*12

33 10 0
                                        

کالر لویین کنار تخت مرد بزرگسالی نشسته بود. کاتلینک سر ظهر از همیشه خلوت‌تر بود. مرد رو یاد دوران جوونیش می‌انداخت. زمان‌هایی که توی آشپزخونه‌ی خالی صدای آهنگش رو بلند می‌کرد و بدنش رو با ریتم تکون می‌داد. غذا رو درست می‌کرد و منتظر می‌شد تا همسرش از سرکار برگرده.

عقربه‌ی ساعت، چهار رو نشون می‌داد. لویین لبخندی زد. «این روزها نوجوون‌ها تا این موقع‌ها هنوز مدرسه‌ن. یادته؟ من همیشه زود برمی‌گشتم خونه.» لب‌هاش رو روی هم فشار داد. «عاشق وقت‌هایی بودم که زود برمی‌گشتی خونه.» مرد روی تخت مردمک‌هاش رو به سمت لویین چرخوند. حرفی از دهنش درنیومد. سال‌ها بود که حرف نمی‌زد.

لویین آهی کشید. «بکهیون‌ها جفتشون همزمان تو یه شب رفتن بیمارستان. همچین چیزی قطعا تصادفی نیست.» انگشت‌های مرد رو نوازش کرد. «می‌ترسم اون هیولا برگشته باشه. اسکچ بکی تو یه تیمارستان آدم‌های عادی بستری شده، امیدوارم سیستم بهش سخت نگیره. بخش‌های ساحلی وودیک هم زیر آب رفته. براش بکهیون شانس آورده آسیب جدی ندیده.»

موی بیمار رو پشت گوشش داد. «اون روز براش بکهیون عکس دو نفری ما رو توی سیلور وایر دید. چانیولا باید چشم‌های متعجبش رو می‌دیدی.» انگشت‌های چانیول توی هم فرو رفت و لویین حتی مشتش رو هم نوازش کرد.


نوشته شده توسط کالر لویین ۳۰ آگوست 20XX

---------------
می‌گم توجه کردین که پنتون‌هایی (گزارش‌هایی) که اسکچ اسکترا بکی از اتفاق‌ها نوشته بود حدودا سه چهار ماه بعد از رخ دادنشون بود؟
--
توی داستان اسکچ‌ها و کالرها بیشتر کارشون برای جمع کردن اطلاعاته و انقدر این کار رو خوب انجام می‌دن که می‌تونن درباره‌ی اتفاقاتی که جلوی چشمشون رخ نداده و چیزهایی که طرف مقابلشون حس کرده هم بنویسن. ولی براش‌ها تو این کار خوب نیستن.

واسه‌ همین تو پارت‌های اسکچ بکی، از دید بقیه هم نوشته شده ولی تو پارت‌های لورل بکهیون نه. مثلا اسکچ می‌نویسه «چانیول فکر کرد بکهیون زیبا ولی دیوونه اس» ولی لورل می‌نویسه «چانیول طوری لب‌هاش رو بهم فشار داد که انگار تصور می‌کنه بکهیون عجیب و دیوونه اس.»

---

Not - [completed]Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang