58

16 3 0
                                        

چند دقیقه‌ای از تموم شدن فیلم می‌گذشت که جونگین پرسید «هوا سرد نیست؟ پنجره بازه؟» سهون سرش رو سمت منبع اون نسیم خنک چرخوند. نگاه‌ش روی در اتاق یولی موند. توجه بقیه هم جلب شد. بکهیون پرسید «بیخیال از پنجره که نمی‌تونه فرار کرده باشه.» یولی به سمت اتاقش رفت. «فقط چند ساعت از دفعه‌ی قبلی گذشته.»

در رو که باز کرد با منظره‌ی ناامید کننده‌ی تخت خالی و پنجره‌ی باز روبه‌رو شد. سهون آهی کشید. «پریدن از همچین فاصله‌ای حتی براش چالش برانگیز هم نیست.» لویی زمزمه کرد. «خب بهش زنگ بزنین. شاید سیستم چیزی ازش خواسته.» یولی گوشیش رو برداشت و شماره‌ش رو گرفت. وقتی جوابی نگرفت توی سیستم پیام گذاشت. «بکی کجا رفته؟» ربات عوضی گفت «من باید بدونم همسرت کجاست؟»

چانیول تا آخر شب ده‌ها بار دیگه هم شماره‌ش رو گرفت. بکهیون دستش رو روی شونه‌ش گذاشت. «نگران نباش. بکی بزرگ و بالغه، حتی از تو هم قوی‌تره. احتمالا فقط می‌خواسته یکم هوا بخوره.» پسر خودش رو کنار کشید. «ولی مریضه.» اینکه توی چهره‌ی بکهیون ذره‌ای از نگرانی رو هم نمی‌دید عصبیش می‌کرد.

سهون حتی از یولی هم دلشوره‌ی بیشتری داشت. پنتونی که سری قبل بکی نوشته بود توی ذهنش رژه می‌رفت. «اگه بلایی سر خودش بیاره چی؟» یولی دوباره از سیستم پرسید «واقعا نمی‌دونی بکی کجاست؟» این بار جواب بهتری تایپ شد. «می‌دونم کجاست ولی نمی‌تونم بهت بگم.» سهون گوشی رو از دستش قاپید. با صدایی که خش داشت گفت «من سهونم، به من بگو» ربات گفت «یه گوشه‌ی شهر خوابیده. بیدار که شد برمی‌گرده. اجازه ندارم چیز اضافه‌ای بگم.»

دکمه‌ی تماس با پنتون رو زد. صدای بم یولی از عصبانیت می‌لرزید. «منظورت چیه؟ کجاست؟» ربات بعد از دو تا بوق گفت «یه جای خطرناک.» یولی از ترس اینکه گوشی رو توی دیوار خرد کنه اون رو روی مبل گذاشت. «داری بدترش می‌کنی.» سهون نفس عمیقی کشید. «همه‌ي گروه اینجان، وقتی باهمیم کمترین آسیب رو می‌بینیم. می‌تونیم کمکش کنیم.» ربات تماس رو قطع کرد و نوشته‌ای براشون فرستاد. «زیرزمین خونه‌ي پدر و مادر براش لورل.» همه‌ي سرها به سمت بکهیون چرخید.


نوشته شده توسط اسکچ ساتسوما

---
لوهان توی اتاقش نشسته بود و گزارش پنتون آخر شبش رو می‌نوشت که پیام هشداری روی اسکرین ظاهر شد.


«آیا می‌خواهید به سربازان پنتون ملحق شوید؟ بله خیر.»


چشم‌هاش ناخوداگاه با دیدن پیام ریز شد. آب دهنش رو قورت داد. پسر جوون روز‌ها و شب‌هاش رو تو زیرزمین می‌گذروند. فضای کوچیکی که نصفش با دمبل، هالتر و چند تا دستگاه بدن سازی و یه کیسه‌ی بوکس پر شده بود. یه کابینت، روشویی و گاز جای آشپزخونه‌ش رو داشت. یه وان و دست‌شویی هم ته زیرزمین با یه پرده‌ي مشمایی سبز با گل‌های قرمز از بقیه‌ی جاها جدا شده بود.

Not - [completed]Where stories live. Discover now