55

10 3 0
                                        

جونگین آخرین نفری بود که رسید. اسکچ بکی روی مبل نشست و سرش رو به دستی که کمترین آسیب رو دیده بود تکیه داد. به خواب عمیق نرفت ولی بیدار هم نبود. نیمه هوشیار هم رویاهای بی‌ربط و عجیب می‌دید و هم پچ پچ‌های بقیه رو می‌شنید. توی خوابش پیش سرپرستش بود. اگه ازش می‌پرسیدن چند سالشه نمی‌تونست جواب بده. صدای سهون رو شنید که به لویی می‌گفت دیروقته و نیازی به قهوه نیست. توی خیابون شونه به شونه‌ی سرپرستش راه می‌رفت. زمزمه کرد. «از خواب‌هایی که می‌بینم متنفرم.»

جمله‌ش رو توی واقعیت هم به زبون آورد. یولی زمزمه‌ی مبهمش رو شنید. پرسید «هی کابوس می‌بینی؟» انتظار جواب ازش نداشت. توی خواب انگار بکهیون از قبل آینده رو می‌دید. جلوی مغازه‌ی بستنی فروشی بود که صدای تیراندازی خیابون رو ساکت کرد. توی رویا مثل کسی که مسابقات قهرمانی ماراتن رو شرکت کرده دویید. وقتی به عمارت رسید باز هم دیر شده بود.

یولی گونه‌ش رو لمس کرد. «بیدار شو، جلسه داره شروع می‌شه.» با گرمای دست روی صورتش بیدار شد. قطره اشک کنار چشمش رو پاک کرد. «هی فقط یه خواب بد بوده... گریه نکن.» بکی صورتش رو بین دست‌هاش گرفت. باز هم اون کابوس لعنتی رو دیده بود. نگاه دکتر بهش می‌گفت سورپرایز نشده. به نظرش اومد ساعتی هست که خوابیده. چیزهای کوچیکی متفاوت از قبل بود.

به جای قهوه دمنوش نارنجی مرکبات روی میز جلوی همه بود. بوی پرتقال توی فضا پیچیده بود. قطره‌‌های بارون روی خاک می‌افتادن و صدای برخوردشون از پشت پنجره مبهم شنیده می‌شد. نون تازه‌ای روی میز متمایل به یولی بود. سایزش از چیزی که چند ساعت پیش پخت بزرگتر بود. بوی گوشت همبرگر سرخ شده توی سینی بینیش رو پر کرد. حدس می‌زد سلیقه‌ی براش بکهیون باشه.

براش کنار لویی نشسته بود ولی با یولی حرف می‌زد. «تو این باغ تنهایی بهت خوش می‌گذره؟ من خیلی با تنها بودن توی خونه حال نمی‌کردم.» چان با یه طرف لبش لبخندی زد. سوال دکتر حالت دستور داشت «می‌تونیم جلسه رو شروع کنیم؟» اسکچ چشم‌هاش رو مالید تا کمتر خوابالود به نظر بیاد.

سوشی با لحن یکنواخت و سخنران مانندی شروع به صبحت کرد. «تا همین دفعه‌ی قبلی که سهون باهام تماس گرفت مطمئن بودم که بهتره بذاریم گذشته، گذشته بمونه و نیازی نیست بحث‌ اتفاقاتی که سال‌های پیش رخ داده رو باز کنیم.» سهون هوفی کشید «پس بالاخره می‌خوای بگی چی شده؟» دکتر چهره‌های همه‌شون رو از زیر نظر گذروند. «هنوز مطمئن نیستم که گفتن همه چیز ایده‌ی خوبی باشه.» یولی چینی به بینیش داد. «حداقل به من بگو. اگه اتفاقی برای بکی بیفته و من کاری از دستم برنیاد چی؟»

مرد از منطقی‌ترین جایی که می‌تونست پیدا کنه شروع کرد. «سیستم برای پروش سربازهاش هزینه و زمان زیادی صرف می‌کرد. اما آخرش هم بعد از سال‌ها بعضی از سربازها خیانت می‌کردن، خیلی‌ها به اندازه‌ی کافی کاربرد نداشتن، بعضی‌ها سه کار رو درست و دقیق انجام می‌دادن و تو دو تا ماموریت فاجعه به بار می‌آوردن.» لویی سر تکون داد. «همیشه این مدل کارمندها رو اخراج می‌کنم.»

Not - [completed]Onde histórias criam vida. Descubra agora