بکهیون با صدای کالر لویین به خودش اومد. نگاهش رو از تابلوی روبهروش گرفت. دهنش خشک شده بود. لب زد. «اون کسیه که ما رو ازش گرفتن؟» مردی بود اواخر دهی سوم زندگیش که اختلاف قدی باهاش نداشت. بین موهای لخت و کوتاهش فقط چند تار موی خاکستری گیر میاومد. سربازهای دیگه میگفتن، خیلی سال قبل حدود دوران بچگی بکهیون، تو یکی از ماموریتها پوست صورتش آسیب دیده و از اون زمان چهرهش رو با یه نقاب سادهی سفید میپوشونه. بدنش هنوز عضلههای محکمی داشت.
بکهیون وقتی تازه وارد سیستم شده بود کمی ازش میترسید. هر چند الان خودش هم یکی از بهترینها بود و میتونست مستقیم توی چشمهای سربازی به عظمت اون نگاه کنه و استرسی که تو یه لحظه بهش وارد شده بود رو کنترل کنه و مودبانه و بااحترام بپرسه «چانیول هم... مثل من و بکیه؟»
لویین از پشت نقاب لبهاش رو بهم فشار داد. «نه، اونا سرباز سیستم نیستن.» به چهرهی بکهیون توی تابلو خیره شد و ادامه داد. «این بیشترین کاری بود که تونست براشون انجام بده.» سرفهای کرد. «اونا؟ به جز لویی چانیول دیگهای هم هست؟» لویین چرخید و پشتش رو بهش کرد. «اگه زودتر اومده بودی وقت میشد برات تعریف کنم.»
حتی بعد از رفتن لویین بکهیون سر جاش ایستاد و به چانیول توی تصویر خیره شد. حس و حالش از لویی متفاوت بود. توی دنیاش همیشه چانیول منحصر به فرد بود. پسری که هیچ وقت کسی نمیتونست جاش رو پر کنه. فکر میکرد حتی اگه تمام پنتونهای دنیا رو بخونه آدمی رو شبیهش پیدا نمیکنه. لویی کسی بود که قهوهها رو براش خاص کرده بود. مردی که یه شام باهاش استثنایی بود. قلبش از تصور اینکه نه تنها چانیول بلکه عشق بینشون هم یه کپی بوده فشرده شد.
صدای رباتیک پنتون از گوشیش بلند شد. «کالر لویین منتظرته.» بدون اینکه به بقیهي تابلوها نگاه کنه به سمت انتهای راهرو حرکت کرد. کلمهای که امروز بکی به کار برد توی ذهنش جرقه زد. «چانیولت... یعنی همهي این مدت میدونسته؟ یعنی اون هم چانیول خودش رو داره؟»
وقتی رسید در از قبل باز بود. به جز چند تا مدال و یه تعداد گواهی با مهر رسمی پنتون روی دیوار و یه قاب عکس کوچیک از چند تا بچه روی میز خبری از تزئینات نبود. یه فنجون قهوه که ازش بخار بلند میشد روی میز کنار لپتاپ قرار داشت. لویین از کشوی میزش جعبهای رو درآورد. «متاسفم که سنت اهدای مقام توی واقعیت فانتزی و هیجانانگیز نیست. بابت رسیدنت به جایگاه براش تبریک میگم. امیدوارم کمکت کنه زندگیت رو شادتر سپری کنی، اعتمادت به خودت بیشتر بشه و تصمیمات درستتری بگیری. پالت جدیدت اینجاست.»
صدها بار این لحظه رو توی ذهنش تجسم کرده بود و حالا که داشت تجربهش میکرد، تنها چیزی که توی فکرش میگذشت لویی بود. پرسید «میدونن؟ میشناسن همدیگه رو؟» قلپی از قهوهش نوشید. «فکر میکردم رابطهت باهاش تموم شده، چرا نگرانشی؟» جعبهی پالتش رو باز کرد. «چرا نباشم؟ مگه میشه آدم کسی رو سالها بشناسه و بهش اهمیت نده؟»
نیشخند لویین پشت نقابش مخفی موند. «بشناسه؟ فقط میشناختیش؟ مگه میشه آدم کسی رو سالها دوست داشته باشه و این شکلی خطابش کنه؟» به فنجون خالی قهوه خیره شد. «میدونی اسم لوکی از کجا اومده؟ اسم کاپلی من و اون بود... لویی و بکی» مرد وسط حرفش پرید. «ولی بکی اسم همزادته.» چشمهاش رو ریز کرد. «تو دنیای لویی فقط یه بکهیون هست اونم منم.»
«تا حالا فکر کردی بری سراغ یه چانیول دیگه؟» مکثی کرد و ادامه داد. «حالا که لویی پیشت نیست؟» دست به سینه شد. اخم واضحی بین ابروهاش بود. «مگه وسیله اس که بشه تعویضش کرد؟» لویین برای اینکه جواب نده بحث رو عوض کرد. «خبر داری که براشها اجازه ندارن با کسی که سرباز سیستم نیست قرار بذارن؟» سرفه کرد. «چی؟ الان منظورت اینه که باید از لورا جدا بشم؟ میخوای راجع به چانیول حرف نزنی؟»
مرد دستش رو توی موهاش فرو برد و به پشتیش تکیه داد. «نه بکهیون، الان تمایلی ندارم راجع به چیزی باهات حرف بزنم. تا آخر شب وقت داری ازش جدا بشی و گرنه پالتت باطل میشه. الان هم برو پارتیت دیر شروع نشه.» صدای زنگ تلفن گوشی لویین صحبتشون رو قطع کرد. اسم «کاتلینک» روی صفحه ویبره میرفت.
راجع بهش شنیده بود. کاتلینک اسم بیمارستان روانی مخصوص سیستم توی شهر توکی بود. کنجکاو بود کسی به بزرگی کالر لویین اونجا چه کاری میتونه داشته باشه. جایی که به ندرت سربازی ازش زنده خارج میشه. گوشی رو کنار گوشش گذاشت. «روز بخیر... اتفاقی افتاده؟ آهان... حالش بده؟ باشه... باشه... تا شب میرسم.» بک آهی کشید. در جعبهی پالتش رو بست و اون رو برداشت.
همین که از اتاق بیرون رفت با همزادش تماس گرفت. کمی طول کشید تا پاسخ داد. روی بلندگو بود و صدا کمی اکو داشت. «دارم رانندگی میکنم. کاری داری؟» دندونهاش رو روی هم فشار داد. «کجایی؟» لبخند پهنی زد. «تو ماشین» به نظرش گاهی اوقات بکی از خودش هم اعصاب خردکنتر میشد. «این اطرافی؟» صدای آهنگ بیکلامی که موقع رانندگی گوش میداد به بکهیون رسید. «دارم میرم مِدو، تمرین»
فحشی داد. ترجیح میداد رودررو راجع به این مسئله صحبت کنه ولی از روی تجربه میدونست که پسر حداقل تا هفتهی دیگه برنمیگرده. «لعنتی... خبر داشتی؟» بکی فرمون رو چرخوند و تو دو راهی خیابون پیچید. «اینکه باید از لورا جدا بشی رو؟» بدون اینکه تن صداش رو بلند کنه گفت «نه عوضی، چانیول رو میگم. میدونستی اون هم مثل ماست؟» پاش رو روی گاز فشار داد. عقربهی سرعت توی محور خودش چرخید و عدد بالاتری رو نشون داد. «من ده سالی هست که از سیلور وایر رد شدهم پس گمونم آره...»
قدم زد و دوباره جلوی تابلو ایستاد. «چرا هیچ وقت بهم نگفتی؟ میشناسیشون؟» بکی از کنار تابلوی راهنمایی رانندگی که نوشتهي «سی صد و پنجاه مایل تا مدو» رو نشون میداد گذر کرد. «فقط از دور دیدمشون. رابطهشون مثل ما نیست. برگشتم برات همه چی رو توضیح میدم.»
اگه یه اسکچ بود و میتونست با توجه به شرایط تا حدی آینده رو حدس بزنه بهش اصرار میکرد همون لحظه همه چیز رو تعریف کنه.
نوشته شده توسط کالر لویین ۲۹ آگوست 20XX
VOCÊ ESTÁ LENDO
Not - [completed]
FanficNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)