انگار که یه بالشت باشه توی خواب بغلش کرده بود.
پوستش زیر دست پسر کزکز میکرد. گوشی رو برای یه لحظه کنار گذاشت. غلتی زد. توی تاریکی نگاهای به صورتش انداخت. حالا که پلکهاش بسته بود چشمهای درشتش حواسش رو پرت نمیکردن. بهش اجازه میداد به مژههای سیاهش نگاه کنه، گونهی سرخش رو نوازش کنه و لبهاش رو ببوسه. از تصور بوسیدنش لبخندی زد. امیدوار بود حتی اگه یه روز هوشیاریش رو برای همیشه از دست داد دوستهاش و پارتنرش بدونن اون همهي زندگیش عاشق پسر روبهروش بوده.
صورتش رو نزدیک کرد و لبهاش رو روی لبهای پسر گذاشت. «منتظرم یه روز بدون ترس و مخفیکاری عاشقت باشم.» بدون اینکه از بوسهش سیر شده باشه خودش رو عقب کشید. انگشتهایی رو که روی شکمش بود رو نوازش کرد. چرخید و ادامهی حرفهاش رو نوشت.
نمیدونست از کجا شروع کنه. اک.سترا بک.ی، کا.لر لو.یین نبود. این اولین چیزی بود که میخواست بنویسه. اون به عنوان پسری متولد شده بود که باید به عنوان نسخهی دیگهای از لو.یین بزرگ میشد. تا هفت سالگیش تقریبا همهی خاطرات اون مرد توی ذهنش کاشته شده بود.
شخصا از این ایده متنفر بود. اگه چا.نی.ول و بک.هی.ون اصلی انقدر بینقص و پرفکت بودن چطور ممکن بود بشه یه ورژن دیگه ازشون درست کرد؟ پیامی از طرف پنتون بهش ارسال شد. «ولی تو کاملی بیون بکهیون.» پوزخندی زد. «من؟ من که حتی نمیتونم از آدمی که دوستش دارم مراقبت کنم.» پنتون جواب داد. «هیچ کس نمیتونه.»
دست گرم یولی رو توی دستش نگه داشت. بهش آرامش میداد. «نمیدونم باید چیکار کنم. قبلا همه چی برام واضح و روشن بود. این روزها به سختی خاطرات خودم رو از مال لوی.ین تشخیص میدم.» این خبر بدی برای سیستم محسوب نمیشد. «نمیفهمم چرا اون انقدر آدم مهمی بوده ولی من نیستم؟ چرا من که از بچگیم به سیستم خدمت کردم نیستم؟» پنتون پیام داد. «ولی هستی بیون بکهیون.»
پوزخندی زد. «کدوم بیون بکهیون؟» سیستم جواب داد. «دادههای بیست سال اخیر نشون میده تو یکی از بیشترین اثرات رو توی سیستم داشتی و سرباز مهمی هستی.» اگه قرار بود استرابری صادقانه حرف بزنه میگفت به نظرش فقط یه کپی از ل.ویی.ن هست.
نوشته شده توسط استرابری
VOCÊ ESTÁ LENDO
Not - [completed]
FanficNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)