بکهیون برای غروب به عمارت خانوادگیش برگشت. ماهها بود که کسی اونجا زندگی نمیکرد. خانوادهش توی پاتربرد، همون شهری که لویی خونه خریده بود، روزهای آرومشون رو سپری میکردن. دوران نوجوونی و جوونیش توی همون عمارت با لویی قرار میذاشت. ترجیح میدادن شب تا صبح توی اتاق با هم حرف بزنن و چرت و پرت تعریف کنن تا اینکه توی یه بار مست باشن. تک تک گوشه و کنارهای خونه اون رو یاد چانیول میانداخت.
وزنی که روی دوشش حس میکرد بیشتر از قدرت پالتش بود. میتونست تکههای پازل رو کنار هم بذاره. سیستم هیچ وقت بیخیال سربازهاش نمیشد چه برسه به اینکه همزاد متولد کنه و بیخیالشون بشه. نمیتونست حدس بزنه چه زمانی، ولی مطمئن بود چانیولها یه روزی عضو سیستم خواهند شد. حالا که باید با لورا کات میکرد احتمالش زیاد بود که پیش چانیول برگرده. احمق نبود که نفهمه وقتی سیستم همزادهای یک کاپل رو ساخته، میخواد که اونها دوباره کاپل باشن.
به بکی فکر کرد. «اگه همهی این مدت بخاطر اون یکی چانیول با هیچ کس قرار نذاشته باشه چی؟ اگه منتظر نشسته باشه که چانیول سرباز بشه چی؟» ولی بعد جملهی خودش رو تصحیح کرد. «چانیولش.» از تصور اینکه همهی این سالها همزاد و بهترین دوستش، یه دوستپسر دقیقا شبیه دوستپسر خودش داشته مورمورش میشد. یکم کنجکاو بود اون چانیولی که تونسته توی قلب بکی جا خوش کنه کیه. یه اسم ساده قدرت اینو نداشت که شخصیتش رو نشون بده.
همون اسم ساده میتونست اکانت پنتونش رو پیدا کنه. گوشیش رو برداشت و اکانت خودش رو باز کرد. اسم پارک چانیول رو جستوجو کرد. نتیجه سه تا اکانت با رنگبندیهای مختلف بود که اختلاف طبقاتیشون رو نشون میداد. تاریخ تولد دو تاشون تو یه روز و نفر سوم سالها قبل توی همون روز بود. بکهیون مطمئن نبود واقعا هر سه نفر بیست و هفتم نوامبر به دنیا اومدن یا صرفا بخاطر شباهت با سرباز اولیه اون تاریخ رو ثبت کردن. خودش که فکر نمیکرد با بکی تو یه روز متولد شده باشه. ولی برای تولد ده سالگیش مادرش گفت «من و مادرش تو دو تا اتاق عمل کنار هم بودیم.»
انگشتش روی اکانت لویی موند. جرئت نکرد بازش کنه. هر چقدر هم که کنجکاو بود بیخیالش شد. مدتها از اخرین باری که پنتونش رو خوند میگذشت. میترسید ببینه لویی راجع به آدم جدیدی نوشته، آدمی که اون نیست. نمیدونست اگه باز کنه و ببینه دربارهی بوسههاش با یه نفر دیگه نوشته چه حسی بهش دست میده. بک عشق توی قلبش رو خوب میشناخت.
اکانت چانیول همزاد رو باز کرد. پروفایلش عکس سادهای بود. از زاویهش میشد فهمید کس دیگهای اون رو گرفته. رکابی سیاهای به تن داشت و بازوهای فرم گرفتهش دیده میشدن. سایههای در هم رفتهي برگهای درخت کنارش بخشی از صورت و بدنش رو پوشونده بود. از لابهلای سایهها نور آفتاب رد شده روی پوستش افتاده بود. لبخند محوی گوشهی لبهاش بود. انعکاس دوربین توی چشمهاش رو دید. لبخند زد. «پس این پسریه که همهي مدت بکی عاشقش بوده.»
با دقت بیشتری به عکس خیره شد. زنجیر نقرهای رنگ ظریفی با پلاکی از یاقوت سرخ دور گردنش داشت. یاقوت بین ترقوههاش جا خوش کرده بود. «اونو حتما بکی بهش داده.» پیش خودش نتیجهگیری میکرد و منتظر بود تا پسر برگرده تا با شوخیهاش اذیتش کنه. لاک سیاه و ماتی روی انگشتهاش داشت.
عکس رو بست و سراغ اطلاعاتش رفت. پیش پسری به اسم تهیونگ توی مدو زندگی میکرد. با دیدن اسم مدو نیشخندی زد. «عجب دلدادهی مرموزی هستی بکی.» از تصور بکی که با این پسر عشق بازی میکنه خندید. «پس قرار نیست در تنهایی بمیری.» میخواست پنتونهاش رو باز کنه و بخونه که اعلان زرد رنگ دستور بالای صفحهش ظاهر شد. ننوشته بود دستور از طرف چه کسی صادر شده ولی کوتاه بود و سنگین.
«تظاهر کن با پارک لورا توی رابطه هستی و اطلاعاتی رو دربارهش کسب کن که تا الان ازت مخفی کرده.»
نفس عمیقی کشید. افکار با یه جمله دگرگون شد. توی ذهنش لورا، دختر کیوت و ناز و خوش هیکلی بود که میتونست به خاطر خوردن یه چیز شیرین گریه هم بکنه. خودش این واقعیت که چانیول اکسش هست رو مخفی کرده بود. ترکیب اطلاعات و مخفی کردن و لورا با هم جور در نمیاومد. دکمهی تایید دستور رو زد. علامت ریزی شبیه به خطوط اولیهی پرسپکتیو یک نقطهای خیابون که معنی سفری طولانی رو داشت. وقتی ماموریت کامل میشد گزینهای با طرح یک خونه رو انتخاب میکرد. مسیر تموم شده و به خونه رسیده بود.
هوای توی ریهش رو به بیرون فرستاد. نمیدونست به چه دلیلی سیستم تصمیم گرفته اون به جای جدایی از لورا، جاسوسیش رو بکنه. تجربهی خوبی توی این کار داشت ولی هیچ کدوم برای آدمهای نزدیک زندگیش نبود. مثلا جاسوسی معلمی از سمت شمالی شهر که با شاگردهاش بدرفتاری میکرد، یه فروشندهي بستنی که از غلظت شیرش کم میکرد و به جاش اسانسهای بیکیفیت میریخت، مکانیکی که از عمد موقع تعمیر ماشینها بخش سالمی از موتور رو دستکاری میکرد تا مشتری هفتهی بعد دوباره برگرده، رو میکرد.
دوستدختری که دو سال بهش دروغ گفته سطح سختی بیشتری داشت. از خودش پرسید یعنی بکی همیشه با همچین چیزهایی سر و کله میزده؟
اسمش رو سرچ کرد و باهاش تماس گرفت. طوری حرف زد که انگار هیچ مشکلی پیش نیومده. «قول دادم امشب پارتی بگیریم، هنوز سرش هستم.» دختر صدای اممم مانندی از خودش درآورد. «یه بار خفن نزدیک ساحل باز شده، داشتم فکر میکردم بریم اونجا، وقتی تو عمارت پارتی میگیریم فرداش انگار زلزله اومده.» بک سر تکون داد. «باشه عالیه. آدرسش رو برام بفرست، بیام دنبالت؟» گفت «لازم نیست، میبینمت دوستت دارم.» گفت دوستت دارم ولی قبل از اینکه بکهیون جوابش رو بده قطع کرد.
نوشته شده توسط براش لورل ۲۹ آگوست 20XX
YOU ARE READING
Not - [completed]
FanfictionNot فصل یک: پروژهی همزادهای انسانی سیستم با ۴ درصد خطا بسته شد. بکی به لامپ مهتابی و سقف سفید اتاق بیمارستان خیره بود. جزو چهار درصد بود یا نود و شش، نمیدونست. بوک اول از سری ot ژانر: رمنس، معمایی، اسمات کاپل: چانبک، چانبک
![Not - [completed]](https://img.wattpad.com/cover/341060123-64-k749683.jpg)